شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... [بخشِ سوم]

 

یک: در «400 ضربه»یِ «فرانسوا تروفو» صحنه‌هایی هست که حتّا حالا، بعد از این‌همه تماشا، دلم را می‌لرزاند و حس می‌کنم کُهنه نمی‌شود. برایِ «آنتوان دوآنلِ» کوچک، دُنیا، تجسّمِ واقعیِ جهنم است؛ جایی‌ست که نمی‌شود آن‌را دوست داشت، امّا باید آن‌را تاب آورد. همه‌چیز، البته، به خانه محدود نمی‌شود و مدرسه، این عذاب‌آورترین بنایِ بشری، بیش از همه «آنتوان دوآنلِ» کوچک را از پا درمی‌آورد. معلّم‌هایِ خُشک و عصبی و بی‌احساس، طورى رفتار مى‌کنند که انگار مجبورند قیافه‌یِ بچّه‌ها را تحمل کنند و در این بین، بی‌احساسیِ مُعلّم، بیش از همه، نصیبِ «آنتوان دوآنلِ» کوچک می‌شود. بعد از خواندنِ «در جُست‌وجوىِ مُطلق» [نوشته‌یِ اونوره دو بالزاک]، چُنان تحتِ‌تأثیرش قرار مى‌گیرد که وقتى مُعلّمِ انشا مى‌گوید «خاطره‌یِ دردناکى را شرح دهید که خود شاهد آن بوده‌اید و شُما را تحتِ‌تأثیر قرار داده است.» تصمیم مى‌گیرد حکایتِ مرگِ پدربزرگش را بنویسد؛ امّا ناخودآگاه [رویِ این ناخودآگاه تأکید می‌کنم] آخرین جُمله‌هاىِ رُمانِ بالزاک را واردِ نوشته‌اش مى‌کند و همین سبب مى‌شود مُعلّمِ بى‌انصاف، به او نُمره‌یِ صفر بدهد. «من براىِ کسانى که در این کلاس بالزاک رو نمى‌شناسن، مى‌گم که این انشا یک سرقتِ ادبیه.» عجب دُنیایِ دردناک و مسخره‌ای‌ست...

 

دو: «هیچ‌چی ساده نیست؛ هیچ‌چی.» این جُمله‌یِ معرکه‌یِ «پِترا» را در «اشک‌هایِ تلخِ پِترا فُن کانت» [راینر ورنر فاسبیندر] خیلی دوست دارم. همین‌طور آن‌تکّه‌یِ درخشانی را که دارد درباره‌یِ مُهم‌ترین امورِ بشری حرف می‌زند و می‌گوید «فکر کن... با یک نفر در سواری، یا اتاقی هستی و می‌خواهی چیزی به او بگویی، یا ابرازِ علاقه کنی؛ ولی می‌ترسی. می‌ترسی چیزی را از دست بدهی، یا طرفِ ضعیف‌تر شوی.» عجب دُنیایِ دردناک و مسخره‌ای‌ست...

 

سه: انتخاب، همیشه، کارِ سختی‌ست؛ امّا تقریباً مُطمئنم که «شش صحنه از یک ازدواج» [اینگمار برگمان] را هم به‌اندازه‌یِ «فریادها و نجواها» دوست دارم، به‌اندازه‌یِ «فانی و الکساندر» و «پرسونا» و «سکوت». و عاشقِ عُنوان‌هایی هستم که «برگمان» رویِ بعضی از این صحنه‌ها گذاشته است؛ مثلاً «معصومیت و اضطراب»، و مُهم‌تر از آن «هُنرِ پنهان‌کردن». شاید اگر «برگمان» نامِ فیلمش را نمی‌گذاشت «شش صحنه از یک ازدواج» [یا صحنه‌هایی از یک ازدواج]، «هُنرِ پنهان‌کردن»، بهترین نامی بود که می‌توانست رویِ این حکایتِ غریبِ زندگیِ پُرتلاطم و توفانیِ «ماریان» و «یان» بگذارد. چیزی که در این فیلمِ «برگمان»، بیش از همه، دوستش دارم، نمایشِ روندِ فروپاشیِ یک زندگی‌ست؛ یک زندگیِ ظاهراً کامل و درست که مثلِ خیلی از زندگی‌هایِ دیگر کامل و درست نیست. و آدم‌هایِ این زندگی نمی‌خواهند باور کنند که یک‌جایِ کار می‌لنگد و یک‌چیزی در این بین درست نیست. این است که از کنارِ همه‌چیز با شوخی و خنده می‌گذرند و به این دیوارِ ترک‌خورده اعتنا نمی‌کنند و باور نمی‌کنند که این دیوار در آینده‌ای نه‌چندان دور، می‌ریزد و صدایش به گوشِ دیگران می‌رسد. و همه‌چیز، لابُد، از همان سئوالِ کذاییِ «خانُمِ پالمِ» [مُصاحبه‌گر] شروع می‌شود که از «ماریان» می‌خواهد درباره‌یِ بی‌وفایی و عشق و دل‌دادگی حرف بزند. «ماریان» درباره‌یِ عشق و دل‌دادگی می‌گوید «کسی به من نگفته که عشق یعنی چی و حتّا فکر نمی‌کنم لزومی داشته باشد آدم معنایِ عشق را بداند. ولی اگر دنبالِ یک تعریف می‌گردید، بهتر است انجیل را بخوانید... مُشکل این است که آن تعریف، دست‌وپایِ آدم را می‌بندد. اگر عشق همان‌چیزی‌ست که در آن کتاب آمده، چیزِ واقعاً کم‌یابی‌ست و آدم‌هایِ بسیار کمی آن‌را می‌شناسند. فکر می‌کنم مهربانی با آدمی که در کنارت زندگی می‌کند، کافی باشد. مُحبّت هم تعریفِ بدی نیست. هم‌کاری، تحمّل و شوخ‌طبعی. آدم‌ها باید نسبت به هم جاه‌طلبیِ معقولی داشته باشند. اگر بتوانید این‌چیزها را با هم جمع کنید، عشق نباید چیزِ مُهمّی باشد.» امّا مُشکلِ «ماریان» و «یان»، دقیقاً، همین‌چیزهاست؛ مهربانی و مُحبّت کافی نیست، اگر بود، «یان» با صدایِ بلند اعلام نمی‌کرد که به زنی دیگر دل باخته است. پنهان‌کردن، هُنر است؛ امّا وقتی زندگی چیزِ ساده‌ای نیست، آدم‌هایی هم که در این زندگی حضور دارند، آدم‌هایِ ساده‌ای نیستند و سختیِ کار این است که بعد از این‌همه پنهان‌کاری، ناگهان همه‌چیز از پرده بیرون بیفتد. عجب دُنیایِ دردناک و مسخره‌ای‌ست...

 

چهار: «نایجل کندی» غوغا می‌کند؛ حتّا وقتی صدایِ تلویزیون را بسته باشی و حرکاتِ دست و صورتِ این نوازنده را تماشا کنی. در یک شبِ سردِ زمستانی [از راه رسید بالأخره] هیچ‌چی بهتر از تماشایِ «نایجل کندی» در حالِ نواختنِ کُنسرتویِ زمستانِ «ویوالدی» نیست. وقتی زیرِ سقف، کنارِ آتشی که می‌سوزد، نشسته باشی، لرزیدنِ بدن و به‌هم‌خوردنِ دندان‌ها از سرما، عجب لذّتی دارد و راست می‌گویند که زمستان هم خوشی‌هایِ خودش را دارد، خوبی‌هایِ مُنحصربه‌فردِ خودش را. عجب دُنیایِ معرکه‌ای‌ست...

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٠٧ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢ دی ۱۳۸٦