شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

گر چون برنج پیر و چو نان ناتوان شدم...

 

یکم: اوّلین «گاتا»یِ عمرم را، احتمالاً، تویِ آن کافه‌ای خوردم که حالا سال‌هاست به یک مبل‌فروشیِ زشت بدل شده است، تویِ آن کافه‌ای که پاتوقِ سال‌هایِ دور بود و خوب یادم هست که تویِ همان کافه بود که آدابِ کافه‌نشینی را یاد گرفتیم؛ همه‌یِ آن بچّه‌هایِ هم‌سنّ‌وسالی که تازه مدرسه را تمام کرده بودیم و رفته بودیم دانشگاه و خیال می‌کردیم این کافه‌یِ دنجِ معرکه‌یِ پاتوقِ ما مرکزِ جهان است و چه کِیفی می‌کردیم از این تکّه‌یِ «سنگِ آفتاب» [شعرِ بلندِ اُکتاویو پاز، به‌ترجمه‌یِ احمد میرعلایی] که نوشته بود «هر اتاقی مرکزِ جهان است» و هنوز نمی‌دانستیم که «اتاقی از آنِ خود» چیزِ مهم‌تری‌ست برایِ هر آدمی که می‌خواهد چاهار کلمه را روی کاغذ بیاورد. اوّلین «گاتا»یِ عمرم را، احتمالاً، تویِ همان کافه‌ خوردم که حالا سال‌هاست کافه نیست و هربار که از کنارش رد می‌شوم غمِ دنیا هوار می‌شود رویِ سرم و همه‌یِ آن خاطره‌هایِ خوب و بدِ این کافه و همه‌یِ آن قهوه‌هایِ تُرکِ خوش‌مزّه و تلخی که خوردیم و همه‌یِ آن «گاتا»هایِ شور و کره‌ایِ خوش‌طعمی که وقتی می‌رسیدند به زبان آب شده بودند، می‌آید تویِ ذهنم و امان از این خاطره‌هایِ پراکنده‌ای که بلایِ جانِ آدمند. حالا، دیدنِ هر «گاتا»یی، یا شنیدنِ نامش، یا خوردن و چشیدنِ «گاتا»یی شور یا شیرین، کره‌ای یا خُرمایی، یا اصلاً شکلاتی، در حُکمِ یادآوریِ همان کافه‌ای‌ست که حالا نیست و هر گازی به این «گاتا»هایِ شور یا شیرین، کره‌ای یا خُرمایی، یا اصلاً شکلاتی، در حُکمِ یادآوریِ خوش‌گذرانی‌هایِ ده‌یازده‌سال پیش است که می‌نشستیم رویِ آن صندلی‌های چوبیِ کُهنه و چه کیفی می‌کردیم از این‌که هم قهوه‌یِ تلخ می‌خوریم و هم حرف‌هایِ گُنده‌تر از دهن‌مان می‌زنیم. تازگی‌ها یک‌جایی را پیدا کرده‌ام که «گاتا»یِ کره‌ای و گردویی‌ِ خوش‌مزّه‌ای می‌پزد و جایِ همه‌یِ «گاتا»خورها خالی که یکی از این مائده‌هایِ زمینی را از نزدیک تماشا کنند و پیش از بلعیدنش [خوردن کلمه‌یِ مناسبی نیست حقیقتاً؛ بر من ببخشایید.] یک‌دلِ سیر آن‌را سیاحت کنند. حیف که سرِ راه نیست و حیف که هفته‌ای یک‌بار فقط می‌شود با این مائده از درِ دوستی وارد شد و حیف که تناولِ چنین مائده‌ای، هر صبح و شب، هر آدمِ سالمی را از پا درمی‌آورد، چه رسد به آدمی که همین حالا از زورِ دردِ دست، زیرِ لب ناله می‌کند و به زمین و زمان غُر می‌زند و دلخور است که چرا نمی‌تواند رویِ تخت‌خوابش دراز بکشد و دیوانِ مستطابِ نه‌چندانِ قطورِ «غالبِ دهلوی» را به دست بگیرد و غرقِ دنیایِ معرکه‌یِ این نابغه‌یِ بی‌بدیل شود. ولی کاش در همین ساعاتِ‌ نیمه‌شب «گاتا»یی در کار بود. مائده‌های زمینی، همیشه معرکه هستند...

 

دوم: یک‌دسته از کتاب‌ها را باید «کشف» کرد و البته که «کشف»، در این موردِ به‌خصوص، شاید کلمه‌یِ درستی نباشد و شاید «کنجکاوی» کلمه‌یِ درست‌تری به‌نظر برسد. «دفترِ اشعارِ صوفی»، تألیفِ «صوفی محمّد هروی» [قرنِ نهم] بعید است به‌ چشمِ خیلی‌ها بیاید و همین «قرنِ نهم»ی که روی جلدش آمده، کافی‌ست که خیلِ خوانندگانِ احتمالی‌اش را فراری بدهد و کاری کند که خیال کنند با مجموعه‌ای از شعرهای صوفیانه و درویش‌مسلکانه طرف می‌شوند و تازه تماشایِ نامِ «ایرج افشار» [استادِ بی‌بدیلِ نسخه‌شناسی و تصحیحِ متونِ خطّی] رویِ جلدِ کتاب هم هست که تنِ خیلی‌ها را می‌لرزاند و خیال می‌کنند با یکی از متن‌های دشوارِ ادبیاتِ فارسی طرف شده‌اند. همین‌ها کافی‌ست که خوانندگانِ احتمالی، عطایِ کتاب را ببخشند به لقایش و بروند سروقتِ کتابی دیگر. امّا چیزی شبیهِ «کنجکاوی»، گاهی، چیزِ بدی نیست و در این موردِ به‌خصوص، اتّفاقاً چیزِ خوبی‌ست. این «صوفی محمّد هروی» که در عهدِ سلطانِ بایقرا، در هرات زندگی می‌کرده، البته، «صوفی»‌ست و شماری از اشعارش، شعرهایی هستند کاملاً صوفیانه و البته این‌را هم داشته باشید که جنابِ «صوفی محمّد هروی»، شاعری‌ست سخت میان‌مایه و شعرهایی سروده است سخت متوسّط. امّا همین جنابِ «صوفی»،‌ صاحبِ شعرهایِ بامزّه‌ای‌ست که به‌سیاقِ شعرهایِ «شیخ بُسحاقِ اطعمه» [من آن‌چه وصفِ طعام‌ست با تو می‌گویم/ تو خواه از سخنم پند گیر، خواه ملال. این مشهورترین بیتِ «بُسحاق» است ظاهراً.] سروده شده‌اند و گرچه به‌پایِ شعرهایِ «بُسحاق» نمی‌رسند و هنرِ نقیضه‌سازیِ او، اساساً، در حدّ و مرتبه‌ای بالاتر می‌ایستد، امّا، به‌هرحال قابلِ خواندنند و لذّت‌بردن. جنابِ «صوفی»،‌ دیوانِ اطعمه‌اش را به‌شکلِ سئوال و جواب نوشته است و مثلاً سئوالش این است که «من باده‌یِ بی‌خمار خواهم/ یعنی لبِ آن نگار خواهم» و شروعِ جوابش این‌که «انجیرِ تَر و انار خواهم/ شفتالویِ آبدار خواهم.» و البته که بیت‌هایِ بامزّه [خوش‌مزّه؟] در دیوانِ اطعمه‌اش کم نیست. مثلاً «گر چون برنج پیر و چو نان ناتوان شدم/ هرگه که بویِ قلیه شنیدم جوان شدم.»، یا «در سرم تا هوایِ بریان است/ دیده‌ام چون کباب گریان است.»، یا «چو دیگِ قلیه برنجم سحر به جوش آمد/ دلِ رمیده‌یِ من ساعتی به هوش آمد/ ز شوقِ نانِ تنک بین که مرغِ بریان باز/ به‌رویِ آتشِ سوزنده در خروش آمد.» و خلاصه اگر اهلِ اطعمه و اشربه هستید و دل در گروِ خوراک و نوشاک دارید، از دیوانِ جنابِ «صوفی» هم غافل نشوید که این بنده‌یِ خدا، در قرنِ نهمِ هجری، سفره‌ای گسترانده است و در نهایتِ وسعِ خودش، انواعِ اطعمه و اشربه‌یِ روزگارِ خودش را [که مُشتمل است بر هریسه (= هلیم/ حلیم) و فرنی و هزارجور آش و نان و مرغِ بریان و کباب] در غزل‌هایی عاشقانه جای داده است و البته که در غزل‌هایِ جنابِ «صوفی»،‌ «لب‌نهادن» بر لبِ «سمبوسه»یِ داغ و آتشین، همان‌قدر مُهم است که «لب‌نهادن» بر لبِ «یار» در شعرِ شاعرانِ پیش از او. هرکسی سلیقه‌ای دارد دیگر...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢۸ ‎ق.ظ روز یکشنبه ٥ خرداد ۱۳۸٧