شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

و شیرینیِ زندگی را هم که نباید جدّی گرفت...

  

... خُب، تا این‌جایِ کار، بینِ همه‌یِ فیلم‌هایِ ریز و درشتی که تویِ این تعطیلات دیدم، «مردِ آرامی بود» [محصولِ 2007]، ظاهراَْ، بهترین چیزی بود که تماشا کردم. «مردِ آرامی بود» [He Was a Quiet Man]، فیلمِ «خوب»ی‌ست و این واضح‌ترین و البته دمِ‌دست‌ترین چیزی‌ست که می‌توانم درباره‌یِ سومین ساخته‌یِ «فرانک اِی. کاپللو» بنویسم. تویِ این مُدّت، هروقت چشمم به جلدِ «مردِ آرامی بود» می‌افتاد، حس می‌کردم که «حالا وقتش نیست» و این بُهت و سردی و تنهاییِ مُفرطی را که در صورتِ «کریستیان اِسلِیتِر» موج می‌زند، باید بگذارم برایِ فُرصتی دیگر. و این «وقت»، بالأخره، امروز از راه رسید؛ وقتی‌که می‌خواستم «اسلحه‌یِ بزرگ» را بعد از سال‌ها تماشا کنم و در دقیقه‌یِ آخر، تماشایِ صورتِ یخ‌زده‌یِ «اِسلِیتِر» را به «آلن دُلونِ» افسانه‌ای ترجیح دادم. و نتیجه‌یِ کار؟ معرکه! شاید اگر می‌دانستم که این «فرانک اِی. کاپللو»، نویسنده‌یِ فیلم‌نامه‌یِ «کُنستانتین» است [با عرضِ معذرت، من از این فیلم خوشم نمی‌آید؛ هرچند می‌دانم طرف‌دارانِ زیادی دارد]، می‌رفتم سُراغِ «اسلحه‌یِ بزرگ» و «سامورایی»؛ امّا پُشتِ‌جلدِ فیلم، خُدا را شُکر، چیزی ننوشته بود. این بود که شروع کردم به تماشایِ «مردِ آرامی بود» و هنوز یک‌دقیقه هم نگذشته بود که دیدم از فیلم خوشم آمده است، از جُمله‌هایِ معرکه‌ای که «باب مکآنل» داشت می‌گفت و از تصویرِ سیاه‌وسفیدی که دانه‌هایِ درشتش به چشم می‌آمد. «باب مکآنل»ی که هنوز نمی‌شناختمش، داشت می‌گفت که «قبلاً همه‌چی آسان‌تر بود. آدم می‌دانست چه‌جور آدمی باید باشد. جلوِ اشتباه‌ها می‌ایستادی و حق داشتی کاری را بکنی که درست بود. بقیه هم انتظارِ دیگری ازت نداشتند. زندگی‌ات همین‌شکلی بود؛ همان‌شکلی که یاد گرفته بودی، که برایِ روبه‌روشدن با هر چیزِ نامُنتظره‌ای آماده باشی، حتّا اگر یک تکّه‌یِ بدنت ناقص شود، حتّا اگر بمیری...» و چرا بقیه‌اش را بنویسم؟ حیف نیست؟

این «باب مکآنل»ی که در «مردِ آرامی بود» هست، مردی‌ست واقعاً آرام، واقعاً ساکت؛‌ امّا مسأله این‌جاست که آرامش و سکوت، همیشه، چیزِ خوبی نیستند و خیلی‌وقت‌ها، یک‌جایِ کار می‌لنگد وقتی سکوت و آرامش دارند خودنمایی می‌کنند...  

و همه‌یِ «مردِ آرامی بود»، داستانِ همین لنگیدن است، داستانِ این آرامشی‌ست که از هزار طوفان بدتر است. «باب مکآنل»، ظاهراً، آدمی‌ست که کاری به دیگران ندارد، سرش به کارِ خودش گرم است و دستورها و خُرده‌فرمایش‌هایِ دیگران را اجرا می‌کند؛ امّا ناگهان، یک «اتّفاق»، یک «حادثه»، او را بدل می‌کند به «قهرمان» و درکِ این اتّفاق، برایِ «مردِ آرام»ی که حتّا حوصله‌یِ خودش را هم ندارد، کارِ ساده‌ای نیست...  

خُب، البته، کارِ درستی نیست توضیحِ آن‌که در فیلم، واقعاً، چه می‌گذرد، امّا از همان ابتدایِ کار، نشانه‌هایِ غیرِعادّی‌بودنِ «باب مکآنل» را می‌شود دید؛ مثلاً این‌که یکی از ماهی‌هایِ قرمزِ آکوآریومش حرف می‌زند و «باب مکآنل» هم با او حرف می‌زند و حرف‌هایِ این ماهی‌ِ قرمزِ چشم‌درشت، حرف‌هایی‌ست کاملاً انسانی و انگار می‌داند که چه حرف‌هایی را باید تحویلِ صاحبش بدهد... 

ساختارِ دایره‌وارِ «مردِ آرامی بود» را هم دوست دارم و به تهِ فیلم که می‌رسیم، البته، حیرت می‌کنیم احتمالاً. آخرِ کار هم، رنگ‌ها می‌پرند و تصویرهایِ سیاه‌وسفید، جایِ تصویرهایِ رنگی را می‌گیرند و حقیقتِ رُسواکُننده، مثلِ پُتکی عظیم، رویِ سرِ تماشاگر کوبیده می‌شود...  ‌و خوبیِ «مردِ آرامی بود» این است که تلخی‌اش به‌اندازه است، به‌قاعده و درست. و چه‌خوب که مثلِ همیشه، شیرینیِ زندگی و شادیِ روزمرّه، چیزی جُز خیال نیست، جُز فکر و توّهم و اندیشه‌ا‌ی که مثلِ بادِ هواست و به‌سُرعت گُم می‌شود و از یاد می‌رود. اصلاً چرا آدمی مثلِ «باب مکآنل» که در همه‌یِ زندگی‌اش رنگِ خوشی را ندیده و شیرینی‌ِ زندگی را نچشیده، ناگهان، بختش باز شود و ستاره‌یِ اقبالش مثلِ خورشید بتابد؟ خوشی؟ شیرینی؟ معلوم است که نباید این‌چیزها را جدّی گرفت... 

حیف که دلم نمی‌آید درباره‌یِ «مردِ آرامی بود» بیش‌تر بنویسم...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱۳ فروردین ۱۳۸٧