شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سعدی‌خوانی در یک روزِ گرمِ بهار هزار و سیصد و هشتاد و هفت...

 

نشانِ بختِ بلندَست و طالعِ میمون

علی‌الصبّاح نظر بر جمالِ روزافزون

علی‌الخصوص کسی را که طبع موزونَست

چگونه دوست ندارد شمایلِ موزون؟

گر آبروی بریزد میانِ انجمنت

به دستِ دوست حلالَست اگر بریزد خون

مثالِ عاشق و معشوق شمع و پروانهست

سرِ هلاک نداری مگرد پیرامون

...

چگونه وصفِ جمالش کنم که حیران را

مجالِ نطق نباشد که بازگوید چون

همین تغیّرِ بیرون دلیلِ عشق بَس است

که در حدیث نمیگُنجد اشتیاقِ درون

اگر کسی نفسی از زمانِ صحبتِ دوست

به ملک رویِ زمین میدهد زهی مغبون

سخن دراز کشیدیم و همچنان باقی‌ست

حدیثِ دلبرِ فتّان و عاشقِ مفتون

جفایِ عشقِ تو چندان که میبرد سعدی

خیالِ وصلِ تو از سر نمیکند بیرون

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٦:٠٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ۳۱ اردیبهشت ۱۳۸٧
برچسب‌ها : شعر