شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

داستانِ شیشه

 «شیشه»ی «سیلویا  پلات» را، ترجمه‌یِ خانمِ «گُلی امامی» را، آن کتابِ چاپِ «نیل» را، اوّلین‌بار، به‌لُطفِ «سروش» خواندم که کتابِ خودش را آورد و سپرد دستم و گفت بخوان که اگر «شیشه»نخوانده از دنیا بروی، حسرتش را می‌خوری و تازه کتاب را گذاشته بودم رویِ میز که دست دراز کرد و آن‌را برداشت و گفت خوش‌به‌حالت که هنوز «شیشه» را نخوانده‌ای و دوباره کتاب را گذاشت روبه‌رویِ من که دلم برای کتاب و خواندنِ داستانش رفته بود و هنوز خیلی مانده بود تا نامش را بگذارند «حُبابِ شیشه» و دوباره چاپش کنند و برای من که عاشقِ شعرهای «سیلویا  پلات» بودم و کتابِ خاطراتش را تویِ یک‌سال سه‌بار خوانده بودم، هیچ گنجی، هیچ جواهری، بهتر از این «شیشه»ای نبود که از «سروش» امانت گرفته بودم و خدا می‌داند که چه حالِ خوبی داشتم آن‌روزها و «شیشه» را دست می‌گرفتم و می‌رفتم سرِ کار و وقت‌ و بی‌وقت «شیشه» می‌خواندم و جاهایی از کتاب را که دوست داشتم،‌ تویِ آن دفترچه‌یِ آبی یادداشت می‌کردم.

 رمانِ «پلات» شده بود «شیشه»یِ عُمرِ من و روزهایِ ناخوش را خوش می‌کرد و روزهایِ خوشم را خوش‌تر می‌کرد و خلاصه که روزگارِ «شیشه»ایِ دل‌پذیری بود و صبحِ سه‌شنبه که بیدار شدم، دلم، همچه هوایِ این «شیشه» را کرده بود که دلم می‌خواست دوباره بخوانمش و هرچه نگاه کردم، اثری از این «شیشه»یِ عُمرم ندیدم و تا ظهر، همه‌ی کتاب‌هایی را که می‌شد جابه‌جا کرد، جابه‌جا کردم و بازهم «شیشه»ای در کار نبود.

 نزدیکِ ظهر بود  و آفتاب داشت کلافه می‌کرد که دیدم پشتِ شیشه‌یِ یک کُهنه‌‌فروشی یک کتابِ عجیبی هست که یک‌ طرحِ عجیبی دارد و یک‌مُشت دایره در دایره است و آن بالا، بالایِ همه‌ی دایره‌هایی که آدم وقتی نگاه‌شان می‌کند ممکن است سرگیجه بگیرد، تویِ سفیدی، یک «Sylvia Plath» و یک «The Bell Jar» خوشگل نوشته‌اند و خدا می‌داند که عیشی کردم از دیدنِ این «شیشه»یِ اصل،‌ از دیدنِ این «شیشه»ای که چاپِ «Faber» بود و دوسال از منِ «شیشه»دوست بزرگ‌تر بود.

 سرِ ظُهر بود و زیرِ آن آفتابِ کلافه‌کننده‌یِ داغِ داغِ داغ خبری از کتاب‌فروش نبود و چه‌قدر و چند دقیقه گذشت تا رسید و همچه که در را باز کرد و داخل شد، به آن «The Bell Jar»ی که پُشتِ شیشه بود اشاره کردم و این «شیشه» اگر فروشی‌ست مالِ من و انگشتم طرفِ همین دایره‌هایی بود که تویِ هم بودند و خوب که نگاه می‌کردی، ممکن بود سرگیجه بگیری.

 چه‌خوب که «شیشه»‌اش فروشی بود و چه‌خوب که «شیشه»‌اش را به من فروخت و چه‌خوب که حالا این «شیشه»ی‌ِ اصل در خانه‌یِ من است، زیرِ همان سقفی‌ست که من هستم و چه‌خوب که حالا می‌توانم «شیشه»یِ اصل را دست بگیرم و به این دایره‌هایی که روی جلدش چاپ شده است نگاه کنم و به‌جانِ «سروش» دعا کنم که «شیشه»‌اش را سپرد به من و نگذاشت «شیشه»نخوانده از دنیا بروم...

 بعدِ تحریر: کسی این فیلم «شیشه»ا‌ی را «لاری پیرس» در سال 1979 ساخته دیده است؟ قاعدتاً نباید فیلمِ مهمّی باشد، امّا احیاناً کسی نسخه‌ای از این فیلم ندارد؟

 بعدِ بعدِ تحریر: نه، خوشی‌هایِ کوچکِ گاه‌به‌گاه به ما نمی‌آیند. حتّا فکرش را هم نمی‌کردم که وقتی امرور صبح، این موبایلِ کوفتی روشن شود، خبرِ مُردنِ «خسرو شکیبایی» را بدهد. چه کنیم؟ عجب روزِ مُصیبت‌باری‌ست...

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٢:۳٢ ‎ق.ظ روز جمعه ٢۸ تیر ۱۳۸٧