شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

کتاب‌هایِ نیمه‌خوانده...

 ... یک‌زمانی، یک‌دوره‌ای، خیال می‌کردم که همه‌یِ کتاب‌ها را باید خواند و هر کتابی که می‌آید رویِ پیشخانِ کتاب‌فروشی، کتابی‌ست خواندنی و سال‌هایِ راهنمایی، صرفِ خریدنِ همه‌جور کتابی شد. خیال می‌کردم هر کتابی را که اسمِ آدم‌هایِ مشهور رویش هست، باید خرید و خواند و همه‌یِ پول‌هایِ توجیبی، پول‌هایی که باید صرفِ خریدِ پیراشکی و این‌جور چیزها می‌شد، خرجِ کتاب‌هایی شد که بعداً فهمیدم به دردم نمی‌خورند. اوّلِ دبیرستان بودم که دیگر شروع کردم به انتخاب‌کردن و همه‌جور کتابی را نخریدم و اسمِ آدم‌هایی که رویِ جلدِ کتاب‌ها آمده بود، دیگر به چشمم نیامد...همه‌یِ آن‌هایی که می‌شناختمشان، «سال‌هایِ ابری» را خوانده بودند و کِیف هم کرده بودند از خواندنِ این رُمان. یک دوره‌ای بود که «سال‌هایِ ابری» نبود تویِ بازار و به هر کتاب‌فروشیِ کوچک و بزرگی که سر می‌زدم، سُراغی هم از این رُمان می‌گرفتم و بالأخره، وقتی کتاب را دیدم، خریدم و نشستم به خواندنش. به صفحه‌ی پنجاه نرسیده بودم که حوصله‌ام سر رفت. یکی دو ماه بعد، دوباره شروع کردم و باز هم به صفحه‌ی پنجاه که رسیدم، دیدم که تحمّلش سخت است. یکی دو ماه بعد، کتاب را بخشیدم به دوستی که پیِ نُسخه‌ای از این کتاب می‌گشت...«جایِ خالیِ سَلوچ» را به‌خواهشِ دوستی خواندم که می‌گفت قرار است بهترین کتابِ عُمرت را بخوانی. یک‌هفته‌ای طول کشید خواندنش و تمام که شد، به خودم قول دادم چیزِ دیگری از آقایِ نویسنده نخوانم. یک‌سال بعد بود گُمانم که همان دوست، جلدِ اوّلِ «کِلیدر» را آورد و گفت این‌یکی بهتر است. قبول کردم. چرا؟ نمی‌دانم. «کِلیدر» به صفحه‌یِ پنجاه هم نرسید. نفسم گرفت از آن‌همه خاک‌وخُلی که تویِ کتاب بود و رها کردم. حالا فکر می‌کنم چه خوب شد که در آن سال‌هایِ راهنمایی که همه‌جور کتابی را می‌خریدم، پولم را صرفِ خریدِ این‌یکی نکردم...«خشم و هیاهو» را اوّل با ترجمه‌یِ «صالح حُسینی» خواندم؛ تازه کامل هم نخواندم. سومِ راهنمایی بودم و فکر می‌کردم باید «ویلیام فاکنر» خواند. هربار که کتاب را دست می‌گرفتم، به نیم‌ساعت نرسیده، رهایش می‌کردم. چهارسال بعد که ترجمه‌یِ سی‌سال قبلِ «بهمن شُعله‌ور» را پیدا کردم و خواندم، فهمیدم ایراد از «فرستنده» بوده است. ترجمه‌یِ «صالح حُسینی» را دوست ندارم؛ هیچ‌کدام از ترجمه‌هایش را و برایِ همین است که «لُرد جیم» و «به‌سویِ فانوسِ دریایی» را نیمه‌کاره رها کرده‌ام. مُترجمِ خوش‌قریحه‌ای را سراغ ندارید که فارسیِ خوبی داشته باشد و این دو کتابِ «جوزف کُنراد» و «ویرجینیا وولف» را ازنو ترجمه کند؟دومِ دبیرستان بودم که همه‌یِ کتاب‌هایِ «هوشنگ گُلشیری» را از کُهنه‌فروشی‌ها خریدم و با ولعِ تمام، شروع کردم به خواندن. «شازده احتجاب» را دوست داشتم و بعضی تکّه‌هایِ «کریستین و کید» را هم حفظ کرده بودم. نثرِ جذّابی داشت و فکر می‌کردم نویسنده باید این‌طوری بنویسد و فکر می‌کردم اگر یک نویسنده‌ی ایرانی بخواهد شبیهِ «رُمان نو»یی‌هایِ فرانسه بنویسد، کارش شبیهِ همین داستان‌هایی‌ست که «گُلشیری» می‌نویسد. رویِ همین علاقه بود که چندسال بعد، وقتی نُسخه‌ای «جن‌نامه» را گرفتم، زندگی را تعطیل کردم و سرگرمِ خواندن شدم. سه چهار باری تا صفحه‌ی پنجاه رفتم و هربار دوباره برگشتم به صفحه‌یِ اوّل. «جن‌نامه» را به کسی نبخشیده‌ام؛ هنوز کنارِ باقیِ کتاب‌هایِ «گُلشیری»‌ست...از کتاب‌هایِ «نیمه‌خوانده» حرف می‌زدیم دیگر؛ وگرنه کتاب‌هایِ «نخوانده» که زیاد است و خیلی دلم می‌خواهد فرصتی پیش بیاید و این «شاخه‌یِ زرّین» را بخوانم و خیلی دلم می‌خواهد فرصتی پیش بیاید و «هزار و یک‌شب» را یک‌بارِ دیگر بخوانم و خیلی دلم می‌خواهد فرصتی پیش بیاید و دوباره «شاهنامه» را بخوانم و خیلی دلم می‌خواهد فرصتی پیش بیاید و «مثنویِ معنوی» را بخوانم و تازه، وقتی این‌همه کتابِ نخوانده هست که کم‌کم دارد به سقف می‌رسد، مگر می‌شود فُرصتی برایِ «دوباره‌خوانیِ» کتاب‌ها پیدا کرد؟ چه خیالِ خامی... 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٤٧ ‎ب.ظ روز جمعه ٢٦ بهمن ۱۳۸٦