شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

هیچ‌وقت از این که به شما بگویم ناستنکا خسته نمی‌شوم...

 

ناستنکا، لابد شنیده‌اید (به‌نظرم هیچ‌وقت از این که به شما بگویم ناستنکا خسته نمی‌شوم)، لابد شنیده‌اید که در این گوشه‌کنارها، آدم‌های عجیبی زندگی می‌کنند که خیال‌پرداز و خیال‌باف هستند. خیال‌پرداز ـ اگر قرار باشد تعریفی درست از او ارائه کنیم ـ آدم نیست، موجودی‌ست خُنثا.

 

بیش‌تر اوقات، گوشه‌ای غیرقابل‌دسترسی را انتخاب می‌کند. انگار خودش را حتا از نور روز هم مخفی می‌کند. وقتی هم خودش را به خانه می‌رساند، درست مثل حلزون به آن می‌چسبد، یا خیلی به آن جانور معروفی شباهت دارد که جانور و خانه‌اش یکی هستند و بهش می‌گویند لاک‌‌پُشت.

 

نظر شما چیست؟ چرا او این چاهاردیواری‌اش را که لابُد سبز، پُر از دوده، غم‌انگیز و به‌طور غیر مجازی چرکین است، دوست دارد؟ این آقای مسخره، وقتی یکی از معدود آشنایانش برای احوال‌پرسی او می‌آید (و عاقبت هم آشنایی برایش نمی‌ماند) چرا با شرمساری، با قیافه‌ای دگرگون و این‌قدر سراسیمه از مهمانش پذیرایی می‌کند؟

 

بعدِ تحریر: دلم یک ترجمه‌یِ خوبِ «شب‌هایِ روشن» می‌خواهد؛ یک «شب‌هایِ روشن»ی که خودِ خودِ «داستایفسکی» باشد و کلماتِ این ‌آدمِ مغموم و عاشق‌پیشه‌ای را که حتّا جرأت نمی‌کند عشقش را ابراز کند [یا اظهار کند؟] درست درآورده باشد. دلم یک «شب‌هایِ روشنِ» درست‌ودرمان می‌خواهد...

 

 

بعدِ بعدِ تحریر: غروبِ جمعه، وقتی آفتابِ جمعه دارد غروب می‌کند، همیشه، کسالت‌بار است؛ سرشار است از کسالتی که انگار می‌خواهد در آخرین روزِ هفته، همه‌یِ نیرویِ آدم را ظرفِ دقیقه‌ای دود کند و به هوا بفرستد. و تفاوتی نمی‌کند که غروبِ جمعه‌یِ سال‌هایِ کودکی و نوجوانی باشد که خبر از شنبه و یک‌روزِ زجرآورِ مدرسه می‌داد و روحِ آدم را می‌تراشید و شکنجه می‌کرد و چه غروبِ جمعه‌یِ این سال‌ها. جمعه، جمعه است و «جمعه‌کُشی»، یکی از آن کارهایِ سختی‌ست که کم پیش می‌آید آدم از پسش بربیاید. غروبِ این جمعه، هیچ‌چی بهتر از سرزدن به کتاب‌فروشی و خریدنِ کتاب‌ و نشستن در یک کافه‌یِ به‌نسبت خلوتِ به‌نسبت معقول نبود و هیچ‌چی طعمِ آن چایِ مغربیِ نعنادارِ خوش‌بو را نداشت که اصلاً مایه‌یِ آرامش بود، خودِ آرامش بود وقتی طعمش رویِ زبان می‌نشست و زندگی، اگر چُنین لحظه‌هایِ آرامشی را بیش‌تر به آدم‌ها می‌بخشید، آن‌وقت ارزشِ خیلی‌چیزها را داشت و دنیا همان‌جایِ خوبی می‌شد که «ارنست‌ همینگ‌وی» گفته بود. غروبِ جمعه‌یِ خوبی بود این غروبِ جمعه...

  

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٢:٠٠ ‎ب.ظ روز جمعه ٧ تیر ۱۳۸٧