شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

لگدزدن به سنگ‌فرشِ خیابان...

 

یکُم: یک‌روزی، یک‌روزگاری، یک داستانی می‌خواندم که هیچ یادم نیست مالِ کی بود؛ ولی یادم هست که تویِ آن داستان، یک آدمی بود که تویِ تنهاییِ خودش احساسِ خوشی می‌کرد و همین‌که سپیده‌یِ صُبح می‌زد و آفتاب کم‌کم طلوع می‌کرد، او هم حس می‌کرد که زندگی دوباره شروع شده است. شاید یکی از داستان‌هایِ دوره‌یِ نوجوانی بوده است، یا کمی پیش‌تر حتّا؛ ولی یادم هست که از خواندنش کُلّی کیف کرده بودم و ذوق کرده بودم از روحیه‌یِ این آدمی که تنهاییِ خودش را ترجیح می‌داد و شبیهِ خلوتِ خودش بود. نُکته‌یِ آن داستان این بود که وقتی همین آدم گذرش به جمع می‌افتاد و با دیگران می‌نشست، حس می‌کرد که نوکِ بینی‌اش سخت می‌خارَد و هرچه می‌کرد این خارشِ نابهنگام رهایش نمی‌کرد. دیشب، یادِ این داستان افتادم و هِی فکر کردم که نویسنده‌اش چه‌جور آدمی باید باشد. امّا به چه نتیجه‌ای می‌شود رسید، وقتی آدم نویسنده‌ای را نشناسد و نامِ داستان را به‌یاد نیاورد؟ به این می‌گویند بدبیاری، می‌گویند ضعفِ حافظه...

دوم: «شب‌هایِ روشن» را خیلی دوست دارم؛ داستانِ «فئودور داستایفسکیِ» کبیر، نه آن فیلمی که «فرزاد مؤتمن» ساخت و یک‌بار دیدنش کافی بود که برایِ همیشه عطایش را ببخشم به لقایش. «شب‌هایِ روشن»، داستانِ «سرد»ی‌ست البته، امّا آن فیلم، خودِ «انجماد» است و با این‌که از «سرما»یِ معقول هیچ بدم نمی‌آید، از «انجماد» نفرت دارم. امّا «شب‌هایِ روشن»، یکی از آن چند داستانی‌ست که سالی یکی دو بار، حتماً، آن‌را می‌خوانم و، به‌گُمانم، یک چند ترجمه‌ای از این داستان دارم؛ یکی که ترجمه‌یِ انگلیسیِ داستان است که زبانی دارد بس روان و فصیح و عالی که «مُمدِّ حیات است و چون بر می‌آید مُفرِّحِ ذات» و یکی دو ترجمه‌یِ فارسی هم هست که من، البته، در عینِ بی‌سلیقگی احتمالاً، ترجمه‌یِ «یوسف حمزه‌لو» را ترجیح می‌دهم که، سالِ 1988، «انتشاراتِ رادوگا»، شُعبه‌یِ تاشکند، مُنتشرش کرده است. یک‌دلیلش، شاید، این باشد که کتاب چاپِ «اتّحادِ شوروی»‌ست و ورق‌زدن و خواندنِ کتابی مُتعلّق به کشوری که دیگر وجودِ خارجی ندارد، لذّتی دوچندان دارد. امروز صُبح، داشتم پیِ فیلمِ تازه‌یِ «آندری وایدا» می‌گشتم که چشمم خورد به این کتاب و درنگ نکردم و گذاشتمش تویِ کیف. و در تحریریه‌یِ آرام و به‌نسبت بی‌صدایِ «شهروندِ امروز»، چیزی به‌اندازه‌یِ «شب‌هایِ روشن»، گیرم به‌نامِ غریبِ «شب‌هایِ قُطبی»، نمی‌چسبد. [تنها صدایی که الآن می‌آید، صدایِ سواری‌هایی‌ست که پا را گذاشته‌اند رویِ گاز و می‌خواهند برسند به مقصد. صدایِ سواری‌ها را هم که می‌شود با بستنِ پنجره نشنید.] این لحنِ احساساتی و گاهی حسرت‌خوارانه‌یِ راویِ داستان را همیشه دوست داشته‌ام و این‌را هم دوست داشته‌ام که از ابتدا تا انتهایِ داستان، پیِ فُرصتی می‌گردد برایِ گُفتنِ آن حرفِ بزرگی که در دل دارد، برایِ گُفتنِ آن جُمله‌هایی که «خودِ زیبایی»‌اند. در دیباچه‌یِ گُلستان است که سعدی می‌گوید «مصلحت چُنان دیدم که در نشیمنِ عُزلت نشینم و دامنِ صُحبت فرا هم چینم و دفتر از گُفت‌هایِ پریشان بشویم و مِن‌بَعد پریشان نگویم.» و راویِ «شب‌هایِ روشن» هم، یک چُنین کاری می‌کند و همین است که در انتهایِ داستانش می‌نویسد «ناستنکا، مگر می‌شود که من رنجشِ خود را به‌خاطر داشته باشم؟ مگر می‌شود که ابرِ سیاهی را رویِ خوش‌بختیِ روشن و بی‌تشویشِ تو برانم؟ مگر می‌شود که به تلخی تو را ملامت کنم؟ حُزن در قلبت برانگیزم؟ با گوشه و کنایه‌یِ پوشیده آن‌را مجروح سازم و وادارمش تا در لحظه‌یِ لذّت، ملال‌آور بتپد و مگر می‌شود که من حتّا یکی از این گُل‌هایِ لطیفی را که وقتی همراهِ او به‌سویِ محراب می‌رفتی در گیسوانِ سیاهِ خود فرو بُرده بودی، پژمرده کنم... آه،  هرگز، هرگز! بگذار آسمانِ تو صاف باشد، بگذار لبخندِ نمکینِ تو روشن و فارغ‌البال باشد، بگذار به‌خاطرِ لذّت و سعادتی که تو به قلبِ تنها و سپاس‌گزارِ دیگری بخشیدی، فرخنده باشی. خدای من! لحظه‌یِ لذّت کامل! مگر این حتّا برایِ سراسرِ زندگی آدمی کم است؟» و من، این آخرین سطرهایِ داستان را، همین‌طور بی‌دلیل، دوست دارم. در همان دیباچه‌یِ گُلستان آمده است که «گر کسی وصفِ او ز من پُرسد/ بی‌دل از بی‌نشان چه‌گوید باز؟/ عاشقان، کُشتگانِ معشوقند/ بر نیاید ز کُشتگان آواز...» خوبیِ دُنیا به همین است دیگر؛ به این‌که آدم دنیا را بیهوده نبیند و سنگ‌فرشِ‌ خیابان‌ها را لگد نکند و از آسمانِ آبی کینه‌ای به دل نگیرد...

سوم: امّا چه حیف که از امروز، «شهر»، دوباره بی‌«فرشته» شد. بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام، آمده بود و چندهفته‌ای ماند و حواسم، واقعاً، بود و آبیِ آسمان را در همین چند هفته جدّی‌تر گرفتم و بخشی از هرروز را با خودِ «زندگی»‌، نهایتِ «زندگی»، قسمت کردم. امّا چه حیف که خوشی، هیچ‌وقت، پایدار نیست. می‌آید و می‌رود و تا بجُنبی، به خاطره‌ای بدل شده است که باید آن‌را قاب گرفت و زد به دیواری که همیشه پیش‌ِ‌رویِ چشم است. حالا خُدا می‌داند همه‌یِ این ماه‌هایِ مانده را بی «فرشته»یِ «شهر» چگونه باید سَر کرد. دلم یک فیلمِ خوب می‌خواهد، چیزی در مایه‌هایِ همین «شب‌هایِ روشن»ی که «داستایفسکی» نوشته است؛ همین‌قدر جذّاب، همین‌قدر حسّاس و همین‌قدر انسانی. و انسان، مگر چیزی جُز همین «احساسات» است؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٤ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ٢۸ فروردین ۱۳۸٧