شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

این خودش خیلی‌ست...

 

یکُم: یک‌وقتی، یک‌روزگاری، یک دوستی داشتم [چرا داشتم؟ خدا را شُکر هنوز هم دارم] که عادت داشت [و لابُد هنوز هم دارد] که نیمه‌یِ پُر را ببیند و درست وقتی می‌دید که همه‌چی به‌هم ریخته است و آسمان رسیده به زمین و زمین سر از آسمان درآورده است، می‌گفت [و هنوز هم می‌گوید] «این خودش خیلی‌ست.» و این جمله‌یِ جادویی‌اش، چیزی کم از آبی نداشت که رویِ آتش می‌ریزد و، ناگهان، معجزه اتّفاق می‌افتد. دیروز که لابه‌لایِ حرف‌هایش، وسطِ حرف‌هایی که اصلاً حرفِ روزمرّه نبود و اصلاً درباره‌یِ کارش بود و کاملاً جدّی بود، در جوابِ یک حرف، یک سئوالِ بدبینانه گفت «این خودش خیلی‌ست»،کِیف کردم. ذوق کردم که هنوز این جمله‌ی معجزه‌آسا را فراموش نکرده است. هرچند یادم رفت حرف‌هایش که تمام شد، سئوال کنم حواسش به این جمله بوده است، یا که ناخودآگاه آن‌را به زبان آورده است. امّا چه اهمیتی دارد؟ چرا باید مُهم باشد؟ مُهم این است که یک همچو آدمی گاهی، حرف‌هایش با «فکر کن» تمام می‌شود و جوری این «فکر کن» را می‌گوید که طرفِ صحبتش خیال می‌کند و به خودش شک می‌کند که لابُد در همه‌یِ زندگی‌اش یک‌بار هم فکر نکرده است و حالا یکی پیدا شده است که از رازش سر درآورده است و همه‌چی را فهمیده است و هیچ‌چی بدتر از این نیست که یک همچو حسّی همه‌یِ وجودِ آدم را در بر بگیرد؛ هرچند «این خودش خیلی‌ست»...

 

 

دوم: سرِ شبی که با چایِ مغربیِ پُر از نعنا و بویِ دل‌انگیزش آغاز شود، باید که با «گُلستانِ سعدی» هم ادامه پیدا کند؛ با همان کتابِ حالا کُهنه‌ای که یادگارِ سال‌هایِ دبیرستان است و معلّمی که ترجیح می‌داد در کلاسِ املایش فقط «گُلستانِ سعدی» را به زبان بیاورد. کتابِ حالا کُهنه‌ی «گُلستانِ سعدی»‌، با آن جلدِ زردِ حالا سیاه [چاپِ انتشاراتِ ققنوس است و سالِ ١٣٧٢]، یکی از خوش‌ترین خاطره‌هایِ سال‌هایِ دور است و یکی از دل‌انگیزترین خاطره‌هایِ سال‌هایِ دورِ مدرسه. و رفتم سراغِ همان «دیباچه»‌ای که هزار بار هم بخوانی‌اش کهنه نمی‌شود و این «ذکرِ جمیلِ سعدی که در افواه عوام افتاده است و صیتِ سخنش که در بسیطِ زمین رفته و قصب الجیبِ حدیثش که همچون شکّر می‌خورند و رقعه‌یِ مُنشآتش که چون کاغذِ زَر می‌برند..» تا صبحِ امروز هم دوام آورد و ماند و کارها هم ماند و وقتی «گُلستانِ سعدی» هست، چه‌کاری مهم‌تر از خواندش؟ مهم‌تر از ورق‌زدن و دوباره‌خواندنش؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٤:٠٠ ‎ب.ظ روز شنبه ۸ تیر ۱۳۸٧