شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تهِ خط؟ کدوم خط؟ هنوز خطِ تو شروع نشده...

 

یکم: ... خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که رفته بودیم به آن خوراک‌خانه‌یِ دنجی که فقط پنج‌تا میز داشت و یکی از میزهایش مالِ ما بود که می‌نشستیم کنارِ پنجره و همان‌طور که خوراک‌های خوش‌مزّه را می‌خوردیم، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که داشتیم تویِ خیابان قدم می‌زدیم و کفِ زمین خیسِ خیس بود و آدم‌ها چترهایشان را گرفته بودند رویِ سرشان که خیس نشوند و ما همان‌طور که در خیابان راه می‌رفتیم و باران رویِ سرمان می‌نشست، به فکر آینده‌ای بودیم که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم. خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز قشنگِ بارانی که یک‌دفعه زشت شد و آینده‌ای که دستِ ما نبود، که راهِ خودش را می‌رفت و خیالش نبود که ما هم آدمی هستیم و آرزوهایی داریم، درشت‌تر از قطره‌هایِ دل‌نوازِ باران رویِ سر ما بارید و خیلی‌وقت پیش بود؛ یک‌روز بارانی که اصلاً قشنگ نبود... 

دوم: زاینده‌رود وسوسه‌انگیز است؛ تهِ جذّابیت است، آرامشِ محض است تماشایِ زاینده‌رود حتّا وقتی‌که تویِ سواری نشسته‌ایم و در اوجِ بی‌حوصلگی، اوجِ بی‌خوابی، چشم‌مان به جمالِ بی‌مثالش روشن می‌شود. و تویِ سواری نشسته‌ بودیم که چشمم به دو آدمی افتاد که نشسته بودند کنارِ آب، لبه‌یِ پُل و خیال‌شان هم نبود که آفتاب دارد عمود می‌تابد و تویِ این گرما، هر کلّه‌ای به‌هرحال، داغ می‌شود و سوت می‌کشد و دود می‌کند و خدا می‌داند چه عاقبتی دارد. و نمی‌دانم چرا همین‌طور بی‌دلیل، یادِ «دختری رویِ پُل» [پاتریس لوکُنت] افتادم که هنوز لذّتِ دیدنش زیرِ دندانم مانده است و یادِ آن‌جایی افتادم که «آدل» [ونسا پارادی] رویِ پُل ایستاده و ناامیدی در چشم‌هایش موج می‌زند. شب است و نورِ چراغ‌ها، آبِ را برّاق‌تر کرده. «آدل» سرش را کمی خم می‌کند و آب را می‌بیند و بعد به بالا نگاه می‌کند. پاهایش را گذاشته لبه‌یِ پُل و هِی این‌پا و آن‌پا می‌شود. می‌خواهد بپرد. آرام‌‌آرام پیش می‌رود؛ هم می‌خواهد خودش را بیندازد پایین، هم از این‌کار می‌ترسد. حتّا در تاریکیِ شب هم معلوم است که می‌ترسد. دست‌هایش را از لبه‌یِ پُل جدا می‌کند که می‌بینیم مردی سیگار به لب [دانیل اوتوی] دارد او را می‌پاید. حالا، این مرد به حرف می‌آید «تو شبیه دختری هستی که نزدیکه دست به یه کارِ اشتباه بزنه... تو خیلی ناامیدی.» ظاهراً که درست به هدف زده‌ است، چون «آدل» در جوابِ  او سئوال می‌کند «شما این‌طوری فکر می‌کنید؟» حالا، ‌مردِ ناشناس، جوابِ این سئوال را هم با سئوالی دیگر می‌دهد. «می‌خوایِ کدوم آدم رو تحتِ تأثیر قرار بدی؟» و این «آدل» است که کوتاه می‌آید. «هیچ آدمی رو. من تا حالا هیچ آدمی رو تحتِ تأثیر قرار ندادم؛ الآن هم نمی‌خوام این‌کار رو بکنم.» مرد، همه‌یِ سعی‌اش را می‌کند که بازی را ادامه بدهد؛ یک‌دقیقه دیر پریدن و بیش‌تر زندگی‌کردن هم غنیمتی‌ست واقعاً. «برایِ این‌که این‌قدر ناراحت و غمگین باشی، هنوز خیلی جوونی. نکنه یه مریضی داری که درمون نمی‌شه؟ کُلیه نداری؟ کبد نداری؟ شاید هم پا نداری؟» و ظاهراً که «آدل» به سیمِ آخر زده و همه‌یِ حرف‌هایی را که می‌خواهد، به‌زبان می‌آورد. «نه، تنها چیزی که ندارم، یه‌کم دل و جرأته. آب سرده و من می‌ترسم.» جوابِ این صراحت را باید با شوخی داد. «خُب معلومه که سرده؛ فکر می‌کنی گرمش می‌کنن؟ به چیزهایِ خوب فکر تا شاد بشی. اون‌ها بهت دل و جُرأت می‌دن.» ولی این «آدل»یک‌همچو آدمی نیست. «کارِ آسونی نیست. من بلد نیستم به چیزهایِ خوب فکر کنم و شاد بشم. برایِ همین هم هست که این‌جام؛ می‌فهمید؟» مُشکل، پیش از هر چیز، تفاوتِ نگاهِ آن‌هاست. «گابور»، مردی که رویِ پُل ایستاده، می‌گوید «می‌دونی من چی فهمیدم؟ فهمیدم که داره اسراف می‌شه و از اسراف بدم می‌آد.» امّا «آدل» که حرفِ او را نمی‌فهمد. «چی داره اسراف می‌شه؟» پس مجبور است توضیح بدهد. «تو؛ هیچ‌کسی یه لامپِ سالم رو نمی‌ندازه دور.» برایِ «آدل»، این یک کورسویِ اُمید است؛ ولی ترجیح می‌دهد آن‌را هم نادیده بگیرد. «ولی این‌یکی، خیلی‌وقته که سوخته.» این جوابی نیست که «گابور» انتظارش را می‌کشد، بنابراین، به تهاجم روی می‌آورد. «داری من رو افسرده می‌کنی.» و طبیعی‌ست که «آدل» شکننده، در این شبِ تاریک و رویِ این پُلی که قرار است آخرین جایِ زمین باشد که او رویش ایستاده، شکنندگی‌اش را به‌نمایش بگذارد. «این‌قدر به من گیر ندین. من رسیدم تهِ خط؛ می‌فهمین؟» پس این‌طور. «گابور» باید بازی را ادامه بدهد. «کدوم خط؟ یه نگاه به خودت بنداز؛ هنوز خطِ تو شروع نشده. این فقط یه وصله‌یِ ناجوره.»

سه: ... و کشتی، قاعدتاً، به‌راهِ خودش ادامه می‌دهد؛ نمی‌دهد؟

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:۳٧ ‎ب.ظ روز دوشنبه ۱۳ خرداد ۱۳۸٧