شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چند کلمه درباره‌ی خوشی‌های کوچک...

 

هیچ‌چی بهتر از یک آخرِهفته نیست؛ یک‌روز «تعطیل»، یک‌روز که آدم به کارهای خودش، به برنامه‌های خودش برسد و هِی فکر نکند که باید از این خیابان برود به آن‌یکی خیابان و توی این شلوغیِ خیابان‌ها حوصله‌اش سر برود. گاهی هم، هیچ‌چی بهتر از یک ام‌پی‌فورِ خوش‌دستِ جمع‌وجور نیست که بشود پُرش کرد از آهنگ‌های خوب و ناب و گوش‌نوازی که دست‌کم این شلوغیِ خیابان‌ها را قابلِ تحمّل می‌کنند. این‌روزها، توی هر سواریِ مسافربری که می‌نشینم، گوشم به حرف راننده‌هایی نیست که یا دلشان می‌خواهد خاطره‌های سال‌های دور و نزدیک زندگی‌اش را تعریف کنند، یا داستان‌های باورنکردنیِ غریبی را تعریف می‌کنند که در هیچ کتابی از «رولد دال» نمی‌شود شبیه‌شان را پیدا کرد. هیچ‌چی بهتر از یک تحریریه‌ی خالی، بهتر از یک تحریریه‌ی خلوت و ساکت و بی‌صدا نیست...

شروع کردم به خواندنِ «بیژن و منیژه»؛ رمانِ تازه‌ی «جعفر مدرّس صادقی» و توی این سکوت، توی این خلوت و آرامش، خواندن داستانِ تازه‌ی محبوب‌ترین نویسنده‌ی ایرانی‌ام سخت می‌چسبد. یک‌دفعه خیال نکنید که «مدرّس صادقی» هم به‌سیاقِ آن نویسنده‌ی دیگر دارد داستان‌های قدیمی را ازنو می‌نویسد، چون این یک رمانِ امروزی‌ست. حالا البته مانده است تا این رمان تمام شود. شاید اگر چندساعتی دور از هیاهوی زندگی، دور از شلوغیِ روزمرّه بشود زندگی کرد، «بیژن و منیژه» هم تمام می‌شود. یک نکته‌ی بامزّه و جذّاب هم در نثرِ «مدرّس صادقی» هست که وقتی داستان تمام شد، حتماً، همین‌جا درباره‌اش می‌نویسم...

چه می‌شود کرد؟ فیلم‌های ندیده روزبه‌روز بیش‌تر می‌شوند و کتاب‌های نخوانده روزبه‌روز بیش‌تر می‌شوند. کتاب‌های نخوانده را که بچینیم روی هم، می‌رسند به سقف و ای‌بسا که از سقف هم عبور کنند و بروند بالاتر. دارم به این فکر می‌کنم که «خاطرات عَلَم» را باید زودتر خواند یا «شرح زندگانی من» را، یا اصلاً این «در جست‌وجوی زمان از دست رفته» را؟ چه می‌شود کرد؟

ولی فردا اوّلین کاری که می‌کنم، این است که می‌روم نمایشگاه و کوله‌ام را پُر از کتاب‌هایی می‌کنم که نمی‌دانم کِی باید بخوانمشان. می‌روم نمایشگاه و کتاب‌هایی را می‌خرم که دلم می‌خواهد توی خانه‌ام باشند، که دلم می‌خواهد کنار باقی کتاب‌هایم باشند و هروقت که دلم خواست، هروقت که هوس‌شان را کردم، بروم سروقت‌شان و برشان دارم و کیف کنم از این‌که هستند. فردا می‌روم نمایشگاه که در طول سال وقتی گذرم به کتاب‌فروشی‌ها می‌افتد، زیرِ لب بگویم خُب، این‌یکی را هم که دارم. خوشی زندگی به همین خوشی‌های کوچک است دیگر...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٢٠ ‎ب.ظ روز چهارشنبه ۱۸ اردیبهشت ۱۳۸٧