شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این‌روزها چگونه می‌گذرند ـ بخش یکم

یکم: هوا دارد گرم می‌شود، ظاهراً، جمله‌ی درستی نیست؛ چون هوا، واقعاً گرم شده است و من همان‌قدر که علاقه‌ای به سرمای بی‌ربط زمستان و انجمادِ مطلقِ آدم‌ها ندارم، از گرما هم بدم می‌آید و ظاهراً که چاره‌ای نیست جُز پذیرفتن این سرما و گرمایِ بی‌ربطی که حوصله‌یِ آدم را سر می‌برد. البته در آن سرمایِ لعنتی [مُعادلِ جاافتاده و متداولی در دوبله‌یِ فارسی برایِ یک لغتِ آشنایِ انگلیسی]، ظاهراً، یک فنجان چای داغ، یا یک لیوان شکلاتِ داغ، بیش‌ از هر چیزِ دیگری می‌چسبد. امّا در این گرما به چه‌چیزهایی پناه باید بُرد؟ دارم به این فکر می‌کنم که انواعِ آب‌میوه‌های طبیعی و مصنوعیِ [کارخانه‌ای] مناسب‌تر است برای این کار، یا بستنی‌های رنگ‌ووارنگی که هزار مزّه دارند. یا اصلاً باید سراغ همین شربت‌هایِ سکنجبین و آب‌لیمو و همچو چیزهایی رفت. خب، هنوز تابستان از راه نرسیده، امّا هوا آن‌قدر گرم شده که به‌صرافتِ یک همچو چیزهایی بیفتیم...

دوم: «جوانی بدونِ جوانی»، بهترین فیلمی‌ست که این‌روزها دیده‌ام؛ یک فیلم عجیب‌وغریب به‌معنای واقعی کلمه. و اصلاً خیال نکنید که یک «پدرخوانده»‌ی دیگر ببینید، یا یک «اینک آخرزمان» دیگر تماشا کنید. این یک فیلمِ دیگر است با یک دنیای دیگر و یک داستان دیگر. توی همین دوباری که فیلم را دیده‌ام، بدجوری هلاکش شده‌ام و یک خاصیتِ جادوییِ حیرت‌انگیزی دارد که نمی‌شود از دستش رها شد. برای من که توی این چندماه، و به‌خصوص از تابستانِ پیش تا حالا، وقت و بی‌وقت «میرچا اِلیاده» خوانده‌ام، تماشایِ فیلمی براساسِ داستانی از او، تجربه‌یِ خوب و خوشایندی بود. یک‌چیزی هم درباره‌اش نوشته‌ام که هفته‌ی بعد، احتمالاً، یک‌جایی چاپ می‌شود. همه‌یِ فیلم یک‌طرف و حضور گرم و پُرانرژی خانمِ «الکساندرا ماریا لارا» یک‌طرف، که زنِ اصلیِ فیلم است [نقشِ دو بانویِ جذّاب را بازی می‌کند] و توی هر صحنه‌ای که هست، آن صحنه‌یِ فیلم، خوبی‌اش دوبرابر است. حالا شاید چندروز بعد، این‌جا هم چند کلمه‌ای راجع به «جوانی بدونِ جوانی» نوشتم.

سوم: شماره‌یِ تازه‌ی «نگاهِ نو» [شماره‌ی 77] چندتا مطلبِ خواندنی دارد، مثلِ همیشه. یکی مصاحبه‌ی «پاریس ریویو»ست با «ترومن کاپوتی» که «حسن کامشاد» ترجمه‌اش کرده و کاش همین امشب فرصتی برای خواندنش پیدا شود [که بعید است] و یکی داستان دیگری از «ری برادبری» به‌ترجمه‌ی «پرویز دوائی». و همین‌جور که نگاهی به این داستانِ «صدای پای تابستان» انداختم، چشمم افتاد به یک سطر کاملاً معمولی که نوشته بود «داگلاس به زمزمه گفت: قشنگ بود...» و این «به زمزمه گفت»ش، سخت شبیه عنوان یکی از داستان‌های خودِ «دوائی» بود در «بلوار دل‌های شکسته» که اسمش را گذاشته بود «به زمزمه بگو...» [اگر درست یادم مانده باشد.] کاش همین امشب فرصتی برای خواندنش پیدا شود...

چهارم: و حیف که هیچ فرصتی برای هیچ‌کاری نیست فعلاً و حیف [یا چه خوب؟] که این‌روزها، همه‌ی وقتم صرف نوشتن درباره‌ی کتاب‌ها می‌شود برای ویژه‌نامه‌ی روزانه‌یِ روزنامه و حیف [یا چه خوب؟] که با دیدنِ هر کتابی، به این فکر می‌کنم که می‌شود چند کلمه‌ای درباره‌اش نوشت یا نه و حیف، فقط حیف...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٤٦ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۱٠ اردیبهشت ۱۳۸٧