شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

داستان‌هایی از بارشِ مهر و مرگ...

 

یک‌روزِ سردِ زمستان بود که «شین» رفت، که صندلی‌اش تویِ آن کافه‌‌ای که خودمان کشف کرده بودیم خالی ماند. یک‌روزِ سردِ زمستان بود که «شین» گفت نمی‌آید، که صدایش حتّا تویِ تلفن هم می‌لرزید و می‌گفت چیزی نیست، سرم درد می‌کند، همه‌یِ وجودم درد می‌کند و یک‌روزِ گرمِ تابستان بود که «شین» تمام کرد، که تویِ یکی از بیمارستان‌هایِ طهران، چشم‌هایش را بست و باز نکرد و صدایش، همان صدایی که حتّا تویِ تلفن هم می‌لرزید، مانده بود تویِ گوشم و همین‌طور می‌گفت چیزی نیست، سرم درد می‌کند، همه‌یِ وجودم درد می‌کند و درد، عاقبت، «شین» را از پا انداخت. «شین» که رفت، باورم نشد؛ همه‌اش منتظر بودم که یک‌روزی، خبر بدهد که همه‌یِ این‌ها «بازی» بوده است، «شوخی» بوده است و تویِ یکی از خیابان‌ها، پُشتِ شیشه‌یِ یکی از اسباب‌بازی‌فروشی‌ها ببینمش که زُل زده است به یکی از آن خرس‌هایِ گُنده‌یِ بامزّه، یا به یکی از آن جوجه‌هایِ زردِ بزرگ، یا اصلاً به عروسکی که تازه داشت کشفش می‌کرد. درست مثلِ همان‌روزی که بعدِ مدّت‌ها دیدمش؛ ایستاده بود پُشتِ شیشه‌یِ آن اسباب‌بازی‌فروشیِ بزرگی که، معمولاً، سرِ راه‌مان بود. خودِ «شین» بود؛ امّا لاغرتر از همیشه، امّا پریده‌رنگ‌تر از همیشه، امّا خسته‌تر از همیشه و تویِ آن گرما، زیرِ آن آفتابِ داغ، انگار که داشت می‌لرزید. یک چند دقیقه‌ای محوِ رفتارش بودم که ببینم چه می‌کند و هیچ نمی‌کرد؛ ایستاده بود به تماشا و انگار تماشا هم نمی‌کرد. محوِ چیزی بود که هیچ معلوم نبود چه بود و چیزی را می‌دید که هیچ معلوم نبود چه بود، یا دست‌کم از آن‌جایی که من ایستاده بودم معلوم نبود. «شین» که رفت، پا تویِ آن کافه‌‌ای که خودمان کشف کرده بودیم نگذاشتم و مدّت‌ها گذشت تا جرأت کنم از پُشتِ پنجره‌یِ کافه نگاهی به آن صندلی بیندازم. از پُشتِ پنجره‌یِ کافه، چیزی معلوم نبود، چیزی نبود که معلوم باشد؛ کافه سوت و کور بود و آدم‌هایِ تویِ کافه غصّه داشتند انگار. چیزی تویِ این کافه کم بود؛ چیزی که نه، کسی، خودِ «شین» را کم داشت این کافه که شور در هوا بپراکند و شادی را بینِ همه قسمت کند و لبخندش را به همه تقدیم کند. حالا هیچ کافه‌ای یک همچو مشتریِ پُرشوری ندارد، چون مدّت‌هاست که «شین» رفته است، که در یک‌روزِ گرمِ تابستان چشم‌هایش را بسته و باز نکرده است...

 

این «فرناندو سَوَتر» است که در «پرسش‌هایِ زندگی»اش [ترجمه‌یِ عبّاس مُخبر، انتشاراتِ طرحِ نو] می‌نویسد، قطعیتِ فرارسیدن مرگ، در عین این‌که ما را به موجوداتی میرا بدل می‌کند، موهبتِ زنده‌بودن را هم به ما می‌بخشد؛ با هر مرگی، به‌یاد می‌آوریم که زنده‌ایم و زمانی درباره‌یِ زندگی فکر می‌کنیم که به‌یادِ مرگ می‌افتیم. راست می‌گویند که اگر مرگ نبود، آدم‌ها فرصتِ زیادی داشتند و، احتمالاً، به کارهایِ زیادی می‌رسیدند. ولی حالا، در نبودِ این فرصتِ کافی، چاره‌ای جز «انتخاب» نیست. آدم‌ها دست به انتخاب می‌زنند، چون راهی جز انتخاب وجود ندارد. از همه‌یِ راه‌ها نمی‌شود رفت و کسی از این راهِ رفته برنگشته است که دلیل و راهنمایِ دیگران شود...

 

«مارسل پروست» در رمانِ مشهورش نوشته است که «فقط خاطره‌یِ مُردگان دردناک است.» [زمانِ بازیافته، ترجمه‌یِ مهدی سحابی، صفحه‌ی 219] هر مرگی هرچند در آغاز مثلِ صاعقه‌ای ما را خشک می‌کند؛ ولی کم‌کم آرامش‌بخش می‌شود. انگار که انسان از دست رفته، آرامشش را برای ما به یادگار می‌گذارد. عجیب است واقعاً...

 

دارم «اختراعِ انزوا» را می‌خوانم؛ حسبِ‌حالِ «پُل آستر»ی که پدرش را از دست داده است و در غیابِ پدر، در نبودِ او، همه‌یِ آن تصویرهایِ پراکنده‌ای را که از او به‌یاد دارد، رویِ کاغذ آورده است. این حکایتِ پدری‌ست که همیشه «گُم» بوده است؛ کارِ خودش را می‌کرده است، راهِ خودش را می‌رفته است و اعتنایی به دیگران نمی‌کرده است. این خاطره‌یِ پسری‌ست از پدری که همیشه «غایب» بوده است و «غیاب»ش، همیشه، سخت به چشم آمده است. «پُل آسترِ» خاطره‌نویس، «پُل آسترِ» زندگی‌نامه‌نویس، نویسنده‌یِ درجه‌یکی‌ست و در دایره‌یِ لغاتِ «اختراعِ انزوا»یش، امید و آرزو، کم‌رنگ‌تر از آن‌چیزی هستند که خیال می‌کنیم و برعکس، این ناامیدی و سیاهی هستند که جایِ آن‌ها را گرفته‌اند. یک حسّ غم‌بار، یک حسّ تلخ و غریب، در «اختراعِ انزوا» هست که نمی‌شود نادیده‌اش گرفت و من، دقیقاً، از همین‌چیزهایش خوشم آمده است. مهم نیست که «اختراعِ انزوا» داستان نیست، چون گاهی واقعیتِ جذّاب‌تر از داستان است؛ درست مثلِ همین‌چیزهایی که «آستر»، در این کتابش نوشته است. «اختراعِ انزوا»، یک شباهتِ گُنگ و محو و دوری هم با «راستی آخرین‌بار پدرت را کِی دیدی؟» [ترجمه‌یِ فرزانه طاهری، انتشاراتِ سخن] دارد و آن‌جا هم «بِلِیک ماریسنِ» شاعر، داستانِ پدر و پسر [داستانِ خودش و پدرش] را طوری روایت می‌کند که غمش، تا مدّت‌ها، رویِ دلِ آدم می‌ماند...

 

«اختراعِ انزوا» به نیمه رسیده است که، بالأخره، از جا بلند می‌شوم؛ دلم می‌خواهد این حسّ غم‌بار، این تلخیِ نابی که در «اختراعِ انزوا» هست، با دیگران قسمت کنم. می‌گویم تلخی که همیشه بد نیست؛ گاهی در زندگی باید از تلخی‌ها سراغ گرفت تا طعم‌های شیرین گذشته به‌دستِ فراموشی سپرده نشوند. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم و «اختراعِ انزوا» را با یکی قسمت کنم. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم و با «شین» تماس بگیرم و بگویم که این کتاب را بخوان، که این «پُل آستر»، غصّه و تلخیِ زندگی را خوب می‌شناسند. دلم می‌خواهد تلفن را بردارم؛ ولی حیف که «شین» نیست، حیف که مدّت‌هاست رفته است، حیف که آن تلفن را کسی برنمی‌دارد...

 

بعدِ تحریر: مشخّصاتِ کتاب از این قرار است: اختراعِ انزوا، نوشته‌یِ پُل آستر، ترجمه‌یِ بابک تبرّایی، نشرِ افق، بهار 1387، 4500 تومان

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤٤ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٦ خرداد ۱۳۸٧