شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این‌روزها چگونه می‌گذرند ـ بخش دوم

  یکم: خیلی‌چیزها هست که دارم «کشف»‌شان می‌کنم و یکی از این‌چیزها، همان خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّابی‌ست که همین‌جور مانده بود توی آب‌نمک، تا این‌که آخرهای فروردین از جعبه‌اش بیرون آمد و شد یکی از اسباب و وسایلِ روزانه. توی همه‌ی این‌سال‌ها، تایپ‌کردن را ترجیح داده‌ام به نوشتن روی کاغذ و به این‌که کلمه‌ای، یا جمله‌ای را خط بزنم. حالا هم البته ترجیح می‌دهم که نوشتنی‌ها را تایپ کنم، امّا این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب، بدجوری خودنمایی می‌کند وقتی هوسِ نوشتن می‌زند به سرم و فعلاً که هرجا می‌روم، همراهم است. نمی‌دانم این خوشگلی و این جذّابیتش مالِ قرمزبودنش است یا چیز دیگری و با این‌که هیچ‌وقت خیال نمی‌کردم که قرمز رنگِ جذّابی باشد [از رنگ خون که بدم می‌آید]، امّا این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب، فعلاً، یکی از آن‌چیزهایی‌ست که از «کشف»ش، به‌قولِ فُضلایِ قوم، بسی مشعوفم. دارم به این فکر می‌کنم که کاش می‌شد سفری چندروزه را تدارک دید و در این سفر چندروزه، دفتری سفید را با این خودنویسِ قرمزِ خوشگلِ جذّاب پُر کرد. و این دفتر سفید را می‌شود با چه‌چیزهایی پُر کرد؟

دوم: دلم لَک زده است برای خواندنِ یک داستانِ خیلی‌خوب، یک داستان معرکه و کاش در این نمایشگاه کتاب، چند داستان خوب بشود خرید. دلم لَک زده است برای خواندن یک شعر خیلی‌خوب، یک شعر معرکه و کاش یکی [کی واقعاً؟] همّت کند و شعرهای «تی. اس. الیوت» [محبوب‌ترین شاعرِ غیرِایرانی‌ام] را ترجمه کند. کاش شعرهای «الیوت» را گذاشته بودم توی کیفم تا توی این چاهارشنبه‌ی به‌نسبت آرامِ «شهروند»، وقتی همه سرگرم کار هستند و سکوتی معقول برقرار است، سرم به «الیوت» گرم باشد. دلم، سخت هوسِ «چاهارشنبه خاکستر» کرده است. دلم هوسِ آن سطرهای جادوییِ ابتدایی‌اش را کرده است...

اگر کلامِ گُم‌شده گُم‌شده‌ست، اگر کلامِ کاربسته کاربسته‌ است

اگر کلامِ ناشنیده، ناگفته

ناگفته، ناشنیده است؛

هنوز کلامِ ناگفته‌ست، ناشنیده،

کلامِ بی‌کلام، کلامِ در

جهان و برایِ جهان؛

و نور درخشید به تاریکی و

بر کلام    نارمیده جهان هنوز می‌چرخید

گردِ کانونِ کلامِ خاموش

قومِ منا، بر تو چه کرده‌ام؟

سوم: و یک‌وقتی، یک‌زمانی، یک‌جایی، شاید فرصتی پیدا شود برای این‌که چند کلمه‌ی شخصی بنویسم درباره‌یِ «Lost» و توضیح بدهم که چرا بینِ همه‌یِ شخصیت‌ها، «جک شپرد» را ترجیح می‌دهم و چرا این دکترِ شکسته و خردشده، شخصیتِ محبوب من است. حالا که دارم دوباره به «Lost» فکر می‌کنم، به یادداشتی که درباره‌اش نوشتم فکر می‌کنم، می‌بینم جای این نکته بدجوری خالی‌ست و دارم فکر می‌کنم که چرا در آخرین لحظه، این تکّه‌یِ یادداشت را حذف کردم. شاید آدم باید شجاع‌تر از این‌ها باشد و شاید آدم باید وقتی چیزی را دوست دارد، وقتی خیال می‌کند که شخصیت یک فیلم، شخصیت محبوب اوست، واقعاً دلیلش را توضیح بدهد. و حیف که فعلاً دیگر فرصتی برای نوشتن از «Lost» نیست.

چهارم: این شهر، با این‌که دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگی‌ست. این‌را برای شما می‌نویسم آقایِ راننده‌یِ پرایدِ نمی‌دانم چه‌رنگی که حتّا نمی‌دانم نام‌تان چیست و امروز تلفن همراهم را روی صندلی عقبش جا گذاشتم و شما هم لطف کردید و آن‌را آوردید دمِ درِ روزنامه. این‌را برای شما می‌نویسم، هرچند بعید می‌دانم میل و علاقه‌ای به خواندنِ وبلاگ داشته باشید و بعید می‌دانم که بین این‌همه وبلاگ، گذرتان به این‌جا بیفتد. امّا مهم نیست، مهم این است که این شهر، با این‌که دود سرتاپایش را گرفته و انواع بوهای ناخوش در کوچه و خیابانش پراکنده است، هنوز جای زندگی‌ست.

  

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:٥۸ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱۱ اردیبهشت ۱۳۸٧