شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چیزی شبیهِ کارنامه...

  «حالا ما این‌جا...» شب از راه رسیده است که نشسته‌ام گوشه‌ای و دارم «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»یِ «پرویز دوائی» را برایِ چندمین‌بار [چندمین‌بار واقعاً؟] ورق می‌زنم. زیرِ هیچ جُمله‌ای، هیچ کلمه‌ای خط نکشیده‌ام؛ سال‌هاست که کتاب را «سفید» می‌گذارم، ولی می‌دانم کدام جُمله و کدام کلمه را بیش‌تر دوست دارم و می‌دانم هر جُمله و هر کلمه‌ای مرا یادِ چه ‌چیزی می‌اندازد، یادِ چه روزی، یادِ چه آدمی و یادِ چه حرفی که از زبانِ چه آدمی شنیده‌‌ام. «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»، کتابِ معرکه‌ای‌ست، هر جُمله و هر کلمه‌اش، خاطره‌ای‌ست که با با آن زندگی کرده‌ام. سالِ 87 که بیاید، می‌شود دوسال که «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته» چاپ شده است و برایِ من، قطعاً، چیزی‌ست بیش از دوسال. و حالا، در این آخرین شبِ سالِ 86، نشسته‌ام گوشه‌ای و دارم «بُلوارِ دل‌هایِ شکسته»یِ «پرویز دوائی» را برایِ چندمین‌بار [چندمین‌بار واقعاً؟] ورق می‌زنم... 

سالِ 86 که شروع شد، در «اعتماد» کار می‌کردم و یکی‌دو‌ماه بعد، کارم در «هم‌میهن» بود و چهل‌ودو شماره که از عُمرِ «هم‌میهن» گذشت، «شهروندِ امروز» شد وعده‌گاهِ هرروزه و سال هنوز به آخر نرسیده بود که نیمی از وقتِ هرروزم نصیبِ «کارگزاران» شد. خُدا را شُکر که «کار» هست، که «بی‌کاری»، دوباره سایه‌یِ سیاهِ ترسناکش را نینداخته است رویِ سرِ آدم‌هایی که دل‌شان می‌خواهد «کار» کنند. امّا من نگرانم؛ نگرانِ خودمان، نگرانِ همه‌یِ آدم‌هایی که زندگی‌شان به هم گره خورده است و می‌ترسند که دوباره «بی‌کاری» اسیرشان کند... 

و نگرانی که فقط بابتِ «بی‌کاری» نیست، بابتِ اسیری و تنهایی نیست؛ بابتِ آدم‌هایی هم هست که فکر می‌کنم در شُمارِ بهترین آدم‌هایِ رویِ زمینند و حیف که کسی قدرشان را نمی‌داند و حیف که خودِ من هم گاهی درست‌وحسابی «درک»‌شان نمی‌کنم. حتّا همین حالا، دلم برای‌شان تنگ شده است؛ برایِ آن دوستِ خوب و مهربانی که همیشه‌یِ مایه‌یِ اُمید بود و طراوات و تازگی‌اش، آسمان را آبی‌تر می‌کرد و دنیا را پیشِ چشمِ زیباتر می‌کرد. و حیف که دوستِ خوب و مهربان، حالا چند روزی‌ست که «حوصله» ندارد، که «غم» دارد، که «تنهایی» را ترجیح می‌دهد و چه ایرادی دارد؟ «خلوت» است دیگر؛ گوشه‌یِ تنهایی و هم‌نشینی با دیگرانی که حال‌وروزِ آدم را بهتر می‌فهمند و هِی پاپِی نمی‌شوند و هِی سئوال نمی‌کنند. همه‌چی، یک‌روز، درست می‌شود لابُد؛ طراوات و تازگی‌اش، آسمان را آبی‌تر می‌کند و دنیا را پیشِ چشمِ زیباتر می‌کند. و اگر نشد چه؟ اگر همه‌چی درست نشد چه؟ 

امّا دلم خوش است که «شهر» بی «فرشته» نمی‌ماند؛ بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام، آمده است که چندهفته‌ای بماند و حواسم هست که در این روزهایِ سال‌هایِ جدید، باید آبیِ آسمان را جدّی‌تر بگیرم و حواسم هست که باید بخشی از هرروز را با دوستی قسمت کنم که خودِ «زندگی»‌ست، که نهایتِ «زندگی»‌ست. دلم خوش است که همین امروز، تلفنی حرف زده‌ایم و کاش شهرِ شلوغ و کثیف، این‌قدر شلوغ و کثیف نبود و می‌شد به‌جایِ تلفن، دیداری تازه کرد. حیف که نشد... 

نشد؛ خیلی از کارهایی که می‌خواستم بکنم، نشد. قرار بود کتابی را بدهم به ناشر که دلم می‌خواست اسمم رویِ جلدش باشد و آن‌قدر وقت تلف کردم که اصلاً از صرافتش افتادیم. نه ناشر چیزی گفت و نه من درباره‌اش حرف زدم و به‌جایش، در این ماه‌ها، درباره‌یِ کتاب‌هایِ دیگری حرف زده‌ایم که سالِ بعد باید تحویل بدهم و نمی‌دانم این سالِ 87، سالِ «مُبارک و میمون»ی هست یا نه و از شما چه پنهان که همین‌حالا، «طالع‌بینیِ چینی» را باز کردم و دیدم که «موش‌ها از هر فرصتی برایِ آزار استفاده می‌کنند.» چه «موش»ی؟ تاریخِ تولّدِ بیش‌ترِ دوست‌ها را می‌دانم؛ امّا سالِ تولدّشان را، خوش‌بختانه یا بدبختانه نه و کاش می‌شد در آستانه‌یِ سالِ 87، از هر دوستی سئوال کنم که «موش» است یا نه. دست‌کم این‌جوری می‌توانستم «برنامه‌ریزی» کنم و از «آزارِ» موش‌ها در امان باشم! امّا کاش همه‌یِ «موش‌ها» یک «رِمی» باشند؛ یک آشپزِ خوش‌قریحه‌یِ باذوق که بتواند «راتاتویی» بپزد و از کجا معلوم که نباشند؟ 

هزار کار را گذاشته‌ام برایِ تعطیلاتِ نوروز؛ هرچند تجربه‌یِ سال‌هایِ گذشته‌ را داشته‌ام و حواسم بوده است به این‌که تعطیلاتِ نوروز، وقتِ خوب و مُناسبی نیست برایِ کارهایِ باقی‌مانده‌. امّا چه می‌شود کرد؟ چه باید کرد؟ دلم خوش است به فیلم‌هایی که هنوز ندیده‌ام، به کتاب‌هایی که هنوز نخوانده‌ام و به این سی‌دی‌هایِ «برخوانیِ شاهنامه» که روایتِ «بهمن فُرسی»‌ست از داستان‌هایِ «شاهنامه» و چند داستان را به‌شیوه‌یِ خودش «نقّالی» و «روایت» کرده است. دلم خوش است به این‌که شاید دوباره فرصتی دست دهد و «شاهنامه» را از سر بخوانم و دلم خوش است به این‌که هنوز نفس می‌کشم و شهرِ شلوغ و کثیف، هنوز اُکسیژن دارد و دلم خوش است به این‌که دردِ پا، هرچند دوباره دارد خودنمایی می‌کند، هنوز فرصتی برایِ راه‌رفتن می‌دهد و چه‌قدر دلم تنگ شده است برایِ پیاده‌روی‌هایِ روزهایِ تعطیلات و چه‌قدر دلم تنگ شده برایِ بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام که حالا لابُد دارد به آسمانِ تاریک نگاه می‌کند و خیالش راحت است که عید را در «خانه» می‌گذراند و چه‌قدر دلم تنگ شده برایِ دوستِ خوب و مهربانی که گوشه‌یِ دیگرِ این شهرِ شلوغ و کثیف، «خلوتِ» خودش را دارد و حواسش پیِ چیزهایِ دیگر است. چه‌قدر دلم تنگ شده است... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢٩ اسفند ۱۳۸٦