شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شب از کجا درز می‌کند این‌همه یک‌جا...

 یک:

 شب از کجا درز میکند اینهمه یکجا نمناک از هق‌هق کناره‌هات با ردّ مار روانی وُ زلال شیریت راه میکشد مدام به ستاره‌هابر این سفینه که مردگان حرّاف میبرد من بیرون زمان آه میکشم اسم تصنیفی تو بر لبانم در این شب دیوانه‌ی فراموشی عاقبت آستین تو بگیرم وُ بالا شوم تا سرچشمه‌ات ای آزادی بشنو بشنو ماهی گمشده پَره‌اش را به قلب زمین میزند هنوز تنها عاشقان رو به مرگ روانند لبهای بی‌زوالشان عریان‌تر از باران چون پر شوی از دریا    ما را به جاودانگی بسنج    فقط خاطره ای ردّ شبانه‌ی اشک

از پری‌خوانی، دفترِ شعرِ قاسم هاشمی‌نژاد، بهمن 1358

 دو:

 ... مسأله این نیست که «رنگ» چیزِ بدی‌ست؛ خیلی از فیلم‌ها را نمی‌شود بدونِ «رنگ» دید. امّا فیلم‌هایی هستند که اگر «رنگ»ی بودند ـ احتمالاً ـ به فیلم‌هایی کاملاً معمولی بدل می‌شدند و یکی از این فیلم‌ها، «دختر رویِ پُل» [1999] است؛ یک فیلمِ سیاه‌وسفید و دل‌پذیر که حکایتِ یک دل‌دادگیِ نامُتعارف را نشان می‌دهد. شاید اگر «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی «رنگ» را از فیلمش حذف نمی‌کرد و «دختر رویِ پُل» را سیاه‌وسفید نمی‌ساخت، نتیجه‌یِ کارش این‌قدر دیدنی نمی‌شد. از این بابت مُطمئنم...

 حکایتِ دل‌دادگی در سینما ـ ظاهراً ـ چیزِ تازه‌ای نیست؛ امّا «دختر رویِ پُل» یک‌جور دل‌دادگی را نشان می‌دهد که می‌شود دوستش داشت. این داستانِ همان مَثَلِ قدیمی‌ست که می‌گوید آدم‌ها نیمه‌یِ گُم‌شده‌ای دارند و باید به‌جُست‌وجویِ  این نیمه‌یِ گُم‌شده برآیند. یک‌جایِ فیلم، مردِ داستان [دانیل اوتوی] اسکناسی پاره را به دخترکِ جذّاب و دل‌رُبا [ونسا پارادی] نشان می‌دهد و می‌گوید اسکناسِ نصفه، ارزشی ندارد و بعد با شُعبده‌بازی آن نیمه‌یِ دیگر را هم ظاهر می‌کند و نتیجه می‌گیرد که اگر دخترکِ دل‌رُبا نباشد، او چیزی جُز این اسکناسِ پاره نیست. صریح‌تر از این می‌تواند ابرازِ علاقه کند؟ امّا دخترکِ دل‌رُبا، ساده‌تر از آن است که معنایِ این ابرازِ علاقه را بفهمد و همین است که هربار چشمش به جوانی جذّاب می‌افتد، پیش می‌رود و پُشتِ سر را نگاه نمی‌کند؛ بی‌آن‌که بداند طالعش، تقدیرش، ماندن در کنارِ همین آدمی‌ست که خودش را اسکناسی پاره و بی‌ارزش می‌داند...

 و این آدم، این عاشقِ بی‌قدر شده، چه‌کاره است؟ چاقو پرتاب می‌کند و زمانی‌که با دخترکِ دل‌رُبا آشنا می‌شود، حس می‌کند که الاهه‌یِ الهامش را پیدا کرده است. این است که چاقوها را به‌سویِ او پرتاب می‌کند و خیالش راحت است که چاقوها این الاهه‌یِ دل‌رُبا را از پا درنمی‌آورند. مُهم، آن اطمینانِ خاطر است. خیالش قُرص است که دخترکِ دل‌رُبا از این چاقوها نمی‌ترسد. وقتی هم که نترسد، همه‌چیز روبه‌راه می‌شود. و البته، در همه‌یِ صحنه‌هایی که چاقوها را پُشتِ هم به‌سویِ این الاهه‌یِ دل‌رُبا می‌اندازد، دخترکِ دل‌رُبا به هیجان می‌آید. شوری در جانش می‌‌افتد که توضیحش سخت است؛ مثلِ آدمی‌ست که ناگهان به اوج می‌رسد و فاصله‌یِ زمین تا آسمان را به‌سرعتِ برق‌وباد طی می‌کند و سر به ابرها می‌ساید و پایش که به زمین می‌رسد، حس می‌کند سَبُک شده است...

 یک‌چیزِ دیگر هم هست. در نیمه‌یِ اوّلِ فیلم است که «ونسا پارادی» موهایش را کوتاه می‌کند و این موهایِ کوتاه، او را شبیهِ «جین سیبرگ» [محبوبِ سال‌هایِ رومن گاری] می‌کند؛ شبیهِ همان دخترکِ دل‌رُبایی که در «از نفس‌ افتاده‌»یِ «ژان‌لوک گدار»، هوش از سرِ تماشاگرانِ فرانسوی [و البته غیرِ فرانسوی] رُبود. شبیه است؟ نیست؟ نمی‌دانم...

 بعدالتحریر: این خانمِ «ونسا پارادی»، همسرِ آقایِ «جانی دپ» است. محضِ اطلاع عرض شد.

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:۳٦ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٢ آبان ۱۳۸٦