شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها... به‌علاوه‌یِ یک پی‌نوشت

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت و یک‌روز آفتابیِ بهار بود که هوا داشت کم‌کم گرم می‌شد و همه‌چی روبه‌راه بود و هیچ ابری توی آسمان نبود و ما نشسته بودیم توی آن کافه‌ای که طبقه‌ی ششم آن ساختمان آبی بود و از آن بالا، از پنجره‌ای که کنار میز ما بود داشتیم آدم‌هایی را نگاه می‌کردیم که آن پایین، توی خیابان، روی این آسفالت‌های خراب و بی‌ربط راه می‌رفتند و ما را نمی‌دیدند که آن بالا داشتیم به نور آفتاب نگاه می‌کردیم که همه‌ی خیابان را گرفته بود و خوب که نگاه می‌کردیم چشم‌مان را باید باریک می‌کردیم و می‌شدیم شبیه همان چشم‌بادامی‌های محبوب تو که توی فیلم‌های‌شان می‌پریدند هوا و روی زمین بند نمی‌شدند و شمشیر را می‌کردند توی شکم آدمی که پشتِ پرده‌ای جایی مخفی شده بود و این شمشیری که می‌رفت توی شکم آن آدم یک‌سالی جا خوش می‌کرد و برفی که از آسمان می‌بارید روی همین مرد و آن شمشیری که توی شکمش بود می‌نشست و توی همین کافه، توی همین طبقه و کنار همان پنجره بود که آفتاب می‌خورد به چشم‌هایت و این چشم‌های باریک‌شده، این چشم‌هایی که نور آفتاب را تاب نمی‌آوردند، برّاق‌تر از همیشه می‌شدند و همین کافه، همین طبقه و کنار همان پنجره، بهترین جای دنیا بود برای نفس‌کشیدن و سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت...

سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت و یک پنج‌شنبه بود که توی آن کتاب‌فروشی خاک‌گرفته‌ی کُهنه‌ داشتیم کتاب محبوب عُمرمان را ورق می‌زدیم و هر ورقی که می‌زدیم خاک بلند می‌شد و می‌رفت توی حلق‌مان و سرفه می‌کردیم و عطسه می‌کردیم و کیف می‌کردیم از این‌که کتاب محبوب عمرمان یک نسخه‌ی قدیمی هم دارد و کیف می‌کردیم از آن طرح جلد ساده‌ی خوشگلی که داشت و کیف می‌کردیم که قبل از ما هم آدم‌های خوش‌بخت دیگری هم بوده‌اند که دست‌شان به این کتاب خورده و فکر می‌کردیم کاش طلسمی چیزی در کار بود و کتاب محبوب عمرمان را جادو می‌کردیم و همین‌طور ورق می‌زدیم و سرفه می‌کردیم و عطسه می‌کردیم که رسیدیم به آن تکّه‌ی درخشانی که هربار می‌خواندیمش هوش از سرمان می‌پرید و ذوق کرده بودیم از تکّه و حواس‌مان نبود که داریم بلندبلند می‌خوانیمش و حواس‌مان نبود که مرد موسفید غرغرو دارد با اخم نگاه‌مان می‌کند و حواس‌مان نبود که دارد حرص می‌خورد و ما باک‌مان نبود از این اخم مرد موسفید و باک‌مان نبود از غرغر مرد موسفید و توی دنیای خودمان بودیم و توی همان دنیا، توی همان جمله‌هایی که توی همان صفحه‌ی کتاب بودند سیر می‌کردیم و عیش می‌کردیم و خوش بودیم و سالِ پیش بود دیگر؛ همین روزها، آخرهای فروردین و اوایلِ اردی‌بهشت ...

 پی‌نوشت: یک نوشته فقط یک نوشته است و یک نوشته فقط چیزی‌ست که نوشته شده و چیزی که نوشته شده فقط چیزی‌ست که آن‌را نوشته‌اند. چیز سختی که در این جمله نیست؛ هست؟ 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٤٩ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳ اردیبهشت ۱۳۸٧