شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

شک شرط آزادی‌‌ست...

کوشش برای زنده‌‌کردن یک ظاهر قدیمی، یک کار پرت بود ـ زیرا باطن در وقت زندگی دارد، در بُعد اقتضای رابطه­ها و معیشت­ها. وقتی که وقت رفت، و اقتضای رابطه­ها چرخید، و زندگی دگرگون شد، ظاهر که سطح بیش نیست کجا می­تواند ماند؟ زنده چگونه می‌تواند شد؟ و بر کدام چیز تکیه می­تواند زد؟ ظاهر، در حد یک بازی، در حد یک نمایش، در حد یک زینت شاید که جذبه­ای دارد؛ اما وقتی بدون رابطه با بطن کار بود، حتی برای بازی و نمایش و زینت، در حد کار پرت خواهد ماند. شک، نقب نجات بود.شک شاید نتیجه‌ی دیدار بی­ثباتی و بی­اعتبار گشتن­ها، تغییر رسم­ها و ارزش­ها، و نسخ اعتقادهای قدیمی بود. شک شاید نتیجه قُدّی بود. شک، از هرچه بود، بود و خوب شد بود.شک عنصر حیاتی اندیشه­ست. شک شرط بررسی و کشف و درک و ایمان است. شک شرط آزادی­ست.

 

ابراهیم گلستان در از راه و رفته و رفتار

 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۸:٢٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٥ دی ۱۳۸٦