شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...

  آخرین‌باری که «دختری رویِ پُل» [La Fille sur le pont] ساخته‌یِ «پاتریس لوکُنت» را دیدم، همین چندماهِ پیش بود و یک‌چیزی هم درباره‌اش در «دنیایِ تصویر» نوشتم. «وَنِسا پارادی»‌اش، در نقشِ دختری به‌نامِ «آدِل» معرکه است مثلِ همیشه... دیشب، بینِ همه‌یِ کارهایِ مانده و هزار چیزِ دیگر، هوسِ این فیلم را کرده بودم و هرچه گشتم، پیدا نشد. لعنت به بی‌نظمی...

تویِ همان دنیایِ تصویر» نوشته بودم «فرقی نمی‌کند که «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی را می‌شناسیم یا نه؛ مُهم این است که «دختری رویِ پُل»‌اش [محصولِ 1999] یکی از بهترین فیلم‌هایِ این‌سال‌هاست. یکی از آن «سیاه‌وسفید»هایی که اگر رنگی می‌شد، شاید این‌قدر دیدنی از آب درنمی‌آمد. ساختنِ فیلمی درباره‌یِ دل‌دادگی، درباره‌یِ مسیرِ پُرمُخاطره‌یِ دل‌دادگی و جاده‌یِ ناهموارِ زندگی، سخت‌تر از آن است که خیال می‌کنیم. داستان‌هایِ خوب، همه، تکراری‌اند و حکایتِ دل‌دادگی را آن‌قدر در سینما روایت کرده‌اند که، ظاهراً، فُرصت و مجالی برایِ دیگران نمانده است. امّا آدم با آدم فرق می‌کند و همین است رمزِ تفاوتِ دل‌دادگی‌ها، رمزِ حلاوت و شیرینیِ رابطه‌ای که شکل می‌گیرد و رُشد می‌کند و به اوج می‌رسد. از دل‌دادگی حرف‌زدن، ظاهراً، در سینما کُهنه نمی‌شود و «پاتریس لوکُنتِ» فرانسوی، با «دختری رویِ پُل»‌اش، یک‌چشمه از این حلاوت و شیرینی را نصیبِ ما کرده است...»

این هم چندتایی از جُملاتِ درخشانِ فیلم [از جُمله طولانی‌تر هستند البته]:

«این کاغذایِ چسب‌ناکِ مگس‌کُش رو دیدین؟ من شبیهِ اون کاغذام. همه‌یِ آشغال‌هایِ دوروبرم می‌چسبن به من. من شبیهِ یه جاروبرقی‌ام؛ هرچی آشغال می‌مونه، جمع‌شون می‌کنم. بخت و اقبال، هیچ‌‌وقت درِ خونه‌ام رو نزده. دست به هر کاری می‌زنم، اشتباه از آب درمی‌آد. دست به هرچی می‌زنم، می‌شه خاکستر. بخت و اقبالِ بد رو نمی‌شه وصف کرد؛ می‌دونی مثلِ استعدادِ موسیقی می‌مونه. یا استعدادش رو داری، یا نداری...»

«هیچ‌وقت کسی فکر نکرد که من هم فایده‌ای دارم، برایِ هیچ‌کس آدمِ باارزشی نبودم. هیچ‌وقت خوش‌حال نبودم، حتّا هیچ‌وقت آدمِ غمگینی هم نبودم. قبلاً فکر می‌کردم وقتی چیزی رو از دست بدی، لابُد غمگین می‌شی؛ ولی من هیچ‌وقت، هیچ‌چی جُز بدبختی نداشتم...»

«نمی‌دونم. وقتی کوچیک بودم، تنها چیزی که دلم می‌خواست، این بود که بزرگ بشم؛ اون هم خیلی زود. ولی الآن، اصلاً، دلیلش رو نمی‌فهمم. حالا که بزرگ‌تر شدم، فکر می‌کنم آینده‌ام مثل اینه که آدم تو اتاقِ انتظار بشینه. تو یه ایستگاهِ بزرگِ قطار که پُر از تابلو و صندلی‌یه. آدم‌هایِ زیادی از کنارم رد می‌شن، بدونِ این‌که من رو ببینن. همه‌شون هم عجله دارن که سوارِ قطار بشن. اون‌ها جایی دارن که برن، یا کسی رو دارن که ببینن، ولی من اون‌جا فقط مُنتظر نشستم؛ منتظرِ یه اتّفاق که برام بیفته...»

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:۳٥ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ فروردین ۱۳۸٧