شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این خودش یک داستانِ دیگر است...

 

یکم: حیف شد که «پابرهنه در بهشت» را دوباره تویِ سینما ندیدم و حیف شد که یادم رفت چند کلمه‌ای درباره‌ی این فیلم بنویسم. این جشنواره‌ای که گذشت نه، جشنواره‌ی قبل‌ترش بود که فیلم را دیدم و یادم هست که روزِ اوّل جشنواره این فیلم را دیدم و یادم هست که از همان اوّل، از همان پنج دقیقه‌یِ اوّلی که فیلم شروع شد، دیدم که «پابرهنه در بهشت» را دوست دارم. یک حسّ خوب، یک‌جور خلوصِ توضیح‌ناپذیر در «پابرهنه در بهشت» بود که معمولاً در فیلم‌های ایرانی نمی‌شود دید. و خوب یادم هست که فیلم به نیمه رسیده بود که درِ گوشِ بغل‌دستی‌ام گفتم می‌بینی که روحانیِ فیلمش شبیهِ کشیش‌هایِ «برگمان» است؟ «پابرهنه در بهشت»، یک‌چشمه از آن شکّ عظیم، آن تردیدِ بزرگی را که در فیلم‌هایِ «برگمان» هست، در خودش دارد و این، برای کارگردانی که فیلمِ اوّلش را رویِ پرده‌ی سینما فرستاده، کم چیزی نیست. خیلی دلم می‌خواست که «پابرهنه در بهشت» را یک‌بارِ دیگر، با خیالی آسوده، در سینمایی خلوت تماشا کنم و ببینم که هنوز آن طراوت و تازگیِ دیدارِ اوّل را دارد یا نه، ولی نشد. فرصت از دست رفت متأسّفانه.

 

 

دوم: علاجِ بی‌حوصلگیِ چهارشنبه صبح، تماشایِ بیست‌دقیقه‌ی اوّلِ «ژول و جیم» بود و فیلمِ «فرانسوا تروفو»ی محبوبم، مثلِ همیشه، معجزه کرد. در نهایتِ بی‌حوصلگی، وقتی هیچ فیلمی، علاجِ کار نبود، در حُکمِ آبی بود رویِ آتش و حیف که باید از خانه می‌زدم بیرون و می‌رسیدم به کارهایِ روزمرّه، وگرنه می‌نشستم و برایِ بارِ خدا می‌داند چندم، این فیلمِ محبوبم را می‌دیدم. هیچ‌چی سخت‌تر از این نیست که آدم از بینِ فیلم‌های کارگردانِ محبوبش، یکی را دست‌چین کند و بگذارد کناری، بگذارد برای روزِ مبادا، روزِ بی‌حوصلگی و گمانم که «ژول و جیم»، این‌روزها، برای من همان فیلمی‌ست که معجزه می‌کند. امشب که زودتر از همیشه برگشتم، رفتم سراغِ کتاب‌خانه‌ام و فیلم‌نامه‌ی «ژول و جیم» را از بینِ کتاب‌ها درآوردم و ورق زدم و هزار خاطره‌ی پراکنده را به یاد آوردم. چه می‌دانم، شاید یک‌روزی «ژول و جیم» را ترجمه کنم، یا یک‌روزی، اگر وقتی پیدا شود، یادداشتِ بلندی بنویسم درباره‌ی این فیلم و علل و عوامل و دلایلِ شیفتگی‌ام را به‌صراحت توضیح بدهم.

 

سوم: این کتابِ «Makhmalbaf at Large» را بینِ کارهایِ روزانه دارم می‌خوانم و کتابِ کم‌حجمی هم نیست که به این زودی‌ها تمام شود. کتابِ «حمید دباشی»‌ست؛ استاد پنجاه‌وچند‌ساله‌ی مطالعاتِ ایرانی و ادبیاتِ تطبیقی در دانشگاهِ کلمبیایِ نیویورک، که دکترای جامعه‌شناسی فرهنگ و مطالعات اسلامی‌اش را از دانشگاه پنسیلوانیا و فوق‌دکترایش را از دانشگاه هاروارد گرفته است. یک چندتایی از مقاله‌هایش، به‌خصوص مقاله‌هایش درباره‌ی سیاست‌های آمریکا، به فارسی ترجمه شده‌اند و چندتایی از مقاله‌ها و یادداشت‌های سینمایی‌اش هم به فارسی موجود است. اوّلین چیزی که از «دباشی» خواندم، نقدِ تحلیلی/ تفسیری‌اش بود درباره‌ی سینمای «مخملباف» و فیلم «نون و گلدون» که در کتابِ «Life and Art» منتشر شد و ظاهراْ که صورتِ بسط‌یافته‌اش، یکی از فصل‌های همین کتابِ «Makhmalbaf at Large» است. خب، البته که «دباشی» سینمای «مخملباف» را دوست دارد و البته که او را یکی از مهم‌ترین، و شاید مهم‌ترین فیلم‌سازِ این‌سال‌های ایران می‌داند، امّا این هم هست که در کتابش، با نگاهی متعادل به سینمایِ‌ او نگاه می‌کند و به جست‌وجویِ ریشه‌هایِ سینمایِ او برمی‌آید. کتابِ جذّابی‌ست و خوبی‌اش این است که چند کلمه‌ای هم درباره‌ی «فریادِ مورچه‌ها» حرف زده که فعلاً آخرین فیلم به‌نمایش‌درآمده‌ی «مخملباف» و شروعِ دورانِ تازه‌یِ سینمایِ اوست. یک نکته‌یِ فرعیِ جذّاب هم درباره‌ی آقایِ «دباشی» این است که مشاور «ریدلی اسکات» در ساخت «ملکوت آسمان» [یا قلمرو بهشت] و «هانی ابواسد» در «اکنون بهشت» هم بوده است. و باز یک نکته‌ی فرعی‌تر این‌که وقتی فیلمِ «300» اکران شد، چند سئوالِ مختصر را برای آقایِ «دباشی» فرستادم و پاسخش را که یادداشتِ مختصر و مفیدی بود، در شماره‌ی دومِ «شهروندِ امروز» چاپ کردم و در همان یادداشت، «دباشی» نوشته بود که «این فیلم را می‌بایست در تقاطع مسائل اجتماعی داخلی آمریکا و تخیلاتِ امپراتوری آن با هم دید.»

 

چهارم: و داستانِ «پوست‌انداختن» را هم باید یک‌بارِ دیگر بنویسم. این «پوست‌انداختن»، البته، ربطی به رمانِ معرکه‌‌ی «کارلوس فوئنتس» [با ترجمه‌ی معرکه‌ی عبدالله کوثری] ندارد. این خودش یک داستانِ دیگر است که شاید همین روزها، یکی از نوشته‌های همین وبلاگ را به آن اختصاص بدهم.

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱۱:٥٥ ‎ق.ظ روز چهارشنبه ۱ خرداد ۱۳۸٧