قطعاتِ پراکنده در بابِ موهبتی بهنامِ چای
... از بینِ خاطراتِ سالهایِ دورِ کودکی، یک خاطره را خوب بهیاد دارم، نخستین مواجههیِ جدّیام را با «چای»، با چیزی شبیهِ آب که رنگی به سُرخی میزد و خوب یادم هست که سُرخیِ چای، در آن لیوانِ بلورِ بلند، و آن چایهایِ شناوری که کمکم به تهِ لیوان رسیدند، بهچشمِ من، سخت زیبا بود...
تلخیِ قهوه را، عطرِ دلانگیزش را، همیشه دوست داشتهام، صراحتش را، اینکه قاشقهایِ پیاپیِ شکر [یا حبّههایِ قند] هم، گاهی، از پسِ این تلخی برنمیآیند و عطرِ دلانگیزش دستنخورده میمانَد. تلخیِ قهوه را، عطرِ دلانگیزش را، همیشه دوست داشتهام، امّا حقیقت این است که چای را، همیشه، به قهوه ترجیح دادهام. گاهی، در کافهای که نشستهایم، بهاحترامِ آن دیگری که رویِ صندلیِ مُقابلم نشسته است، قهوهای سفارش میدهم و از تلخی و عطرِ دلانگیزش بسی مشعوف میشوم. امّا آن دیگری اگر آشنا باشد، قطعاً، قیدِ قهوهیِ تلخ را میزنم و فنجانی چای طلب میکنم و سُرخیِ چای را به هرچیزِ دیگری ترجیح میدهم...
این هم حقیقتیست که چای، گاهی، بهچشمِ چایخوران نمیآید؛ کافیست چندروزی را به تماشایِ دوروبریها بنشینید که، گاهی، فنجان و لیوانشان را لبالب از چای میکنند و هر از دقیقهای جُرعهای از آنرا مینوشند و به کارِ خود مشغولند، بیآنکه حقیقتاً یکبار سُرخیاش را تماشا کرده باشند، یا برگهایِ شناور در آن دیده باشند. کافیست در نوعِ نوشیدنِ چایشان دقّت کنیم؛ کاری به رنگِ چای ندارند، کاری به طعمِ چای هم ندارند. به برگهایِ چای که گاهی در فنجان و لیوانشان میافتد، اعتنا نمیکنند و آنچهرا که در فنجان و لیوانشان هست مینوشند، بیآنکه حقیقتاً از کیفیتِ آن خبر داشته باشند. بارها شده است که یک چایِ جوشیدهیِ بیمزّه را جمعیتِ بسیاری نوشیدهاند، بیآنکه از طعمش شکایتی داشته باشند و بهوقتِ خالیشدنِ قوری، مقادیرِ مُعتنابهی آب رویِ برگهایِ مانده ریختهاند و یک چایِ جوشیدهیِ بیمزّهیِ دیگر هم برایِ خودشان تدارک دیدهاند. نوشیدنِ چای، به یک «عادتِ روزانه» بدل شده است؛ چای را مینوشند که چیزی نوشیده باشند، که از سردردهایِ احتمالی، گاهی، پیشگیری کرده باشند...
هیچ دو آدمی را نمیشود یافت که صاحبِ یک سلیقه باشند، امّا یک قوریِ چای، با هر طعم و رنگی، ظاهراً به کارِ همهیِ کسانی میآید که سهمی از این قوری میبرند و فنجان و لیوانشان لبالب از این نوشیدنیِ سُرخ میشود. حقیقت این است که درجهی تغییرِ رنگ و عطر و طعمِ چای، بستگی دارد به سلیقهیِ هر آدمی؛ به اینکه چُنین چیزهایی، اساساً، برایش مُهمند یا نه. رنگ و عطر و طعمِ چای برایِ هر آدمی باید متفاوت باشد؛ یکی سُرخیِ چای را دوست دارد و یکی آنرا تیرهتر میپسندد، یکی عطر به چایاش اضافه میکند و یکی عطرِ اصیلِ چای را میپسندد، یکی طعمهایِ مختلف [چایهایی با طعمِ میوه مثلاً] را دوست دارد و یکی طعمِ اصیلِ چای را میپسندد...
ظاهراً که کشفِ چای به 2700 سال پیش از میلادِ مسیح برمیگردد و ظاهراً که «شن نونگ»، پادشاهِ افسانهایِ چین، نخستین کسیست که چای را کشف کرده است. امّا این چایِ کشفِ او، ظاهراً، همین «چایِ سبزی»ست که اکنون طرفدارانِ بسیار دارد. سالها پس از او بود که چای به نوشیدنیِ مخصوصِ ضیافتهایِ سلطنتی بدل شد و سالها پس از این بود که یک راهب چای را به ژاپن بُرد و سالها پس از این راهب بود که راهبی دیگر در وصفِ چای رسالهای نوشت و نوشیدنش را به مردمانِ کشورش توصیه کرد. فرانسویها، در قرنِ پانزدهم، دستکم دوسالی پیش از انگلیسیها، چای را کشف کردند و 104 سال پیش بود که چای را برایِ نخستینبار با تکّههایِ یخ نوشیدند و 100 سال پیش نخستین چایِ کیسهای را یک نیویورکی راهیِ بازار کرد...
دَمکردنِ چایِ سبز، چایِ محبوبِ مردمانِ چین، آدابی دارد که در حوصلهیِ ما نمیگُنجد؛ بعید است از بینِ جمعیتِ کمشمارِ خوانندگانِ این نوشته، کسی آدابِ خاصِ این چای را اجرا کند و دست به شُستنِ قوریِ چای و فنجانها و نشاندادنِ چای به چایخورها و شُستنِ چای و باقیِ چیزها بزند. دَمکردنِ چایِ سبز، برایِ مردمانِ چین، آدابی دارد و شباهتی به شیوهای که ما چای را دَم میکنیم، ندارد. چای را سرِ حوصله و بادقّت دَم میکنند و چشمبهراهِ دَمکشیدنش میمانند، نه مثلِ شُماری از ما که هنوز دَمنکشیده، لیوان را لبالب میکنیم و با حبّههایِ قند و دانههایِ شکر چُنان شیرینش میکنیم که دیگر طعمِ چای را نمیشود حس کرد. دَمکردنِ چای و نوشیدنش، حقیقتاً، به یک «عادتِ روزانه» بدل شده است، بیآنکه لذّتی از آن ببریم...
آن تاجرِ نیویورکی که 100 سال پیش، چایِ کیسهای را اختراع کرد، لابد به فکرِ همهیِ مردمانِ بیحوصلهای بود که ظرفِ سالهای بعد، بی هیچ آداب و ترتیبی، یکی از این کیسهها را در فنجان و لیوانِ خود رها میکنند و اعتنایی به این ندارند که پنجدقیقه بیشتر نباید آنرا نگه دارند و اعتنایی به رنگِ چایِ ندارند که لحظه به لحظه پُررنگتر میشود و اعتنایی به طعمِ چای ندارند که لحظه به لحظه تغییر میکند. امّا این به خودِ آدمها مربوط است، به ذائقهیِ آدمها و اینکه با چیزی بهنامِ طعم، اساساً، آشنا هستند یا نه. بااینهمه، نکتهیِ اساسیِ چایِ کیسهای شاید این باشد که میشود همهجور چای را، با همهجور طعمی امتحان کرد. میشود چایِ میوههایِ جنگلی را نوشید که طعمِ بهنسبت تُرشی دارد و رنگش هم چندان شبیهِ چای نیست. می شود چایِ میوهیِ گُلِسُرخ و هلو را نوشید که سُرخیِ شگفتانگیزی دارد و صاحبِ بویِ دلانگیزیست. میشود چایِ آناناس را، حتّا، نوشید که طعم و بویِ غریبی دارد و میشود بهجایِ همهیِ اینها از طعم و بویِ برگاموت لذّت بُرد که بهگمانِ من، طعم و بویش، در شمارِ خوشترین طعم و بوهایِ جهان است...
چای را مینوشیم که چیزی نوشیده باشیم، یا مینوشیم که چای نوشیده باشیم؟ چایبودنِ چای اگر مُهم باشد، آنوقت طعم و رنگ و بویش هم مُهم میشود و آنوقت لبزدن به چایِ جوشیدهیِ بیمزّهای در مقادیرِ مُعتنابهی آب غرق شده است، لذّتی ندارد و طعمش [دربارهیِ چی حرف میزنیم؟] ایبسا، آدم را به آشوبی درونی دچار کند. آنوقت لبزدن به فنجانی چای که سُرخیاش از حدِ معمول بیشتر است، یا کمرنگتر از آن است که چای شباهتی داشته باشد، لذّتی ندارد. آنوقت لبزدن به فنجانی چای که زیاد از حد داغ باشد، یا زیاد از حد سرد باشد، لذّتی ندارد...
در رُمانِ «عاملِ انسانی»، یکی از محبوبترین داستانهایِ زندگیام، «گراهام گرینِ» کبیر، داستانِ جاسوسی را نوشته است که برایِ خودش «چایِ اِرل گِرِی» میخرد تا سرِ فُرصت، بویِ خوشِ برگاموت را از خودش دریغ نکند. بعید است که انتخابِ همچه چایِ دلانگیزی، بیدلیل بوده باشد...
