شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

جنابِ لورنس، چه شد که به بیابان علاقه‌مند شدید؟

 

... امّا تویِ سفر، تویِ یک سفرِ خوب، هیچ‌چی بهتر از این نیست که آدم به «کار» فکر نکند، به «روزمرّگی‌هایِ معمول» فکر نکند و خیالش نباشد که این «خوشی‌ها»، بالأخره، تمام می‌شوند و آن «روزمرّگی‌هایِ معمول»، دوباره از راه می‌رسند. غروبِ یک‌شنبه، وقتی آفتاب داشت غروب می‌کرد و قرمزیِ خوشگلش دلِ آدم را می‌بُرد، نشسته بودیم روبه‌رویِ عالی‌قاپو و کاسه‌ی خالی فالوده‌ی معرکه کنارِ دست‌مان بود و هرکسی به چیزی فکر می‌کرد. همه داشتند این آفتابی را که داشت غروب می‌کرد می‌دیدند و البته که همه داشتند به چیزی فکر می‌کردند؛ مثلاً به این‌که پایانِ این سفر هم نزدیک است و تا به خوشی‌های این روزها عادت کرده‌ایم، باید به فکرِ روزِ بازگشت باشیم. خُب، البته که دَم را باید غنیمت شمرد، ولی چه می‌شود کرد که حتّا فکر به «روزمرّگی‌هایِ معمول»، آدم را افسرده می‌کند. این‌جا، توی این شهری که همه‌ی خیابان‌ها و آدم‌هایش غریبه بودند، یک حسّ خوبی داشتم که مدّت‌هاست در طهران حسرتش را داشته‌ام. درست است که دست به کتاب‌هایی با خودم آورده‌ام نزده‌ام و فقط آن کتاب ترانه را، گاه‌وبی‌گاه، باز کرده‌ام و یکی از آن ترانه‌هایِ دل‌پذیر را محضِ دلِ خودم خوانده‌ام، ولی اصلاً خیالم نیست. اوّلش خیال می‌کردم که باید تویِ این سفر، این کتاب‌هایی را که با خودم آورده‌ام بخوانم، امّا حالا خیال می‌کنم که نشستن رو‌به‌رویِ عالی‌قاپو، یا خیره‌شدن به یکی از کاشی‌هایِ معرکه‌ی مسجد شاه، چیزی کم از خواندن کتاب ندارد. نمی‌شود که آدم همیشه یک‌جور فکر کند؛ می‌شود؟

 

... داشتم به این فکر می‌کردم که چرا «یک‌سالِ خوب» را با خودم نیاورده‌ام؛ هرچند همین فیلم‌هایی را هم که آورده‌ام درست‌وحسابی ندیده‌ام. «یک‌سالِ خوب»، احتمالاً، همان فیلمی‌ست که تویِ این سفر سخت می‌چسبید. دارم به این فکر می‌کنم که کدام تکّه‌ی فیلم این‌جا، بیش‌تر می‌چسبید و بیش‌تر کِیف می‌داد؛ مثلاً جایی که مکس، درحالی‌که در استخری پُر از گل گیر افتاده، جُمله‌ای از «لورنسِ عربستان» [ساخته‌ی دیوید لین] را به‌ زبان می‌آورد که بدجوری با موقعیتِ فعلی‌اش سرِ ناسازگاری دارد. می‌گوید «جنابِ لورنس، چه شد که به بیابان علاقه‌مند شدید؟» و خودش جواب می‌دهد «تمیزی‌اش؛ دوستش دارم چون پاک و تمیز است.» یا مثلاً جایی که مکس قیدِ همه‌چیز را می‌زند و برمی‌گردد به جایی که دلش می‌گوید. فانی می‌پرسد «مُطمئنی به زمانِ بیش‌تری احتیاج نداری؟» و مکس می‌گوید «نه، می‌دونم دنبالِ چی اومدم.» فانی سعی می‌کند بحث را عوض کند. «حالا چی میل دارید؟» مکس می‌گوید «سوپ چه‌طوره؟» فانی جواب می‌دهد «سوپ تموم شده.» مکس این‌بار می‌گوید «مثلِ کارِ من... ماهی؟» و فانی دوباره جواب می‌دهد «تموم کردیم.» دوباره نوبتِ مکس است. «درست مثلِ بهونه‌هایی که من می‌آرم.» فانی سعی می‌کند جدّی باشد. «وقتم رو تلف نکن؛ یه چیزی بگو که داشته باشیم.» و خواسته‌یِ مکس این است. «دلم می‌خواد باقیِ عُمرم رو با الاهه‌ای بگذرونم که منطق نداره و بدگمون هم هست. یه حسودِ سخت‌گیر که همیشه پیش‌ام باشه.»

 

این قافله‌یِ عُمر عجب می‌گذرد

دریاب دَمی که با طرب می‌گذرد

ساقی، غمِ فردایِ حریفان چه خوری؟

پیش آر پیاله را که شب می‌گذرد

 

 

و شب می‌گذرد...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٥٦ ‎ق.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧
برچسب‌ها : سفر ، سینمای امریکا