شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

یک تکّه از یک نامه مُتعلّق به همین‌روزها...

 

... حالا تو فکر کن که جاده‌یِ خلوتِ خوبی بود که می‌رسید به یک باغِ مُصفّایِ پُردرختی که دروازه‌یِ بهشت بود برایِ ما و ردیفِ درخت‌هایِ سیب و گیلاس داشت و یک بویِ دل‌پذیرِ سیبی تویِ هوا بود که روح را صفا می‌داد و یک شکوفه‌های خوش‌منظره‌ای داشت که سفیدِ سفید بودند و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار شکوفه‌ها در اوجِ انفجار بودند و آفتاب رویِ این باغِ مُصفّا همچه می‌تابید که انگار ابرِ رحمت است رویِ سرِ ما و این آفتابِ مثلِ ابر گرم نبود و ما رویِ آن نیمکتِ چوبیِ کهنه نشسته بودیم که نزدیک تنه‌یِ بُریده‌ی یک درخت بود و صدایِ یک پرنده‌ی کوچکی تویِ گوش‌مان که سخت محزون بود...

 

حالا تو فکر کن که یک عصر بود و آفتاب غروب نکرده بود و این سایه‌ی ما که رویِ نیمکتِ چوبیِ کهنه بودیم کِش می‌آمد و یک بادِ خنکی هم داشت می‌وزید و یک‌جورِ خوبی بود که شبیهِ یک عصرِ پنج‌شنبه بود که رفته بودیم کافه‌ی درختیِ خودمان و رویِ آن تنه‌هایِ بُریده‌یِ درخت نشسته بودیم و یک بادِ خنکی هم داشت می‌وزید و یک فنجانِ قهوه‌‌یِ داغ هم رویِ این تنه‌یِ بزرگ بود و یک کیکِ خو‌ش‌تراشِ تُرشِ خوش‌رنگ تویِ بشقاب بود...

 

حالا تو فکر کن که باران یک‌دفعه بگیرد و آسمانِ آبیِ آبی بشود سیاهِ سیاه و آب از آسمان همین‌طور بریزد و زیر یک همچه بارانی آدم هوسِ چای بکند و درِ اوّلین کافه‌یِ دنجِ سرِ راهش را باز کند و رویِ اوّلین صندلیِ نزدیکِ شومینه بنشیند و رویِ اوّلین چایِ فهرستِ کافه انگشت بگذارد و چشم‌به‌راهِ چایِ داغ و پایِ سیب باشد و پیپ‌اش را گذاشته باشد گوشه‌یِ لبش و سرش را بچرخاند و ببیند که یک عکسِ معرکه را زده‌اند به دیوار و تویِ عکس یک آدمی هست که زیرِ یک آفتابِ عالم‌تاب شال و کُلاه کرده است و دارد می‌رود به یک سمت‌وسویی که هیچ معلوم نیست کجاست و هیچ معلوم نیست این آدمی که شال و کُلاه کرده است کیست و معلوم نیست این خیابانی که دارد این آدمِ شال و کُلاه کرده را به مقصد می‌رساند کجایِ این دنیاست...

 

حالا تو فکر کن که یک‌روزِ برفی بود و شهر سفید بود و تویِ هیچ خیابانی جایِ پایِ هیچ آدمی نبود و یک سرمایِ غریبِ ناشناسی تویِ هوا بود و از پشتِ شیشه هیچ‌چی به‌اندازه‌ی سفیدیِ برف معلوم نبود و این سفیدیِ مطلق اوّلش زیبا بود و کِیف می‌داد و یک دوساعتی که گذشت حوصله را سر بُرد و تویِ آن برف و آن سفیدیِ مُطلقِ حوصله‌سَربَر هیچ‌چی به‌اندازه‌یِ قهوه‌یِ تلخِ داغ مزّه نمی‌داد و یک کافه تویِ این دنیا بود که قهوه‌یِ تلخِ داغش مزّه داشت و روبه‌رویِ همین کوچه‌ای بود که حالا سفیدِ سفید بود و تویِ این کافه که قهوه‌یِ تلخِ داغش مزّه داشت یک میز بود که کنارِ پنجره بود و آدم همچه که می‌نشست دستش را می‌گذاشت لبه‌ی میز و بیرون را می‌دید که سفیدِ مُطلق بود...

 

حالا تو فکر کن که ما این‌جا نه باغِ مُصفّایِ پُردرختی داریم و نه نیمکتِ چوبیِ کهنه‌ای داریم و نه کیکِ خو‌ش‌تراشِ تُرشِ خوش‌رنگی که تویِ بُشقاب باشد و نه قهوه‌یِ تلخِ داغی که مزّه داشته باشد و یک آدمی هست که شال و کُلاه کرده است و دارد می‌رود به یک سمت‌وسویی که هیچ معلوم نیست کجاست و حالا تو فکر کن که برای یک همچه ‌آدمی جایی اصلاً وجود ندارد و همچه خیابانی اصلاً وجود ندارد و همچه آدمی اصلاً وجود ندارد و حالا تو فکر کن...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٩:٤۱ ‎ب.ظ روز جمعه ۱٤ تیر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نامه‌ها