شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

چیزی شبیه حرف و بستنی ایتالیایی...

یک: درست یادم نیست که چندسالِ پیش بود، ولی درست یادم هست که همان نسخه‌یِ وی‌اچ‌اسِ درب‌وداغانِ «درهایِ کشویی» را یک‌چندباری دیدم و هربار یک‌چیزی انگار تویِ این فیلم بود که دوستش داشتم. همان‌‌وقت‌ها هم، البته، حواسم بود که «درهایِ کشویی» شاهکار نیست، ولی عوضش حواسم به این بود که جذّابیتش، ربطی به شاهکاربودن، یا نبودنش ندارد. [بعضی از فیلم‌هایی که دوست‌شان دارم، با هیچ متر و میزان و معیاری، در فهرست شاهکارها جایی ندارند. امّا مگر قرار است آدم فقط شاهکارها را دوست داشته باشد؟] این هم یادم نیست که چرا توی این سال‌ها یادِ «درهایِ کشویی» نیفتاده‌ام و یادم نیست که چرا توی این سال‌ها، هروقت به این فکر کرده‌ام که اگر یک اتّفاق‌هایی در زندگیِ آدم نمی‌افتاد و به‌جایش اتّفاق‌های دیگری می‌افتاد و آن‌‌وقت چه می‌شد، چرا یادِ «درهایِ کشویی» نیفتاده‌ام که اساساً درباره‌ی همین قضیه است و نکته‌ی اساسی‌اش این است که زنِ داستان، بالأخره، از بی‌وفاییِ مردِ داستان باخبر می‌شود و خلاصه در زندگی چیزهایی‌ هست که نمی‌شود مخفی‌شان کرد. یکی دو شب پیش بود که بعد از این‌همه‌سال [واقعاً چندسال؟ حافظه‌ام رسماً به تعطیلات رفته است] دوباره «درهایِ کشویی» را دیدم و درست مثل همان سال‌ها، به‌قولِ زُعمایِ قوم، بسی مستفیض شدم و از شوق تماشایش، نیمه‌های شب، کاملاً به بیداری گذشت. دارم فکر می‌کنم که در این «درهایِ کشویی»، این فیلمی که شاهکار نیست، چه‌چیزی هست که این‌قدر جادو می‌کند. و البته که یک‌چیزهایی به ذهنم رسیده است. حالا چه می‌شود کرد؟ یادم باشد یک‌وقتی، یک یادداشتِ کاملِ این وبلاگ را درباره‌ی «درهایِ کشویی» بنویسم که «گوئینت پالترو»ی دل‌پذیری هم دارد... 

دو: یک فیلمی دیدم از یک آدمی که خیلی مشهور است و خیلی محبوب است و خیلی‌ها دوستش دارند و من هم البته یکی از همین خیلی‌ها هستم که دوستش دارم و ارادت دارم به او و این فیلمِ این آدمِ‌ مشهور، این روزها فیلمِ خیلی مشهوری‌ست که تقریباً هرکسی آن‌را دیده و لابه‌لای گپ‌وگفت‌های روزانه، یک اشاره‌ای هم به این فیلم می‌شود. و البته که بین جمعِ دوستان و همکاران، ظاهراً، آخرین نفری هستم که نشسته‌ام به تماشای این فیلم. یک چند هفته‌ای تماشای این فیلم را، عمداً، به تأخیر انداخته بودم، چون تقریباً همه‌ی آدم‌هایی که دوروبرم بودند، همه آن‌هایی که فیلم را دیده بودند، می‌گفتند که فیلم معرکه‌ای‌ست و عالی از آب درآمده و خلاصه نعمتی‌ست و به‌قولی‌، لنگه‌کفشی‌ست در این بیابان که نباید از آن غافل شد. و شاید به این حرف‌ها، به این خروارخروار ستایشی که نثارِ فیلم شده بود، نباید گوش می‌کردم و شاید بهتر بود موقع دیدن فیلم، اصلاً این حرف‌ها را به‌یاد نمی‌آوردم، ولی نمی‌شد، حیف که نمی‌شد و آن ستایش‌ها و تعریف‌ها همین‌طور توی ذهنم می‌آمدند. پس با عرضِ معذرت، من از این فیلمی که دیدم، از این فیلمِ یک آدمِ خیلی مشهوری که دیدم، از این فیلمی که خیلی‌ها دیده‌اند و پسندیده‌اند، خوشم نیامد. فیلم بدی نبود البته، امّا به‌خوبی حرف‌هایی هم نبود که می‌گفتند و آن‌همه ستایش و تعریف، به این فیلم نمی‌خورد. من از این اغراق‌هایی که در بازی بازیگرانِ این فیلم بود، هیچ خوشم نیامد، از خیلی چیزهای دیگرش هم خوشم نیامد، از این‌که می‌شد یک‌جاهایی داستان را، ادامه‌ی داستان را، پیش‌بینی کرد، خوشم نیامد، از این‌که آدم‌های فیلم شخصیت نبودند و به‌مرور و در طولِ فیلم هم شخصیت نمی‌شدند، خوشم نیامد. این درست که دارد حرف‌های تازه‌ای می‌زند و نکته‌هایی را می‌گوید که گفتن‌شان اصلاً مرسوم نیست، امّا این نکته‌ها زیادی روشن و واضحند و یک آدم توی این فیلم هست که از همان اوّل، از همان صحنه‌ی دوم فیلم، وقتی می‌بینیمش، مثل روز روشن است که یک‌جای کار عصبی می‌شود و دری‌وری می‌گوید و هوار می‌زند. و همین‌طور هم می‌شود و آخرِ کار، کاملاً می‌شکند و له می‌شود و از پا می‌افتد. شاید اصلاً بهتر باشد که وجهِ تراژیکِ داستان را جدّی نگیریم و خیال کنیم که یک کُمدیِ ترسناک است درباره‌ی یک خانواده‌یِ درب‌وداغانِ از هم پاشیده؟ البته که عذابِ وجدان گرفته‌ام و دارم فکر می‌کنم اگر همین دوستانی که فیلم را دوست داشته‌اند، چشم‌شان بیفتد به این چند خط، چه خیالی می‌کنند و لابُد فکر می‌کنند که دارم زیادی سخت می‌گیرم. ولی واقعیتش این است که اگر این فیلمِ یک آدمِ مشهور و محبوب واقعاً فیلم خوبی بود، قبول می‌کردم. و  حالا چه می‌شود کرد؟ گاهی هم این‌طوری‌ست دیگر...

سه: هیچ‌چی بدتر از این نیست که یک حرفی مانده باشد و گفته نشده باشد. هیچ‌چی بدتر از این نیست که آدم بخواهد چیزی را بگوید و نگوید. هیچ‌چی بدتر از این نیست که این حرف‌ها همین‌جوری بمانند و فهرست این هیچ‌چی‌ها را می‌شود ادامه داد و رسید به آدم‌هایی در گوشه‌ی این شهر که قرار است حرف‌هایی را بشنوند و نمی‌شنوند، چون اصلاً این حرف‌ها گفته نمی‌شوند که شنیده شوند. چه حیف که حرف‌‌ها مانده‌اند سرِ جایِ اوّلشان و تکان نمی‌خورند. چه می‌شود کرد؟

چهار: و البته که خوردن کاسه‌ای بستنی ایتالیایی، بستنی میوه‌ای خوش‌طعم و خوش‌رنگِ ایتالیایی، به‌اتّفاقِ این «شازده»ی والاگوهری که وقت‌وبی‌وقت، قدم‌رنجه می‌کند و این‌جا، توی این وبلاگ، پیغام می‌گذارد، بسی مایه‌ی شادی و مسرّت و یک‌همچو چیزهایی‌ست حقیقاً. و کاش بودید و می‌دیدید که چه برقی در چشم‌های «شازده» بود وقتی می‌خواست اوّلین قاشق بستنی را بخورد...  

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۸:٥۳ ‎ب.ظ روز شنبه ٢۱ اردیبهشت ۱۳۸٧