شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کلمه فی شرحِ احوال...

 

... از پُشتِ شیشه عجب بارانی بود... یعنی غروب بود و شب نبود. آفتاب که نبود، ابر بود و تاریک بود و از پُشتِ شیشه عجب بارانی بود. غروبِ چندشنبه بود. یک‌شنبه بود، یا پنج‌شنبه بود. جُمعه نبود. یک‌جورِ غریبی بود آن غروب. هوا که گرفته بود، آفتاب که نبود و آدم‌ها تویِ خیابان نبودند و این خلوت، این بارانی که داشت بی‌وقفه می‌بارید، این تنهایی که در آن چندشنبه‌یِ کذایی نصیب شده بود، جور بود با حالَم. حالِ خودم بود این تنهایی، این خلوتی که آدمی در آن نبود و عجیب بود که این بعدازظهرِ چندشنبه، این کافه‌یِ شلوغ هم خلوت بود و بویِ قهوه فقط از فنجانی بلند می‌شد که رویِ میزِ من بود...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:۳٠ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱٠ دی ۱۳۸٦
برچسب‌ها : نامه‌ها