شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این روزها که می‌گذرد... [بخشِ چهارم]

یک: خودِ برف‌ها را ندیدم که از آسمان می‌باریدند؛ وقتی رسیدیم، برف‌ها نشسته بودند رویِ زمین و معلوم بود شبِ قبل، شبِ قبلِ بارانیِ ما، آن‌جا به شبی برفی بدل شده است. برفِ زیادی بود و سفیدی‌ِ برف، روشن‌تر از آن بود که به‌چشم نیاید. عاشقِ برفم؛ امّا نه این برفِ آزاردهنده‌ای که تویِ این مُدّت هِی بارید و بارید و همه‌چی را به‌هم ریخت. شنبه صُبح، آن برفی که رویِ زمین‌هایِ لواسان نشسته بود، قشنگ‌ترین برفِ امسال بود. هوا خوب بود. تمیز بود. برف، سفید بود و سفیدی‌اش به‌چشم می‌آمد...

دو: از «سوئینی تاد» خوشم آمد و دلیلِ این خوش‌آمدن را در یادداشتِ کوتاهی که برایِ صفحه‌یِ سینمایِ «کارگزاران» نوشتم، یک‌جورهایی توضیح دادم. تویِ همان یادداشت نوشته بودم که «سوئینی تاد» هم یکی از آن هُنرمندهایِ تنهایِ سینمایِ «برتن» است؛ درست مثلِ «ادواردِ دست‌قیچی» که از سرِ مِهر و دوستی دست دراز می‌کرد، اما دست‌ها که نه، قیچی‌هایش، مانع از آن می‌شدند که با دیگران دست بدهد. و مثلِ «ویلی وانکا»ست که در تنهاییِ خودش، شُکلات‌هایی با بهترین طعم‌هایِ دُنیا می‌ساخت. «سوئینی تاد» هم هُنرمند است و همین‌که در سه حرکت صورتِ آدم‌ها را می‌تراشد، کم هُنری نیست؛ هرچند این هُنر را، کم‌کم، به مسیری دیگر هدایت می‌کند و با یک حرکت، گلویِ آدم‌ها را می‌بُرد. این، عاقبتِ هُنرمندی‌ست که پیِ تعالیِ هُنرش نباشد و به انتقام فکر کند. و چه‌ چیزی بهتر از این که هُنرمند را با اسبابِ هُنرمندی‌اش از پا دربیاورند؟

سه: کتابِ این‌روزهایم، «قُدرتِ اُسطوره» است؛ گفت‌وگویِ مُفصّل و خواندنیِ «بیل مویرز» با «جوزف کمبلِ» اُسطوره‌شناس که، اساساً، مُصاحبه‌ای بوده است تلویزیونی و برایِ آدم‌هایِ بی‌حوصله‌ای که نمی‌دانند اُسطوره چیست و در این روزگار به چه کاری می‌آید، همه‌چی را به‌ساده‌ترین شکلِ مُمکن توضیح می‌دهد. این، بارِ سومی‌ست که دارم «قُدرتِ اُسطوره» را می‌خوانم و این‌بار، یک‌سری چیزها را دارم یادداشت می‌کنم که فکر می‌کنم روزی روزگاری به دردم می‌خورند؛ یعنی امیدوارم این‌طور باشد.

چهار: دوروبری‌ها، دوستانِ نزدیک، می‌دانند که سال‌هاست داستان‌هایِ عامّه‌پسندِ فرنگی را هم می‌خوانم و از آن‌جایی که معمولاً مُترجم‌هایِ خوب، به‌دلایلی، سُراغِ این کتاب‌ها نمی‌روند، مجبورم همین ترجمه‌هایِ پُرایرادی را بخوانم که در کمالِ حیرت، به چاپِ سوم و چهارم و ای‌بسا بیش‌تر هم می‌رسند. یکی از همین کتاب‌ها را پنج‌شنبه‌یِ پیش خریدم و تویِ تاکسی که نشسته بودم، شروع کردم به ورق‌زدنش و همین‌طور پیش رفتم رسیدم به جایی که یکی از آدم‌ها داشت می‌گفت؛ آدم‌ها باید یک‌دیگر را درست بشناسند و آدمی که فکر می‌کند دل‌داده‌یِ آدمی دیگر است، حتماً باید بداند که آن دیگری چه رنگی را دوست دارد و قهوه‌اش چه‌قدر شکر باید داشته باشد و هزار چیزِ دیگر. و خُب، داشتم فکر می‌کردم که آدم‌ها اگر این‌چیزها را از قبل بدانند، وقتی این دل‌دادگی شکلی رسمی پیدا کند، چیزی برایِ کشف‌کردن دارند؟ آن‌وقت این زندگی به‌طرزِ هراس‌آوری یک‌نواخت و معمولی نیست؟

پنج: یادم رفت در یادداشتِ قبلی، یادداشتی که درباره‌یِ کتاب‌هایِ نیمه‌خوانده بود، «شب‌هایِ بنگال» را هم بنویسم. رُمانِ عاشقانه‌یِ «میرچا اِلیاده» را با هزار ذوق و شوق شروع کردم؛ امّا از بختِ بد و اقبالِ نامُراد، جشنواره‌یِ بی‌ربط و کسل‌کننده و نامربوطِ فیلمِ فجر شروع شد و ده‌روز از عُمرِ گران‌مایه صرفِ دیدنِ فیلم‌هایی شد که به لعنتِ خُدا هم نمی‌ارزیدند. «شب‌هایِ بنگال» را صدوچند صفحه‌ا‌ی خواندم و حِیف که نیمه‌کاره رها شد. تویِ همین ‌روزها، همین روزهایی که هفته‌یِ بعد از راه می‌رسند، «شب‌هایِ بنگال» را ازنو، از اوّل می‌خوانم. شوخی که نیست؛ «میرچا الیاده» است.

شش: دلم لَک زده است برایِ تماشایِ فیلمی که همه‌اش حسّ‌وحال باشد، برایِ خواندنِ داستانی که همه‌اش حسّ‌وحال باشد. و حیف که فعلاً در شهر خبری نیست؛ هست؟ 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳٠ بهمن ۱۳۸٦