شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ضدِ حال؟ همین است دیگر...

... من هیچ نمی‌فهمم که چرا دیگر حوصله‌یِ زمستان را ندارم، حوصله‌یِ این بادهایِ سرد را، حوصله‌یِ این سردیِ آدم‌ها را و هزار چیزِ دیگر که قطعاً نتیجه‌یِ همان سرمایی‌ست که تویِ هوا چرخ می‌زند و جانِ آدم‌ها را می‌رساند به لب‌شان و هیچ نمی‌فهمم که زمستان‌ها چرا دیگر فصلِ خوبی نیستند و برف‌هایی که زمین را سفید می‌کنند، مایه‌ی لذت نیستند و عذاب می‌دهند آدم‌ها را و من نمی‌فهمم که چرا زمستان دوباره دارد اوج می‌گیرد و بادهایِ سرد دوباره دارند می‌وزند......

خُب، قرار بود که این یادداشت درباره‌یِ «Lost» باشد؛ درباره‌یِ «گم‌شدگان»ی که روزهایِ مرا پُر کرده است فعلاً و با عرضِ معذرت از همه‌یِ دوستانی که این مجموعه را نمی‌پسندند، «گم‌شدگان» چیزی بیش‌تر از یک مجموعه‌یِ تلویزیونی‌ست. پس، نوشتن درباره‌یِ «گم‌شدگان» را باز هم می‌اندازم عقب؛ شاید فردا، یا پس‌فردا، یا اصلاً روزی که حوصله‌یِ نوشتن داشته باشم...

و هیچ‌چی بدتر از این نیست که سرِ ظَُهر، چند نفر تماس بگیرند و خبر بدهند که «دنیایِ تصویر» و «هفت» دیگر مُنتشر نمی‌شوند. من، البته، هیچ‌وقت، چیزی در «هفت» ننوشتم، امّا همیشه خواننده‌یِ مجلّه‌ بودم و هر شُماره، دست‌کم، یکی دو مطلبِ خواندنی داشت که می‌شد از آن‌ها لذّت بُرد. امّا «دنیایِ تصویر» را خیلی دوست داشتم؛ نه فقط برایِ این‌که در این یک‌سال و چند ماه، جایِ خوب و امن و مُناسبی بود برایِ نوشتن درباره‌یِ سینما، برایِ این‌که اساساً همه‌چیزش «خوب» بود، عبوس نبود، حوصله‌یِ آدم را سر نمی‌بُرد و خلاصه، همه‌چیزش «درست» بود. تویِ همه‌یِ این‌سال‌ها، همه‌یِ همکاریِ من با «دنیایِ تصویر» محدود شده بود به چند یادداشتِ نه‌چندان بلند و هروقت فُرصتی می‌شد، بیش‌تر، می‌رفتم دفترِ «دنیایِ تصویر»  که «علی مُعلّم» را ببینم و همین، برایِ آن‌روزهایِ شلوغ کافی بود. امّا «شرقِ» دوره‌یِ اوّل که تعطیل شد، تویِ یکی از همان روزهایِ بی‌کاری، رفته بودم «دنیایِ تصویر»  که «علی مُعلّم» را ببینم و یادم نیست که داشتیم درباره‌یِ چی حرف می‌زدیم که بحثِ «آلن دو باتُن» و کتاب‌هایِ معرکه‌اش را پیش کشیدم و درباره‌یِ «پروست چگونه...» و «تسلّی‌بخشی‌هایِ فلسفه» حرف زدم و گفتم که دلم می‌خواهد و درواقع بدم نمی‌آید از کارِ «دو باتُنِ» جوان و بزرگ «تقلید» کنم و «تسلّی‌بخشی‌هایِ سینما» را بنویسم. و شاید اگر «علی مُعلّم» مثلِ همیشه استقبال نمی‌کرد، «تسلّی‌بخشی‌هایِ سینما» را نمی‌نوشتم. عجیب است؛ ولی «تسلّی‌بخشی‌هایِ سینما»، ظاهراً، پُرخواننده‌ترین و پُرمخاطب‌ترین نوشته‌هایِ این‌سال‌هایِ من بوده است. و حالا که «دنیایِ تصویر» قرار است بعد از عید دیگر مُنتشر نشود، دلم می‌سوزد برایِ فیلم‌هایی که دلم می‌خواست درباره‌شان می‌نوشتم... دلم می‌سوزد برایِ یادداشت‌هایی که برداشته بودم... و خُب، ضدِ حال همین است دیگر... 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۳:٥٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٦ اسفند ۱۳۸٦
برچسب‌ها :