شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

اگر کِن لوچ بخواهد، با کمالِ میل حاضرم برایِ او قهوه درست کنم...

 شروع کرده‌ام به خواندنِ «سرشت و سرنوشت» و کتاب به نیمه رسیده است. «سینمایِ کریشتف کیشلوفسکی»، کتابِ جذّاب و کم‌ورق و خوبی‌ست برایِ همه‌یِ آن‌ها که حوصله‌یِ کتاب‌هایِ قطور را ندارند و بدشان هم نمی‌آید درباره‌یِ این کارگردانِ لهستانی بیش‌‌تر بدانند. نویسنده‌یِ کتاب، «مونیکا مورِر»، را نمی‌شناسم و «مُصطفا مستور»، مُترجمِ کتاب، در مُقدّمه‌اش نوشته، بانویی‌ست سی‌وهشت‌ساله که اساساً نقدِ فیلم می‌نویسد و حالا سرگرمِ نوشتنِ یک رُمان است. امّا این‌چیزها هیچ‌ اهمیتی ندارد واقعاً و مسأله این است که کتابِ او درباره‌یِ «کریشتف کیشلوفسکی» و سینمایش، یک کتابِ جمع‌وجور و خواندنی‌ست که هرچند حجمِ کمی دارد، اصلاً کم‌مایه نیست...

 نمی‌دانم این کتاب‌هایی را که «نشرِ آوندِ دانش» چاپ کرده دیده‌اید یا نه؛ مجموعه‌یِ کوچکی درباره‌یِ «استنلی کوبریک»، «وودی آلن»، «آلفرد هیچکاک»، «برادرانِ کوئن» و «دیوید لینچ» که قرار است ظاهراً ادامه هم داشته باشد. همه‌یِ این کتاب‌ها، یک‌جور کتابِ جیبی هستند که قرار است در یک نشست، یا چند نشست، خُلاصه‌ای از سینمایِ یک کارگردان و مُهم‌ترین عناصرِ سینمایِ او را برایِ خواننده‌اش روشن کند. و نُکته‌یِ مُهم این است که خواننده‌یِ کتاب، بهتر است فیلم‌هایِ این کارگردان را دیده باشد تا وقتی نویسنده به صحنه‌هایی از فیلم‌ها ارجاع می‌دهد و درباره‌یِ جُزئیاتِ یک صحنه، یا لباسِ یک شخصیت و یک‌همچو چیزهایی حرف می‌زند، خیلی گیج نشود. و البته اگر خواننده‌یِ کتاب، این فیلم‌ها را قبلاً ندیده باشد، بعداً، موقعِ تماشایشان، احتمالا، یادِ نُکته‌هایی می‌افتد که در کتاب آمده است. شاید خیلی‌ها خیال کنند که این‌جور کتاب‌ها فقط به کارِ تماشاگرانِ سینما می‌آیند و جمعیتِ مُنتقدان لزومی ندارد این کتاب‌ها را ورق بزنند، امّا این کتاب‌ها، اتّفاقاً، به کارِ مُنتقدانِ سینما هم می‌آید و هیچ بعید نیست که آن‌ها با ورق‌زدنِ این کتاب‌ها و توجّه به جُزئیاتی که در آن آمده، به ایده‌هایِ تازه‌ای برسند...

این کتابِ «کریشتف کیشلوفسکی»، نوشته‌یِ «مونیکا مورِر» هم، دقیقاً، یکی از همین کتاب‌هاست، یکی از کتاب‌هایِ همان مجموعه و همه‌یِ ویژگی‌هایِ مُثبتِ این کتاب‌ها را دارد. خُب، خیلی توضیح دادم ظاهراً، هرچند فقط می‌خواستم این تکّه‌یِ حرف‌هایِ «کریشتف کیشلوفسکی» را بنویسم که گفته بود «من همیشه گفته‌ام که هرگز دلم نمی‌خواهد دستیارِ کسِ دیگری باشم، امّا اگر، مثلاً، کِن لوچ از من بخواهد، با کمالِ میل حاضرم برایِ او قهوه درست کنم. نمی‌خواهم دستیارش باشم، یا کاری مُشابهِ آن برایش انجام دهم، فقط می‌خواهم برایِ او قهوه دَم کنم تا بتوانم ببینم چه‌طور کار می‌کند. همین‌طور هم اورسن ولز، یا فللینی و گاهی برگمن.»

خُب، قبول بفرمایید تنها از آدمی مثلِ «کریشتف کیشلوفسکی» برمی‌آید که چُنین جُملاتِ نَغزی را به زبان بیاورد و تنها از آدمی مثلِ او برمی‌آید که فیلمی بسازد مثلِ «زندگی دوگانه‌یِ ورونیک» که جادویِ مَحض است و به‌یادِ آدم می‌اندازد که زندگی ادامه دارد و همیشه چیزی هست که تنهایی و تک‌افتادگی را به یادِ آدم بیندازد. تاب‌آوردنِ زندگی، گاهی، کارِ آسانی نیست اصلاً...

اصلاً این‌ها را نوشتم که چی بشود؟ در این تحریریه‌یِ خلوت، هیچ‌چی بهتر از یک کتابِ خوب نیست...  

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۱ فروردین ۱۳۸٧