شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گاهی زندگی هم دود می‌شود و به هوا می‌رود...

 

... یادِ آن داستانی افتاده‌ام که شخصیتِ اوّلش، تویِ آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش، نشسته است روی زمین و زل زده است به لیوانِ آبی که رویِ زمین است و همین‌طور که به لیوان زل زده است با خودش فکر می‌کند که تویِ آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی می‌تواند این لیوانِ آب را بشکند و یک تکّه‌ی لیوانِ شکسته را بکشد روی رگِ دستش که مثلِ یک قلب، یک دلِ عاشق، دارد می‌تپد و خودنمایی می‌کند و همین‌طور که به لیوان زل زده است و آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش را مرور می‌کند، دست دراز می‌کند این لیوان را برمی‌دارد و آبی را که توی لیوان است سر می‌کشد و آخرین قطره‌ی آبی را هم که توی لیوان هست روی زبانش می‌ریزد و چشم‌هایش را می‌بندد و فکر می‌کند که آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش را نباید این‌جوری حرام کند...

یادم نیست که این کدام داستان است و یادم نیست که داستانِ کدام نویسنده است و یادم نیست که این آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش را چه‌جوری ادامه می‌دهد و توی این آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش چه‌کار می‌کند و خلاصه هیچ‌چی جز همین‌ یادم نیست که آخرین ساعتِ بدترین روزِ زندگی‌اش ادامه پیدا می‌کند... 

«2:37» که تمام شد، به همین تکّه‌ی داستانی فکر می‌کردم که یادم نبود کدام داستان و یادم نبود که داستانِ کدام نویسنده بود؛ امّا یادم بود، یا دست‌کم خیال می‌کردم که یادم هست زندگیِ این آدمی که رگِ دستش مثلِ یک قلب، یک دلِ عاشق، می‌تپید و خودنمایی می‌کرد، ادامه پیدا می‌کرد تا یک‌روزی، یک‌ساعتی، یک‌جایی، همه‌چی تمام شود و زندگی‌اش، در نهایتِ سختی و استواری، دود شود و به هوا برود...

«2:37» را که دیدم، حالم بد شد؛ بدتر از بد و نیمه‌ی شب، وقتی همه خواب بودند، دلم می‌خواست این غصّه‌ی بزرگ را با صدای بلند به زبان بیاورم. حالم بد شده بود؛ سنگینی‌اش، تلخی‌اش، سختی و استواری‌اش، مانده بود رویِ دلم، مانده بود تویِ گلویم و رها نمی‌کرد و نمی‌رفت و آن نیمه‌ی شب، عجب نیمه‌ی شبی بود. سال‌هاست که به خودم قول داده‌ام احساساتی نشوم، که با دیدنِ صحنه‌یِ غمناکی، با دیدنِ صحنه‌ای که اشک و آهِ دل‌چسبی دارد، آهی از تهِ دل نکشم. ولی مگر می‌شود؟ آی از دستِ این دل‌چسبیِ صحنه‌ها و آه از این سنگینی و تلخیِ فیلم‌هایی که می‌مانند رویِ دل و رها نمی‌کنند...

چه اهمیتی دارد که این فیلم‌هایِ سنگین و تلخ، فیلم‌های خوب و مهمی هستند یا نه و باور کنید که نمی‌فهمم حرف آدم‌هایی را که از «امتیازِ نهایی» [وودی آلن] خوش‌شان نمی‌آید، یا «21 گرم» [الخاندرو گونسالس اینیاریتو] را نمی‌پسندند، یا «دخترِ میلیون دلاری» [کلینت ایست‌وود] را دوست ندارند، یا اصلاً میانه‌ای با این فیلم‌ها ندارند. نمی‌فهمم...

مسأله این نیست که «2:37» فیلم خوبی‌ست [که هست] مسأله این است که کم پیش می‌آید فیلمی همه‌ی تلخیِ وجودِ کارگردانش را یک‌جا، و در نهایتِ سخاوت، پیشکشِ تماشاگرانش کرده باشد و کم پیش می‌آید که یک کارگردان، این تلخی و سنگینی را با دیگران قسمت کند. من این «مورالی کی. تالوری» را نمی‌شناسم که کارگردانِ فیلم است و چیزِ زیادی هم درباره‌اش پیدا نکردم [و چرا دروغ بگویم؟ درست هم نگشتم و دلم هم نخواست که درست بگردم] و توی همین چیزهای اندک هم ننوشته بودند که یک آدمِ جوانِ بیست‌ودو ساله، چه‌جوری فیلمی‌ می‌سازد که خودِ تلخی‌ست، خودِ سنگینیِ زندگی‌ست و کفه‌یِ تلخِ زندگی را خیلی بهتر و دقیق‌تر می‌بیند و به‌جای دادنِ انواعِ امیدهای بیهوده می‌رود سرِ اصلِ مطلب و عُمقِ فاجعه را می‌آورد پیشِ چشمِ تماشاگرش.

راستش توصیه‌کردنِ «2:37» به دیگران کارِ آسانی نیست؛ شاید هم درستش این باشد که بنویسم این فیلمی نیست که همه باید آن‌‌را ببینند، چون ممکن است هر تماشاگری، با هر سلیقه‌ای، دیدنِ فیلمی را تاب نیاورد که چیزی نیست جز تلخیِ زندگی. دوست‌داشتن یا نداشتنِ این تلخی‌ها، یا تاب‌آوردنِ تماشایِ عمقِ فاجعه هم، البته، افتخاری نیست. این‌را نوشتم که خیال نکنید خدای‌نکرده دارم فخر می‌فروشم و واقعیت این است که دیدنِ یک همچو فیلمی برایم به‌اندازه‌ی دیدنِ یک فیلمِ شیرینِ امیدبخش ارزش دارد. و برای همین است که «ماهِ تلخ»، یکی از چند شاهکارِ «رومن پولانسکی» را هم دوست دارم و هروقت که می‌بینمش، حس می‌کنم یک‌جور هوشیاریِ معرکه و ناب دارد و یک تلنگرِ اساسی‌ست به خوش‌بینیِ مفرط و دستِ آخر، وقتی تمام می‌شود، آدم احساس می‌کند که شیرینیِ زندگی چیزِ دندان‌گیری نیست و گاهی تلخی بر این شیرینی می‌چربد...

«2:37» داستانِ شش بچّه‌دبیرستانی‌ست که دارند بزرگ می‌شوند و قد کشیده‌اند و چشم‌شان به دنیا و آدم‌هایش باز شده و تازه دارند در کار دنیا و آدم‌هایش کنجکاوی می‌کنند و خلاصه هیچ بدشان نمی‌آید که آدم‌بزرگ بشوند. فیلم همان‌جایی تمام می‌شود که شروع شده است و ابتدایِ فیلم، یک دلشوره‌ی غریب به جان تماشاگرش می‌افتد که آن آدمِ توی دست‌شوییِ دبیرستان، آن آدمی که می‌گویند خودکشی کرده و وقتی درِ دست‌شویی را باز می‌کنند نمی‌بینیمش، کدام‌یکی‌ست. و واقعیت این است که می‌شود همه‌ی آن‌ها را در آن دست‌شویی تصوّر کرد؛ درحالی‌که پشتِ دری بسته خودکشی کرده و خیالش راحت است که هیچ‌کس مزاحمش نمی‌شود و تا دیگران بجنبند و کمک بگیرند و در را باز کنند،‌ این زندگیِ سخت و استوار هم دود شده است و به هوا رفته است. در فاصله‌ی این خودکشی‌ست که «2:37» اتّفاق می‌افتد...

داستان را که نمی‌خواهم توضیح بدهم، امّا این‌را داشته باشید که صحنه‌ی خودکشیِ فیلم، صحنه‌ی هولناک و دردآور و زجرآوری‌ست حقیقتاً و خودکشی را، عملِ خودکشی را، آن‌قدر دقیق نشان می‌دهد که بعید است دلِ هیچ آدمی به درد نیاید و وجودش، همه‌ی وجودش، مورمور نشود. حتّا گفتنش، نوشتنش هم دلِ آدم را به درد می‌آورد. آدمی که میلِ به خودکشی دارد، آدمی که خیالِ خودکشی را در ذهنش می‌پروراند، آدمِ غریبی‌ست و این دختری که آخرهای فیلمِ «2:37» می‌رود در آن دست‌شویی و در را می‌بندد و قیچی را از کیفش بیرون می‌آورد و آن‌را می‌کشد روی رگِ دستش که مثلِ یک قلب، یک دلِ عاشق، دارد می‌تپد و خودنمایی می‌کند، آدمِ غریبی‌ست...

مدّت‌ها بود که هیچ فیلمی، هیچ مرگی، هیچ صحنه‌ای، این‌قدر دردآور نبود برایم...

پی‌نوشت: ساعت از دوازدهِ شب گذشته است. دارد یکِ صبح از راه می‌رسد و هیچ‌چی به‌اندازه‌ی یک موسیقیِ حزن‌آور نمی‌چسبد. نمی‌دانم چرا یادِ این شعرِ «ریلکه»‌ی بزرگ افتاده‌ام که زمانی آن‌را در سوگِ دوستی نوشته بود:

می‌پنداشتی آن‌جا

در دلِ چشم‌اندازی خواهی بود

که این‌جا پیش چشمانت گشوده می‌شد

آیا چنان بود؟

چنان‌که به خیالت می‌آمد؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٠٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ٢٦ اردیبهشت ۱۳۸٧