شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خداحافظ عرق سگي ...

عرق سگي هم رفت ...
به همين سادگي . بدون اين كه رفتن اش را در بوق كند و به همه بگويد يكي ما را تحويل بگيرد . عرق سگي حتا وقتي آمد ، آمدن اش را خبر نداد . نمي خواست الكي جلوي پايش گوسفند سر ببرند و خون به اين ور و آن ور بپاشند . از همان اول سرش در لاك خودش بود و مي نوشت ، كاري نداشت بقيه چه مي گويند . فحش مي دهند ( كه مي دادند ) يا تعريف مي كنند . خود خودش بود . همان جور لاغر ؛ با ريشي كه تا زير چشم هايش آمده و سيگار بهمن كوچكي لاي انگشت . لابد هنوز هم همين جور است ؛ يك پا را مي اندازد روي آن يكي و دود مي كند . داستان مي گويد . مي توانم حدس بزنم كه دارد در ذهن اش همه چيز را قاب بندي شده مي بيند ؛ بدون آن كه اين قاب كج باشد يا فلو ...
حالا هم شايد دارد اين يادداشت را مي خواند و بعدش فيلتر سيگارش را طبق معمول جا مي گذارد كنار كامپيوتر و الم شنگه به راه مي افتد . براي همين است كه دوست اش دارم . چون خود خودش است ؛ موجود لاغري به نام عرق سگي ....   
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:٥٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٧ شهریور ۱۳۸۱
برچسب‌ها :