شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

مردی که زن‌ها را دوست داشت...

 

دارم در خیابان قدم می‌زنم که زنی را می‌بینم؛ زنی نه زیاد بلندبالا، ولی مُتناسب و خوش‌اندام، با گیسوانِ بسیارسیاه، لباسِ کاملاً مُرتّب و دامنی با چین‌هایِ درشت که همراه با قدم‌هایِ نسبتاً تَُندِ او تاب می‌خورد. جوراب‌هایِ تیره‌رنگش، کاملاً صاف و بدونِ چین‌وچروک است و صورتی متین و غیرِ مُتبسّم دارد. در خیابان راه می‌رود، بدون این‌که سعی کند خوشایندِ کسی واقع شود...

 

فرانسوا تروفو، من خوش‌بخت‌ترین مردِ رویِ زمینم...، ترجمه‌یِ پرویز دوائی، سینما 54، 7 آذر 54

 

این هم واقعیتی‌ست که دل‌کندن از سینمایِ «فرانسوا تروفو» برایِ من ـ اصلاً ـ امکان ندارد. «تروفو» ـ قطعاً ـ یکی از کارگردان‌هایِ محبوبِ من است و حالا که فرصتی پیدا شده و دارم فیلم‌هایش را دوباره تماشا می‌کنم، می‌بینم که این پیوند و علاقه ـ ظاهراً ـ به این زودی‌ها گُسسته نمی‌شود. همه‌چیز ـ احتمالاً ـ از همین «مردی که زن‌ها را دوست داشت» [1977] شروع شد، که یکی از بامزّه‌ترین فیلم‌هایِ «تروفو»ست؛ داستانِ مردی [برتران موران/ شارل دنر] که واقعاً زن‌ها را دوست دارد و زندگی‌اش ـ اساساً ـ در دوست‌داشتنِ زن‌ها خلاصه می‌شود. امّا، مسأله این است که از بینِ خیلِ کثیرِ بانوان و زن‌هایی که دوست‌داشتنی هستند، فقط یکی هست که ـ واقعاً ـ رویِ او اثر می‌گذارد [ورا/ لسلی کارون] و البته، مردی که زن‌ها را دوست دارد، زمانی که تصمیم می‌گیرد همه‌یِ زن‌هایِ محبوبش را در یک کتاب جاودانه کند، زنِ تأثیرگذار را کنار می‌گذارد. «دون ژوآن»ی که «تروفو» آفرید، آدمی‌ست که از زیبایی «لذّت» می‌برد و ـ شاید ـ به‌خاطر همین است که مُدام از این شاخه به آن شاخه می‌پرد و چشمش همه‌جا را می‌بیند و برق می‌زند و هدایتش می‌کند. شیوه‌یِ راه‌رفتن و نوعِ نگاه‌شان، چیزی نیست که از چشم‌هایِ تیزبینِ او دور بماند. همه‌یِ این‌ها قبول، امّا کنار گذاشتنِ زنِ تأثیرگذار را چه‌جوری می‌شود توجیه کرد؟ آن‌چه برایِ او اهمیت دارد، میزانِ اثرگذاریِ زن نیست، جذّابیتِ اوست و همین است که به نوشتن روی می‌آورد تا آن دنیایِ محبوبِ خود را، آن دنیایِ بی‌رقیب و متعلّق به خود را، رویِ کاغذ بیاورد. که چی؟ که دیگران را هم از کشف‌هایِ زیباشناسانه‌یِ خود باخبر کند و نشان بدهد که هیچ‌کس به‌اندازه‌یِ او زن‌ها را نمی‌شناسد...

 

همه‌یِ آن‌ها که شیفته‌یِ سینمایِ «تروفو» هستند، «آنتوان دوآنل» [ژان‌پی‌یر لئو] را هم می‌شناسند و می‌دانند که «آنتوان» را می‌شود صورتِ دیگری از «تروفو» دانست. روزی که «تروفو» برایِ بازی در فیلمِ «400 ضربه»،  «ژان‌پی‌یر لئو» را انتخاب می‌کرد، گُمان نمی‌برد که چندسال بعد، پسرکِ سرکش و فراریِ «400 ضربه»، بخشی از وجودِ او را به سینما مُنتقل می‌کند. یکی از حکایت‌هایِ «آنتوان دوآنل»، کُمدیِ «کانونِ زناشویی»ست [1970]؛ فیلمِ خوبی که زیرِ سایه‌یِ باقیِ فیلم‌هایِ «تروفو» ماند و بیش‌تر به‌عنوانِ یک کُمدیِ سبُک شناخته شده است، بی‌آن‌که چُنین باشد. «کانونِ زناشویی»، هنوز هم فیلمِ خوبی‌ست؛ هرچند مُمکن است در شُمارِ مشهورترین ساخته‌هایِ «تروفو» نباشد و هرچند مُمکن است پایانش به مذاقِ بعضی خوش نیاید. و دلیلِ این خوبی ـ شاید ـ پرداختن به توضیحِ این نُکته است که مرتّب‌بودنِ کانونِ زناشویی، نشانه‌یِ خوب‌بودنش نیست و این چیزی‌ست که «آنتوان دوآنل» را آزار می‌دهد. برایِ آدمی که سال‌هایِ کودکی‌اش تلخ و تاریک و بی‌مهر و محبّت بوده‌ است [400 ضربه را یادتان هست؟] هیچ‌چیز سخت‌تر از این نیست که کانونِ زناشویی‌اش هم سرد و یخ‌زده باشد. فکرش را بکنید؛ آن‌ها همدم و درواقع هم‌‌صُحبتِ خوبی هستند و وقت‌شان ـ عملاً ـ به خواندن و گَپ‌زدن می‌گذرد. «آنتوان» ـ عملاً ـ آدمِ تنهایی‌ست. همیشه هم تنها بوده؛ چه در سال‌هایِ کودکی و چه در جوانی. و چاره‌یِ کارش، استفاده‌یِ درست از این تنهایی‌ست. چه‌جوری؟ پناه‌بُردن به نوشتن. خُب، می‌شود فیلم را این‌جوری هم دید که «آنتوان» ـ اساساً ـ برایِ فرار از این کانونِ زناشویی‌ِ سرد و یخ‌زده، نویسندگی را انتخاب می‌کند؛ امّا ـ عملاً ـ به چیزی نیاز دارد تا حرفش را به کمکِ آن مُنتقل کند و نوشتن ـ دقیقاً ـ همین‌چیز است. این‌جوری‌ست که می‌شود از قیدِ خیلی‌چیزها رها شد و می‌شود از خیلی‌چیزها دل کند و به خیلی‌چیزهایِ دیگر دل بست...

 

خوش‌بخت‌ترین مردِ رویِ زمین، خودِ «تروفو» بود؛ مردِ محبوبِ زن‌ها که آدابِ دل‌دادگی را خوب می‌دانست و این آداب را رعایت می‌کرد تا به جوابِ مُثبت برسد. همه‌چیز را مدیونِ سینما بود، زندگی را را مدیونِ سینما بود، مدیونِ فیلم‌هایی که در تاریکی رویِ پرده‌یِ سفیدِ سینما افتاده بودند و همین بود که بیش‌تر یک‌‌دل که نه، صددل شیفته و عاشقِ بازیگرانش می‌شد؛ همان‌هایی که رویِ پرده‌یِ سینما آرزوهایِ او را بازی می‌کردند و حرفِ او را گوش می‌کردند و دوستش داشتند. «تروفو» هم مثلِ «برتران موران» ـ واقعاً ـ زن‌ها را دوست داشت و اِبایی نداشت از این‌که دوست‌داشتنش را از دیگران پنهان کند. در پایانِ یادداشتی که تکّه‌ای از آن، در سطرهایِ بالاتر آمده، «تروفو» می‌گوید که او، خوش‌بخت‌ترین موجودِ رویِ زمین است؛ چون رؤیاهایش را به‌صورتِ واقعیت درمی‌آورد  و تازه برایِ این کار، پول هم می‌گیرد. و خوب که فکرش را بکنیم، می‌بینیم خوش‌بختی چیزی جُز این دل‌خوشی‌ها نیست...

 

 

 

 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳۸ ‎ق.ظ روز جمعه ٤ آبان ۱۳۸٦
برچسب‌ها : فرانسوا تروفو