شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

در حال‌وهوایِ روزمرّگی و باقیِ چیزها...

یکُم: خوب و بدش را نمی‌دانم؛ ولی یک ‌چند وقتی هست که تحریریه‌یِ ساکت و بی‌صدا [یا درواقع کم‌صدا] را ترجیح می‌دهم به تحریریه‌یِ شلوغ و پُرشوری که همه دارند کار می‌کنند و می‌روند و می‌آیند و حرف می‌زنند و داد می‌زنند. خوب و بدش را نمی‌دانم؛ ولی یک‌ چند وقتی [یا درواقع چند روزی] هست که ترجیح می‌دهم ساعت‌هایی را در تحریریه بگذرانم که خبری از این شلوغی و شور نباشد...

دوم: یادم باشد یک چند خطی هم درباره‌یِ این کتابِ «داغِ ننگ» بنویسم؛ یکی از آن رساله‌هایِ جامعه‌شناسانه که «نشرِ مرکز» تازگی‌ها مُنتشرش کرده است. این «اروینگ گافمن»، ظاهراً، جامعه‌شناسی‌ست شُهره‌یِ آفاق، هرچند این نخستین کتابی‌ست که از او به فارسی مُنتشر می‌شود. همه‌یِ کتاب، درباره‌یِ آدم‌هایی‌ست که به هر دلیلی، «داغ»ی بر پیشانی دارند و آدم‌ها، آن‌ها را در کوچه و خیابان که می‌بینند، با انگشت نشان می‌دهند و پُشتِ‌سرشان حرف می‌زنند. کتابِ عجیبی‌ست این «داغِ ننگ» و البته کتابی هم نیست که به مذاقِ هرکسی خوش بیاید و یک‌چیزهایِ تلخی هم دارد که مُمکن است با سلیقه‌یِ هرکسی جور نباشد...

سوم: در و دیوارِ اتاقِ ادب و هُنرِ «کارگزاران»، تقریباً، پُر شده است از عکس‌هایِ آدم‌هایِ مشهور؛ از «لویی فردینان سلین» و «آلن رُب‌گری‌یه» و «آلبر کامو» گرفته تا «عِزرا پاوند» و «تی اس الیوت» و «ارنست همینگ‌وِی» و دیگران. [این، سُنّتی‌ست که از «شرق» شروع شد و دیوارهایِ پُر از عکسی که هنوز که می‌شود آن‌را در عکس‌هایِ بعضی از داستان‌نویسان دید.] امّا بینِ همه‌یِ این عکس‌ها، یکی هست که من خیلی دوستش دارم؛ «رومن گاری» و «جین سیبرگ» نشسته‌اند روبه‌رویِ هم. تویِ چشم‌هایِ هم نگاه می‌کنند. می‌شود حدس زد که چیزی نمی‌گویند. سکوت کرده‌اند و با همین سکوت، همه‌چی می‌گویند. اوّلین داستانِ «رومن گاری» را یادم نیست کِی خواندم، [سالِ سومِ راهنمایی بودم یا اوّلِ دبیرستان؟ لعنت بر این حافظه‌یِ خاک‌گرفته...] امّا یادم هست از همان روز فهمیدم که دارم داستانِ یکی از محبوب‌ترین نویسنده‌هایِ عُمرم را می‌خوانم. امروز صُبح، هوسِ خواندنِ یک داستانِ «رومن گاری» زده بود به سرم و حیف که هزار کارِ مانده، فُرصتی برایِ «گاری»‌خوانی نمی‌گذاشت. شاید امشب، همین نیم‌ساعتِ دیگر که بروم خانه، یکی از «گاری»‌هایِ نازنین را بردارم و ورق بزنم. امّا کدام داستانش؟ «لیدی اِل»؟ «میعاد در سپیده‌دم»؟ «خداحافظ گاری کوپر»؟ سخت است. انتخاب، کارِ سختی‌ست همیشه...  

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۱٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٥ فروردین ۱۳۸٧