شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

صدایِ ما را از اصفهان می‌شنوید...

 

آخرین‌باری که اصفهان بودم، سالِ 83 بود؛ اردی‌بهشتِ 83 و البته که یک سفر یک‌روزه، سفری که ظهر شروع شود و شب تمام شود، قاعدتاً، سفر لذّت‌بخشی نیست؛ امّا همان یک‌روز هم غنیمت بود و یک نظر به زاینده‌رودی که پُرِ آب بود کفایت می‌کرد و دیروز، دمِ غروب که با خوش‌سفرترین دوستانِ دنیا رفته بودیم کنار زاینده‌رود و نشسته بودیم و کیف می‌کردیم، یادِ همان‌روز افتاده بودم و جای همه‌ی شما خالی که این‌جا کنار زاینده‌رود نبودید و این رودِ زیبا را ندیدید که چه‌قدر دلبری می‌کرد و ما، بالای سی‌وسه‌ پُل، بالای این رودخانه نشسته بودیم و آن خورشید خوشگل را می‌دیدیم که لحظه به لحظه کم‌رنگ‌تر می‌شد و حتّا این کم‌رنگ‌ترشدنش هم قشنگ بود و آن لحظه، اصلاً همه‌چی قشنگ بود؛ مثلِ خوردنِ آن فالوده‌ی خوش‌طعمی که کنارِ مسجدِ شیخ لطف‌الله خوردیم و آب‌لیمو و گلابش به‌قاعده بود و مثلِ آن بریانیِ معرکه‌ای که به‌سرعت بلعیدیمش و پُشت‌بندش یک فانتایِ شیشه‌ای را نوشیدیم که به‌قول «سمیوئل ال. جکسن» در «پالپ فیکشن» وظیفه‌ی اصلی‌اش «شُستن و پایین‌فرستادنِ» این غذا بود...

فعلاً همین چندخط کفایت می‌کند...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٥:٢٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۱۱ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر