شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد...

 

یک: «گنگسترِ اِمریکایی» را هنوز ندیده‌ام؛ امّا هفته‌یِ پیش، برایِ بارِ چندم [چندم؟] نشستم به تماشایِ «یک‌ سالِ خوب» و کُلّی کِیف کردم از سرزندگی و شادابیِ «ریدلی اسکات». فیلم را اگر دیده باشید، یادتان هست که نامِ «راسل کرو»یِ بامزّه و معرکه‌اش، «مَکس» یا «مَکسیمیلیان» است و کافی‌ست «گلادیاتور» را دیده باشیم و «راسل کرو»یِ آن فیلم را فراموش نکرده باشیم تا یادمان بیاید در آن فیلمِ «اسکات» هم نامش «مَکسیمیلیان» بود. خُب، ظاهراً که با آن فیلم شوخی کرده‌اند. یک شوخیِ بامزّه‌یِ دیگرِ «یک سالِ خوب»، نامِ آن دخترِ بداخلاقِ فرانسوی‌‌ست که جنابِ «مَکس» یک‌دل نه، صددل شیفته‌اش می‌شود. شباهتِ «فانی شِنالِ» فرانسوی را با «فاینشنالِ» انگلیسی نباید دست‌کم گرفت. مردی که همه‌یِ زندگی‌اش در اقتصاد و پول و سهام و بورس و یک همچو چیزهایی خُلاصه می‌شود، در روز و ساعتی که هوش و حواسش پیِ پول و ردیف‌کردنِ سکّه‌هایِ طلاست، به دختری دل می‌بندد که نامش اندک شباهتی به اقتصاد دارد. کارِ دنیاست دیگر...

 

دو: بینِ حرف‌هایِ هرروزه، بینِ حرف‌هایی که همه‌اش درباره‌یِ روزمرّگی و این‌چیزهاست، هیچ‌چی بهتر از این نیست که آدم یادِ آن تکّه گچِ جادوییِ «هزارتویِ پَن» بیفتد که «فان» می‌دادش به «اوفیلیا» و می‌گفت «از این گچ استفاده کن و هرجای اتاقت که خواستی یه در بکش. بعد اون در رو باز کن.» پناه‌بُردن به دنیایِ خیال هم لذّتی دارد. حیف که سایه‌یِ سنگینِ واقعیت، دست از سرِ آدم‌ها برنمی‌دارد...

 

سه: این هم واقعیتی‌ست که آدم‌ها فکر می‌کنند وقتی کسی را دوست دارند، باید به حرفش گوش کنند و همه‌چی باید همان‌چیزی باشد که او می‌خواهد. امّا این‌جور وقت‌ها می‌شود یادِ «ریچارد» [برد پیت] و «سوزان» [کیت بلنچتِ] فیلمِ «بابِل» هم افتاد. اگر «ریچارد» حرفِ همسرِ وسواسی‌اش را گوش می‌کرد و اجازه نمی‌داد زخمِ او را با سوزن و نخی غیرِ بهداشتی بخیه بزنند، شاید «سوزان» از خون‌‌ریزی می‌مُرد. آن‌وقت، حسرت‌خوردن و فکرکردن به گذشته فایده‌ای نداشت. گاهی آدم‌ها باید کاری را بکنند که خیال می‌کنند درست است و خیال‌شان راحت باشد که آن‌یکی، کسی که دوستش دارند، روزی روزگاری، بالاخره، معنایِ این کارشان را می‌فهمد...

 

چهار: در زندگیِ هر آدمی «لحظه»‌ای هست که سال‌هایِ سال چشم‌به‌راهش می‌ماند. این همان لحظه‌ای‌ست که همه‌چی، یک‌دفعه، تغییر می‌کند؛ شاید این همان «لحظه‌یِ لذّت کامل»ی باشد که «فئودور داستایفسکیِ» کبیر در «شب‌هایِ روشن»‌اش می‌گوید برای سراسرِ زندگیِ آدمی کفایت می‌کند...

 

پنج: «یک‌ روزِ قشنگِ بارانی». این، تازه‌ترین کتابِ «اریک‌امانوئل اشمیتِ» فرانسوی‌ست که به فارسی ترجمه شده. مُترجمش هم خانمِ «شهلا حائری»‌ست. پنج داستان که هیچ شباهتی به سه داستانِ «گُل‌هایِ معرفت» [ترجمه‌یِ سروش حبیبی] ندارند و به نمایش‌هایِ «خُرده‌جنایت‌هایِ زناشوهری» و «نوایِ اسرارآمیز» [هردو ترجمه‌یِ خانمِ حائری] هم ربطی ندارند. خوبی‌اش هم شاید همین باشد؛ این‌که شبیهِ کارهایِ دیگرش نیست، امّا به‌شدّت «اشمیت»ی‌ست. و این «اشمیت»ی‌بودن یعنی چی؟ نه، توضیحش واقعاً کارِ سختی‌ست. باید «اشمیت»‌خوان باشید تا معنایش را بفهمید. فقط این‌را داشته باشید که این مجموعه‌یِ تازه، اساساً دنیایِ دیگری‌ست. یک داستانِ کتاب، «اودتِ معمولی»‌ست و خودِ «اشمیت» ظاهراً دارد این داستان را به یک فیلمِ سینمایی تبدیل می‌کند. «اشمیتِ» کارگردان؟ فقط می‌شود مُنتظر ماند و البته دُعا کرد که تجربه‌یِ اوّلش، فیلمی دیدنی از آب دربیاید...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٢:٢٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٥ آذر ۱۳۸٦