شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

خیال می‌‌کنم که تو مالِ من نیستی...

 

... حالم خوب است؛ خوبم، و بهتر از خوب [خدا را هزارمرتبه شُکر!]، خوشم که دارم «جوانی بدونِ جوانی» [چاپِ انتشاراتِ دانشگاهِ شیکاگو] را ورق می‌زنم، که دارم رُمانِ «میرچا اِلیاده»‌یِ حکیم را ورق می‌زنم که، ظاهراً، «کتابِ زندگی»‌ست. مقدّمه‌ی به‌نسبت کوتاهش را «فرانسیس فورد کاپولا»یِ کبیر نوشته که از همین چند سطرِ اوّلش پیداست «اِلیاده» و دنیایِ غریب و پیچیده‌اش را خوب می‌شناسد و خوب از آب درآمدنِ فیلمش، همین‌طور بی‌دلیل نبوده و چه‌‌‌خوب که این بهترین کتابِ این روزهایم را، این «کتابِ زندگی» را، این بهترین هدیه‌یِ این ماه‌ها را، بهترین دوستِ همه‌یِ زندگی‌ام برایم آورده است و چه‌خوب که صفحه‌ی اوّلِ این بهترین کتابِ این روزهایم، به خطِ خوشِ خودش چند کلمه‌ای نوشته است که خوش‌‌ترین و بهترین کلماتِ این روزهایِ من است.

 

... دارم «جوانی بدونِ جوانی» را ورق می‌زنم و یادِ فیلمِ «کاپولا» هستم؛ یادِ این فیلمی که خوش‌ترین خاطره‌یِ ماه‌هایِ قبلِ من بود و یادِ همه‌یِ آن‌چیزهایی می‌افتم که تویِ هیچ فیلمِ دیگری ندیده‌ام و یادِ این می‌افتم که کم پیش می‌آید فیلمی، این‌قدر بی‌واسطه با مرگ برخورد کند و توازنِ مرگ و زندگی را، توازنِ زیستن و مُردن را، به ضربِ سرانگشتی، دست‌خوشِ تغییر کند. و کم پیش می‌آید که «مرگ» در فیلمی همان «فراغت نهایی» باشد که اسطوره‌شناسان می‌گویند...

 

... در ابتدای «جوانی بدونِ جوانی»‌ست که «دومینیک ماتئیِ» پیر، می‌گوید «گاهی با خودم فکر می‌کنم که ممکن است چه‌قدر به آخرِ عمرم مانده باشد.» و ادامه می‌دهد که بالأخره «تنهای تنها می‌میرم.» و چه‌کسی «تنهایِ تنها» نمی‌میرد؟ امّا فرودِ صاعقه‌ای، حتّا، «دومینیک ماتئیِ» پیرِ هفتادساله را از پا درنمی‌آورد و با به‌یادآوردنِ گذشته‌اش، با به‌یادآوردنِ خاطره‌اش، با به‌یادآوردنِ «لورا»یِ محبوبش، زنده می‌ماند و می‌شود جوانی که جوان نیست. چهل‌ساله می‌شود، امّا مثلِ مردی هفتادساله دنیادیده است. «لورا»ی محبوبش زمانی به او گفته بود «پیروزی» و «ناکامی» را نمی‌شود با هم جمع کرد و به منطق دوگانه‌یِ «دومینیک» ایراد گرفته بود. امّا جمله‌ی اساسی «لورا» در آن خاطره این است که «منطقی هم هست که از حقیقی و غیرحقیقی می‌گوید؛ از حقیقی و غیرحقیقی در یک‌زمان.» و مثلِ روز روشن است که برای «دومینیک»، معنای چُنین چیزی روشن است و سال‌ها باید بگذرد تا در هفتادسالگی، دندان‌هایش بریزند و دندان‌های تازه‌ای درآورد تا بفهمد «لورا» از گفتنِ این حرف‌ها که «خیال می‌‌کنم که تو مالِ من نیستی، این‌جا هم با من ننشسته‌ای، مالِ زمانِ دیگری هستی و در محدوده‌یِ فکر من جایی نداری.» چه منظوری داشته است. و البته که معنای «حقیقی و غیرحقیقی در یک‌زمان» وقتی برایِ ما روشن می‌شود که «دومینیک» پیش از آن‌که به‌سویِ آینه برگردد، در آینه «هست» و این خودِ «غیرحقیقیِ» اوست که هویّتی تازه را طلب می‌کند و با این‌که حرکات این خودِ «غیرحقیقی» با خودِ «حقیقی»‌اش یکی نیست، از دیدنش حیرت نمی‌کند.

 

... این تولّدِ دوباره، این برخاستن از خاکسترِ «دومینیک»، قدرتِ ویژه‌ای را به او بخشیده است و همان‌طور که خودِ «غیرحقیقی‌»اش می‌گوید او در خواب چیزهایی را می‌بیند و می‌فهمد که در واقعیت وجود دارند. و مهم‌تر از همه، اطلاعاتِ عجیبی دارد درباره‌ی بشریّت و آینده‌یِ آدم‌هایی که روی زمین سرگرم فرصت‌طلبی هستند. و برای «دومینیک ماتئی»، چیزی سخت‌تر از این نیست که «عادّی» رفتار کند، وقتی هر کتابی را که دست می‌گیرد، اگر بخواهد، از محتوایش باخبر می‌شود. یک نگاه کافی‌ست تا همه‌یِ نوشته‌هایش در در ذهنِ او بنشینند. حالا چه فرقی می‌کند که این قدرتِ ویژه، نتیجه‌ی برخوردِ الکتریسیته با آدم است یا نه، و چه فرقی می‌کند که باور کنیم آدم پس از برخورد با الکتریسیته، به‌شکلی جدید ظاهر می‌شود، یا باور نکنیم. اصلاً این‌چیزها اهمیتی ندارند وقتی «دومینیک» در فاصله‌ی «خود»های «حقیقی» و «غیرحقیقی»‌اش دست‌وپا می‌زند و آشکارا می‌گوید که خودِ «غیرحقیقی»‌اش، «شبیه»‌اش، مدام جوابِ سئوال‌هایی را می‌دهد که خودش طرح کرده است و از این جهت، شباهتِ تامّ‌وتمامی دارد به فرشته‌های نگهبان. این است که پرسشِ اساسیِ ذهنِ «دومینیک» می‌شود چُنین چیزی که جهان، اساساً، بر منطقی دوگانه استوار است؛ رابطه‌ی انسان و طبیعت، رابطه‌ی انسان و امر مقدّس، رابطه‌ی عقل و عشق، رابطه‌ی مذکّر و مؤنّث، رابطه‌ی نور و تاریکی و رابطه‌ی مادّه و روح، مصداق همین منطق دوگانه‌ای‌ست که «دومینیک» باورش دارد؛ امّا به‌رغمِ این باور، به وجودِ خارجیِ آن‌ دیگری، به خودِ «غیرحقیقی»‌اش، هیچ «ایمان» ندارد.

 

... دارم به همه‌یِ این چیزهایی که از فیلم یادم مانده فکر می‌کنم و حالا ذوق‌زده‌ام که می‌توانم داستانِ «دومینیک ماتئی» را، آن‌طور که «میرچا اِلیاده»‌یِ حکیم نوشته، بخوانم و حواسم هست که این، یک داستان عادّی و معمولی نیست و اصلاً به نیّتِ دیگری نوشته شده است و از اسطوره‌شناس و دین‌شناسی که همه‌ی عُمرش به اندیشیدن و نوشتن گذشته است، چه توقّع دیگری می‌شود داشت؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ٩:۳۸ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٧ امرداد ۱۳۸٧