شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

زندگی شیرین می‌شود...

  

عاشقِ فیلم‌هایی هستم که تیتراژ دارند و تیتراژشان به‌سبکِ فیلم‌های چهل پنجاه‌سال پیش است؛ نقّاشی‌هایی که با ظرافتِ تمام، گوشه‌هایی از فیلم و جزئیاتِ داستان را «لو» می‌دهند، بدونِ این‌که معلوم باشد این‌چیزهایی که داریم می‌بینیم، جزئیاتِ داستان هستند. برای همین است که «معمّا»یِ «استنلی دانِن» را این‌همه دوست دارم و آن حسّ خوبی که از تیتراژِ فیلم شروع می‌شود تا آخرش هم ادامه دارد. حیف که دوره‌ی این‌جور تیتراژها، عملاً، به‌ سَر آمده است. امّا وقتی هوسِ تماشایِ «گران‌قیمت» [Hors de prix] به سرم زد، هیچ خیال نمی‌کردم که قرار است یک فیلمِ «تیتراژ»دار ببینم و دلیلِ اصلیِ تماشایش، «آدری تاتو» بود که بازی‌هایش، معمولاً، رویِ خطّ باریکی از ذکاوت و بلاهتِ ذاتی حرکت می‌کند. و خیال می‌کردم که قرار است یک «کمدی رمانتیکِ» به‌نسبت دیدنی ببینم؛ امّا حالا که «گران‌قیمت» را دیده‌ام، مطمئنم که این «کمدی» را هم باید در رده‌یِ فیلم‌های «شیرین» قرار بدهم. عنوانِ عجیبی‌ست، ولی فیلم‌های «شیرین»، فیلم‌هایی هستند که درست‌ به‌اندازه‌ی یک شیرینی می‌شود از آن‌ها لذّت بُرد. [باور کنید که می‌دانم تعبیرِ درستی نیست!] شاید همان «کمدی رمانتیک» معادل درست‌تری باشد برای این‌جور فیلم‌ها، ولی «شیرینیِ» به‌اندازه‌یِ فیلمِ «گران‌قیمت»، این‌که نه تلخی و ترشی دارد و نه شیرینی‌اش دلِ آدم را می‌زند، دقیقاً، همان‌چیزی‌ست که دوست دارم...

داستانش که ساده است؛ یک پسری هست به‌نامِ «ژان» که کارش پیش‌خدمتی‌ست در بارِ یک رستوران و یک‌جور گیجیِ جذّاب دارد و حیرتی در چشم‌هایش موج می‌زند که واقعاً غریب است و یک دختری هست به‌نامِ «ایرن» که وقتی راه می‌رود، جذّابیتش را در هوا پخش می‌کند و البته که مثلِ همه‌یِ این دخترهایِ جذّابِ فیلم‌هایِ «شیرین»، ظاهراً، ترجیح می‌دهد با پیرمردهایِ پول‌داری هم‌قدم شود که می‌توانند با یک کارتِ اعتباریِ پُر از پول، همه‌چی بخرند و همین است که «ایرن» هم، تقریباً، مجموعه‌ای دارد از محصولاتِ ریز و درشتِ «شانل» که هرکدام کلّی می‌ارزند. امّا همین «ایرن»، وقتی به «ژان» می‌رسد، در نهایتِ شادابی، حس می‌کند که دلش می‌خواهد خوش بگذارد و تفریح بکند و البته که تقصیرِ «ژان» هم هست که طوری وانمود می‌کند که انگار پیش‌خدمت نیست و آدمِ پول‌داری‌ست که آدابِ درست‌کردنِ انواعِ نوشاک‌ را بلد است. حالا «ایرن» خیال می‌کند که می‌تواند «ژان» جوان را جانشینِ «ژاکِ» پیر کند و البته که این کار را هم می‌کند و بعد، وقتی می‌فهمد که تیرش به سنگ خورده است، هیچ بعید نیست که از غصّه بمیرد. امّا یک‌همچو دخترهایی که وقتی راه می‌روند، جذّابیت را در هوا پخش می‌کنند، بی‌مخاطب نمی‌مانند و چنین است که «ایرن» راهِ خودش را می‌رود و «ژان» هم دوباره برمی‌گردد که به زبانِ بی‌زبانی، علاقه‌یِ بی‌حدّش را ابراز کند. امّا «ایرن»، به‌نیّتِ یک انتقام، شروع می‌کند به خالی‌کردنِ جیبِ «ژان» و با او جوری رفتار می‌کند که انگار «ژاک» است و انواعِ لباس‌ها و کیف و کفش‌هایِ گران‌قیمت چندصد یورویی را طلب می‌کند. و از «چرخ‌بازیِ روزگار» است که زنی بیوه و پابه‌سن‌گذاشته از گیجیِ جذّابِ «ژان» و حیرتی در چشم‌هایش موج می‌زند، خوشش می‌آید و او را حسابی نونوار می‌کند. و حالا که ماجرایِ اصلی شروع شده، چه نیازی هست به تعریف‌کردنِ باقیِ داستان؟

  «گران‌قیمت» درباره‌یِ حسادت‌هایِ الکی و انتقام‌هایِ بی‌ربطِ عاشقانه و پول و کارت‌هایِ اعتباری و خرج‌تراشیدن و از جیب خرج نکردن و همه‌ی این‌ رفتارهای کاملاً «انسانی»‌ست که هنوز توی فکر خیلی‌ها چرخ می‌زند و دنبالِ راهی هستند برای رسیدن به این‌چیزها. امّا این «گران‌قیمت»ی که به اسمِ فیلم تبدیل شده، فقط به آن لباس‌ها و کیف و کفش‌ها برنمی‌گردد، به عشقِ این‌دو هم مربوط است. یک روزگاری، یکی که یادم نیست کی بود، گفته بود که برای رسیدن به عشق باید بهایِ سنگینی را پرداخت [میلِ خودتان است که قبول کنید این حرف را، یا نکنید] و «ایرن» و «ژان» هم، عملاً، همین‌کار را می‌کنند تا فارغ از همه‌چیز، دور از همه‌یِ آن‌چیزهایِ «گران‌قیمت»، سوار موتور شوند و بروند به آن ساحلی که آفتاب رویِ آن عمود می‌تابد و جان می‌دهد برایِ سر درآوردن از زندگی و کنجکاوی در مقوله‌یِ زیستن...

  و البته که سر درآوردن از زندگی و کنجکاوی در مقوله‌یِ زیستن، همیشه کارِ آسانی نیست؛ وگرنه سعدیِ شیرازی، این‌همه سال پیش از این، نمی‌گفت که

 تو را سری‌ست که با ما فرو نمی‌آید

  مرا دلی که صبوری از او نمی‌آید

  کدام دیده به‌روی تو باز شد همه عُمر

  که آبِ دیده به‌رویش فرو نمی‌آید؟

  جز این‌قدر نتوان گفت بر جمالِ تو عیب

  که مهربانی از آن طبع و خو نمی‌آید

  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٥٩ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٢٢ اردیبهشت ۱۳۸٧