شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در حال‌وهوایِ زندگی و جوهرِ آبیِ خوش‌رنگِ خودنویسِ قرمز...

 

 یکُم: «فدریکو گارسیا لورکا» هیچ‌وقت شاعرِ محبوبم نبود، حتّا یکی از چند شاعری هم نبود که سالی یک‌بار، دست‌کم، دلم برای‌شان تنگ می‌شُد. حالا، البته، می‌دانم بخشی از این عدمِ محبوبیت، برمی‌گردد به این‌که «گارسیا لورکا» هم، در یک‌دوره‌ای، «مُد» بود و خیلی‌ها «ساعتِ پنجِ عصر»ش را از بَر بودند و بامُناسبت و بی‌مُناسبت آن «آی چه موحش ساعتِ پنجِ عصری بود...» را [همین بود؟ درست یادم نیست...] با صدایی که قرار بود احتمالاً شبیهِ صدایِ شاعرِ مشهورِ این روزگار باشد می‌خواندند و البته که بخشی از محبوبیتِ او، برمی‌گردد به ترجمه‌‌هایِ همین شاعرِ مشهورِ این روزگار، «احمد شاملو»، که با ترجمه‌ها و صورتِ فارسیِ شعرهایِ غیرِفارسی، شُماری از مشهورترین شعرهایِ فرنگی را به فارسی نوشت. امّا، ظاهراً، پیش از آن‌که «شاملو» آن شعرهایِ «گارسیا لورکا» را ترجمه کند، «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی» از گزارش [ترجمه‌یِ] «یدالله رؤیایی»، «فرهاد آرام»، «بهمن فرزانه»، «ا. اسفندیاری» مُنتشر شده بود [1347] و ظاهراً که سی‌وپنج‌سال بعد [1382] یک‌بارِ دیگر چاپ شده است. «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی»، کتابِ عجیبی‌ست در نوعِ خودش و نُکته‌اش، فقط این نیست که شُمارِ بیش‌تری از شعرهایِ «گارسیا لورکا» را در برمی‌گیرد، شاید بخشی از جذّابیتِ کتاب، برگردد به وسواسِ خودِ «بیژن الهی» در فارسی‌شدنِ شعرها و فارسی‌خواندنِ شعرها، که نمونه‌اش را می‌شود در ترجمه‌هایش از شعرهایِ «آرتور رَمبو» [اشراق‌ها] یا «هانری میشو» [ساحتِ جوّانی] هم دید. امّا، با وجودِ این کتاب هم،  علاقه‌یِ زیادی به «گارسیا لورکا» نداشتم. با این‌همه، چند روزی هست که سرم با شعرهایِ «گارسیا لورکا» گرم است؛ درست از روزی که کتابِ «شاعر در نیویورک» [Poet in New York] را خریده‌ام و وقت‌ و بی‌وقت ورقش می‌زنم. این کتابی که خریده‌ام، البته، نُسخه‌یِ دوزبانه‌ای‌ست که «پنگوئن» چاپ کرده و کنارِ ترجمه‌یِ انگلیسی، اصلِ اسپانیاییِ شعر را هم چاپ کرده است. توضیحِ این‌که این روزها، در شعرهایِ کتاب، چه چیزهایی پیدا کرده‌ام و چه شعرهایِ خوبی خوانده‌ام بماند برایِ بعد. تا جایی‌که می‌دانم، در آن «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی»، فقط دوازده سیزده شعر از این کتابِ «شاعر در نیویورک» ترجمه شده است. حالا شاید حوصله کنم و یکی دو شعرِ «شاعر در نیویورک» را این‌جا بگذارم. [واقعاً؟] این‌را هم، البته، می‌دانم که «شاعر در نیویورک»، به‌قولِ یک‌عدّه از «گارسیا لورکا»شناسان، و یک‌عدّه از مُنتقدانِ ادبی، «مُبهم‌ترین» و «مُشکل‌ترین» شعرهایِ «گارسیا لورکا»ست و می‌گویند «گارسیا لورکا»یی که این شعرها را نوشته، یک «اسپانیاییِ اَندلُسی» نیست، و آدمی‌ست که همه‌چیز را دقیق می‌بیند و سعی می‌کند از هر چیزی به «شعر» برسد. و به‌خاطرِ همین است که شعرهایِ «شاعر در نیویورک»، تفاوت دارد با آن مرثیه‌ها، با آن شعرهایی که درباره‌یِ دخترکانِ «اندلُس»ی‌ست و با آن شعرهایی که خیلی چیزهایشان، «رو» به‌نظر می‌رسد. خُب، چه کنم؟ دارم حرف‌هایِ کُلّی می‌زنم. عجالتاً، می‌توانم بگویم با خواندنِ شعرهایِ «شاعر در نیویورک»، نظرم درباره‌یِ «گارسیا لورکا»یِ شاعر، تاحدّی تغییر کرده است... 

پی‌نوشتِ یکُم: چندتایی از شعرهایِ «شاعر در نیویورک» را، محضِ کُنج‌کاوی فقط، با «گُزیده‌یِ شعرهایِ فدریکو گارسیا لورکا»، به‌نگارشِ «بیژن الهی» مُطابقت دادم. نتیجه؟ خوب بود، خیلی خوب بود. یک‌چندجایی، البته، فرق‌هایِ کوچکی را می‌شود دید که، احتمالاً، برمی‌گردد به این‌که شعرها را از فرانسوی برگردانده‌اند به فارسی. امّا خوب بود، خیلی خوب بود... 

دوم: دلم برایِ نوشتن رویِ کاغذ تنگ شده بود. پنج شش سالی‌ هست به‌گُمانم که نوشتن رویِ کاغذ را ترک کرده‌ام و همه‌چیز را در این صفحه‌هایِ سفیدِ وُرد می‌نویسم. خُب، خبری از خط‌خوردگی و کثیف‌کاری نیست و هزار حُسنِ دیگر هم دارد. امّا امشب که زودتر از حدِ معمول برگشتم خانه، چشمم افتاد به خودنویسِ قرمزِ خوش‌رنگی که پاییزِ سالِ پیش هدیه گرفته بودم [درست یادم مانده است؟] و یک‌دفعه هوسِ نوشتن کردم. خُب، البته، گاهی نوشتن با روان‌نویس، بخشی از برنامه‌یِ روزانه‌ هست، امّا بینِ این نوشتن و آن نوشتن، کلّی فرق است. خوب بود، تجربه‌یِ خوبی بود و هیچ بعید نیست که ظرفِ روزهایِ آینده هم تکرارش کنم. یک رنگِ آبیِ خوش‌رنگی دارد جوهرِ این خودنویس که کِیف می‌دهد نوشتن با آن و کِیف می‌دهد که شعرهایِ «شاعر در نیویورک» را با همین خودنویس، اوّل رویِ کاغذ بنویسم و بعد شروع کنم به تایپ‌کردنش. عجالتاً، از نوشتن با این خودنویس و تماشایِ این جوهرِ آبیِ خوش‌رنگش هم که رویِ کاغذِ درخشندگیِ جذّابی دارد، بسی مشعوف شده‌ام. تا باد، چُنین بادا... 

سوم:  «در جنگلِ شش‌وهشت، چه‌قَد به ما خوش گذشت.» مُلتفِت که هستید؟... 

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٢٦ ‎ب.ظ روز جمعه ٢۳ فروردین ۱۳۸٧