شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از نامه‌ای مُتعلّق به همین روزها...

  ... تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌روزِ تعطیل بود که هوا گرفته بود و هی باران می‌آمد و تویِ آن تاریکی هیچ‌چی ترسناک‌تر از همین بارانی نبود که می‌کوبید به شیشه‌ها و هیچ‌چی بهتر از آن «قهوه»‌ای نبود که رویِ میزِ ما بود و هیچ‌چی خوش‌مزّه‌تر از آن «پایِ سیب»ی نبود که داغِ داغ رویِ میز بود و بویِ خوشی داشت که هوش از سرِ آدم می‌برد و طعمِ معرکه‌اش و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک حسِ خوب، یک حالِ قشنگ و مُناسب در آن کافه بود که خوب به حالِ ما می‌خورد و مُناسبِ حالِ ما بود که نشسته بودیم به‌تماشایِ بارانِ ترسناکی که می‌خورد به شیشه‌ها و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک قطره‌یِ بزرگِ باران مانده بود رویِ شیشه و تکان نمی‌خورد و روبه‌رویِ من بود و خیال می‌کردم که‌ آمده است برایِ کاری و لابُد قرار است چیزی بگوید و این‌همه راه را کوبیده است که برسد به این کافه‌یِ دنج و جمع‌وجوری که وعده‌گاهِ ما بود و اصلاً بنا شده بود برایِ ما و باقیِ آدم‌‌ها می‌آمدند که وقتی ما نیستیم، وقتی گذرمان نمی‌افتد به این پانتئونِ شخصی، خالی نماند و گرد و غُبار رویِ میز و صندلی‌اش ننشیند و لابُد حاملِ پیغامِ مهمّی‌ست که این‌طوری چسبیده است به شیشه و تکان نمی‌خورد و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌چیزی تویِ این قطره‌یِ باران بود که دلم را لرزاند و یک‌هو یخ زدم و این یخ، این سرمایِ ناگهانی، کم‌کم به دیواره‌یِ فنجانِ قهوه‌ رسید و خوب شد که فنجان را گذاشتم رویِ میز و تو که حواست نبود و کِیف می‌کردی از همه‌چی و خوشی تویِ چشم‌هات بود و ذوق کرده بودی از زندگی و حواست نبود که قطره‌یِ باران زُل زده است به میزِ ما و به فنجانِ «قهوه‌»ای که خوش‌ترین بویِ دُنیا را دارد و به «پایِ سیب»ی که خوش‌‌ترین طعمِ جهان را دارد و تو که یادت نیست لابُد، امّا من هم حواسم نبود به این‌که حکومتِ عشق دائمی نیست و روزِ روشن هم می‌شود شبِ تاریک و آفتاب ناگهان می‌رود پُشتِ ابر و سیاهی همه‌یِ آسمان را می‌گیرد و خوشی‌ها می‌روند و تلخی از راه می‌رسد و خودش را تحمیل می‌کند و تو که یادت نیست لابُد، امّا من از جایی که نشسته بودم داشتم قطره‌یِ باران را می‌دیدم که داشت خبر می‌داد همه‌چی به آخرش رسیده است و این آخرین وعده‌یِ دیدار است و همه‌چی بعد از این محو می‌شود و دود می‌شود و به هوا می‌رود و تو که یادت نیست لابُد، امّا قطره‌یِ باران داشت رویِ شیشه سُر می‌خورد و می‌‌افتاد پایین و می‌شد یک قطره‌یِ یکی از آن چاله‌هایِ آبی که پایینِ پنجره بود و تو که یادت نیست لابُد، امّا قطره‌یِ باران که داشت می‌افتاد، یک چیزِ غریب تویِ چشم‌هات موج زد و یک نورِ قشنگِ جذّاب از چشم‌هات پرید و بال زد و از فاصله‌یِ اندکِ در بیرون رفت و دور شد و بعد فنجانِ قهوه ریخت رویِ میز و تو که یادت نیست لابُد، امّا یک‌روزِ تعطیل بود که همه‌چی تمام شد... 

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٢ فروردین ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نامه‌ها