شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود...

  

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که از سرِ صُبح تا تهِ شب بد و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار «انگار جور بود با حالم» و یک حُزن و تلخی و غصّه‌ا‌ی داشت که مالِ یک همچه روزهایی‌ست و یک میلِ به تنهایی هم بود، یک میلِ به حسرت، یک میلِ به خاطره‌ها که سخت با عوالمِ ما جور بود...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که هنوز شروع نشده داشت تمام می‌شد و صُبح که می‌شد باید می‌رفتیم مدرسه و گوش‌مان را پُر از درس‌های کوفتیِ بی‌فایده‌ای می‌کردیم که حالا یادمان رفته است. و خیال کردیم که تویِ یک کلاسِ ریاضی هستیم، یک کلاسِ علوم، یا هر درسِ دیگری، و فکرِ به آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفی که حتّا با خودش هم قهر بود، حواسی برایِ آدم نمی‌گذاشت و اَنگ موقعی آن جمله‌هایِ معرکه‌اش به یادِ آدم می‌آمد که بحبوحه‌یِ درس بود و ما که یک‌گوشه‌یِ کلاس، تویِ یکی از نیمکت‌هایِ تک‌نفره نشسته بودیم، از تهِ دل دنبالِ بهانه‌ای بودیم که بی‌خیالِ درس و مشق شویم و به آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفی فکر کنیم که شبیهِ این معلّم‌ها نبود و یک‌حرف‌هایی می‌زد که سر درنمی‌آوردیم، امّا معلوم بود که حرف‌هایِ درستی‌ست و یک‌کارهایی می‌کرد که سر درنمی‌آوردیم، امّا معلوم بود که کارهایِ درستی‌ست و این آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف شد همه‌یِ فکر و خیالِ ما در آن کلاسِ علوم، یا هر درسِ دیگری...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که رفته بودیم تماشای آن فیلمی که آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف شده آدمِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ دیگری که برگشته بود و می‌خواست بچّه‌اش را ببیند و ما همین‌طور که فیلم را می‌دیدیم هِی بُغض به گلو می‌آوردیم و ادایِ آدم‌هایِ بزرگ را درمی‌آوردیم و یک اشکی هم گوشه‌یِ چشم‌مان می‌نشست و بیرونِ همان سینما بود که همین‌جور بُغض به گلو و اشک گوشه‌یِ چشم، یک نیم‌رُخِ ملیح را دیدیم که برایِ همه‌یِ عُمر کافی بود و یک حظّی از دیدنِ این ملاحتِ معرکه بُردیم که خدا می‌داند...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که صُبحش با سردرد شروع شده بود و تا ظهرش هیچ قرصی افاقه نکرد و آفتاب که وسطِ آسمان رسید، دست‌ها را کردیم تویِ جیب و از خانه بیرون زدیم و همین‌طور پیاده رفتیم و هرچه شعر و آهنگ از بَر بودیم برایِ خودمان خواندیم و هرچه بُغض تویِ گلو بود رها کردیم و هرچه اشک گوشه‌یِ چشم بود گذاشتیم که کارش را بکند و یک سبُکیِ خوبی نصیبِ ما شده بود و خیابان به چشمِ ما خلوت‌تر شده بود که رسیدیم به آن سینمایِ محبوب و پاکیزه‌ای که آدم دوست داشت تویِ صندلی‌هایش لم بدهد و بی‌خیالِ دنیا شود. حالا عکسِ این آن آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریف را زده بودند‌ آن‌بالا و حالا ما سرمان را انداختیم پایین و رفتیم تویِ همین سینما که آقایِ عینکیِ پریشانِ خسته‌یِ دل‌مُرده‌یِ بی‌حواسِ تُرد و شکننده و ظریفِ محبوبِ ما همین‌طور از دستِ گلوله‌ها و خُمپاره‌ها فرار می‌کرد و چه حالی می‌داد فرار و چه حالی می‌داد زنده‌ماندن و ماندن و بودن...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود، یک جمعه‌یِ بدی که از سرِ صُبح تا تهِ شب بد و به‌قولِ آن آقایِ بزرگوار «انگار جور بود با حالم» و یک حُزن و تلخی و غصّه‌ا‌ی داشت که مالِ یک همچه روزهایی‌ست و یک میلِ به تنهایی هم بود، یک میلِ به حسرت، یک میلِ به خاطره‌ها که سخت با عوالمِ ما جور بود، یک میلِ به آن بُغضی که وقتی در گلو می‌نشیند، می‌مانَد و رها نمی‌کند و یک میلِ به آن اشکی که وقتی گوشه‌یِ چشم می‌نشیند، می‌مانَد و رها نمی‌کند...

 

... حالا ما که هیچ، امّا چه روزِ بدی بود...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱:٠٠ ‎ق.ظ روز یکشنبه ۳٠ تیر ۱۳۸٧