شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ای که شمشیرِ جفا بر سرِ ما آخته‌ای ...

  

ای که شمشیرِ جفا بر سرِ ما آخته‌ای     دشمن از دوست ندانسته و نشناخته‌ای

من ز فکرِ تو به خود نیز نمی‌پردازم     نازنینا، تو دل از من به که پرداخته‌ای؟

تا شکاری ز کمندِ سرِ زُلفت نجهد     ز ابروان و مُژه‌ها تیر و کمان ساخته‌ای...

شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی 

یک: شاید اگر روزهایِ نه‌چندان دل‌پذیرِ [و درواقع افتضاحِ] مدرسه [و بخصوص دوره‌یِ راهنمایی] هنوز به‌راه بود و هرشب خیالِ مدرسه خواب را از چشمم دور می‌کرد و مُدام در این فکر بودم که این درس و مشقِ «لعنتی» [مُعادلِ جاافتاده و مُتداولی در دوبله‌یِ فارسی برایِ یک لُغتِ آشنایِ انگلیسی] کِی به پایان می‌رسد، لابُد به این هم فکر می‌کردم که باید «انشا»یی درباره‌یِ نخستین روزِ سالِ جدید بنویسم و این‌طوری شروع کنم که «اکنون که قلم در دست گرفته، این انشا را می‌نویسم، تعطیلاتِ نوروزی به پایان رسیده است...» [خُدا را شُکر که دیگر خبری از این شیوه‌هایِ مُهوّعِ انشانویسی در مدرسه‌ها ندارم] و به‌جایِ آن‌که توضیح بدهم که واقعاً چه اتّفاقی افتاده، چیزی را بنویسم که بابِ سلیقه‌یِ مُعلّم باشد. امروز، یکی از آن‌روزهایی بود که خُدا را بابتِ تمام‌شدنِ درس‌ومشق و کلاس‌هایِ بی‌ربطِ انشا و بی‌سوادیِ مُفرطِ مُعلّم‌هایِ انشا شُکر کردم. هیچ‌وقت انشانویسی را در مدرسه دوست نداشتم و هیچ‌وقت از کلیشه‌هایی که به‌نظرِ مُعلّم‌هایِ بی‌سوادِ انشا نهایتِ خلّاقیت بود، خوشم نیامد. و «انجمنِ شاعرانِ مُرده» را کِی دیدم؟ سالِ آخرِ راهنمایی؟ احتمالاً. هنوز هم «جان کیتینگ» را دوست دارم و عاشقِ سُنّت‌شکنی‌هایش هستم. سالِ آخرِ دبیرستانِ «فرهنگ» که بودم، یک «جان کیتینگِ» معرکه و خوش‌پوش و باسواد مُعلّمِ تاریخِ مُعاصرِ ما شد و خدا شاهد است که شور و شوقی در کلاس دمید که قبلش ندیده بودیم و هر حرکتش، هر جُمله‌ای که می‌گفت و معلوم بود درباره‌اش فکر کرده، برایِ ما مُهم بود. و در یکی از سفرهایِ همیشگی‌اش به سرزمینِ مِه و باران و «شرلوک هولمز»، مجموعه‌یِ کاملِ شعرهایِ «تی. اس. الیوت» [محبوب‌ترین شاعرِ غیرِایرانی‌ام] را برایم آورد که هنوز یکی از بهترین کتاب‌هایِ کتاب‌خانه‌یِ من است و همان‌وقت‌ها، پیش از بیست‌سالگی، یکی دو شعرش را ترجمه کردم و تقدیم کردم به مُعلّمِ مهربانی که نصیحت‌مان کرد از پُشتِ هیچ عینکی آدم‌ها را نبینیم. «جان کیتینگِ» دبیرستانِ «فرهنگ» را گُم نکرده‌ام؛ هست، خوب و خوش [این‌یکی را مُطمئن نیستم] و سرگرمِ کارهایی که دوست دارد. در این‌سال‌ها، چندباری او را دیده‌ام و همیشه مشغولِ کاری بوده است. دلم برایش تنگ شده است و کاش تلفنش،‌ این‌روزها، در دسترس باشد و کاش حالا، بعد از مُردنِ یکی از چند دوستِ خوب و دوست‌داشتنی‌اش، حوصله‌یِ مُعاشرت داشته باشد... 

دو: «سعدی‌نامه» را همین امروز گوش کردم؛ کارِ تازه‌یِ «سالارِ عقیلی» و آهنگ‌هایِ «ارشد تهماسبی». و هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ شعرهایِ «شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی» در این نخستین روزِ بهارِ 87 لذّت‌بخش نبود. تا توانستم، از تلفن دور شدم؛ صدایش را قطع کردم که مُزاحمِ خلوتم نشود و فقط به آن‌هایی زنگ زدم که حس کردم باید عید را تلفنی تبریک بگویم. ظرفِ روزهایِ بعد هم، احتمالاً، همین‌کار را می‌کنم و آینده را که کسی پیش‌بینی نکرده، شاید امسال، تا جایی که مُمکن باشد، از تلفن دور شوم. و چُنین بود که لذّتِ «سعدی‌نامه» را در نخستین روزِ بهارِ 87 چشیدم و کِیف کردم از صدایِ «سالارِ عقیلی» که می‌خواند

صُبحم از مشرق برآمد بادِ نوروز از یمین     عقل و طبعم خیره شد از صُنِعِ ربَ العالمین

با جوانان راهِ صحرا برگرفتم بامداد     کودکی گفتا تو پیری، با خردمندان نشین

گفتم ای غافل، نبینی کوه با چندین وقار     هم‌چو طفلان دامنش پُر ارغوان و یاسمین

این نسیمِ خاکِ شیراز است یا مُشکِ خُتَن     یا نگارِ من پریشان کرده زُلفِ عنبرین

یا، اصلاً همان غزلی که چند بیتی از آن‌را در ابتدایِ این یادداشت آوردم. عُمده‌یِ تصنیف‌ها، تا جایی که یادم مانده، چهارگاه است و «سالارِ عقیلی»، مثلِ همیشه، از جان مایه گذاشته است. حتماً امشب «سعدی‌نامه» را یک‌دورِ دیگر مُرور می‌کنم. عُشّاقِ «شیخِ مُصلح‌الدین سعدیِ شیرازی»، احتمالاً، از شنیدنِ این آلبوم بسی بیش از دیگران لذّت می‌برند... 

سه: پیاده‌روی از فردا شروع می‌شود؛ اگر دردِ پا کم شده باشد و پنج‌دقیقه به پنج‌دقیقه، درد را به رُخ نکشد. شاید جایِ دوری نرفتم، شاید اصلاً رویِ نیمکتِ یکی از پارک‌هایِ نزدیکِ خانه، جایی که آفتاب عمود نتابد، نشستم و کتاب خواندم. شاید هم جایی نرفتم و نشستم به تماشایِ قسمتِ دومِ مجموعه‌یِ «PrisonBreak». یادم باشد درباره‌یِ این‌یکی هم یک‌بار بنویسم؛ هرچند هنوز خیلی زود است... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱ فروردین ۱۳۸٧