شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 3...

 

از «سلطانِ صاحب‌قران» [1354]

 

 

 

تکّه‌ی یکم

 

امیرکبیر  ببینید آقا؛ شما متّهم هستید که در زمانِ صدارتِ حاج‌میرزا آغاسی اختلاسی در اموالِ دیوانی کرده‌اید و از آن به بعد، تبعیدِ به کاشان هستید. این حُکم هنوز هم برقرار است.

میرزا آقاخان  جنابِ امیرنظام، دولت‌تان پاینده باشد، سایه‌ی لطف‌تان را از سرِ این پیرمرد دریغ نکنید. شغلِ میرزایی هم باشد، نقلی ندارد؛ بگذارید خدمت‌گزارِ شما باشم.

امیرکبیر  در دولتِ من جای آدمی مثلِ شما نیست. صراحتاً می‌گویم آقا؛ من آدمی مثلِ شما را نمی‌پسندم.

میرزا آقاخان  این از کج‌سلیقگیِ شما نیست؛ از اقبالِ بدِ من است که در دوره‌ی میرزا آغاسی که مردانِ ریش‌دار را می‌پسندیدند، من جوان بودم و حالا شما مردانِ بی‌ریش را می‌پسندید و من پیر شدم و ریش‌دار.

 

تکّه‌ی دوم

 

سلطان  حال‌تان چه‌طور است جنابِ اتابکِ اعظم؟

امیرکبیر  غلام این‌روزها از تصدّق و مرحمتِ قبله‌ی عالَم، در کمالِ راحتی و دعاگویی هستم. دو خدمت در خانه‌ی شما داشتم که حالا، بحَمدلله، از هردو راحتم. قبله‌ی عالَم در میانِ قشون است و از شدّتِ میلی که به امیرنظام دارند، امیرنظام در خانه‌ی خود مشغولِ باغبانی‌ست. حقیقتِ حال از این شرف‌یابی عرضی ندارم جُز این‌که اگر قبله‌ی عالَم مقصودی دارند، بی‌پرده بگویند.

سلطان  حالا دلم می‌خواهد فقط سواری کنم. همین امشب، توسّطِ نامه در تمامِ موارد به شما توضیح می‌دهم؛ به‌شرطِ آن‌که دیگر حرفِ کار را نزنید، چون این‌جا فقط میلِ به سواری داریم. آخر، کجا رفتند آن اسب‌هایی که مثلِ رخش و شبدیز بودند؟

امیرکبیر  قربان، آن اسب‌ها را سوارانی مثلِ رستم و نادر و لطف‌علی‌خانِ زند سوار شدند و با خود بُردند.

 

تکّه‌ی سوم

 

عزّت‌الدوله  قتلِ امیر نابهنگام نبود؛ هم امیر، هم من انتظارش را داشتیم. می‌دانستیم باغِ فینِ کاشان تنها تبعیدگاهِ ما نیست. می‌دانستیم این‌جا قتل‌گاهِ امیر است. از وقتی بی‌خانه شدیم، می‌دانستم این خانه‌ی موقّتی خوش‌یُمن نیست، اما می‌دانستم هیچ دستی جلو چشم‌های من به روی امیر خنجر نمی‌کشد. هر غذایی که می‌آوردند، پیش از امیر، من از آن غذا می‌خوردم. میانِ باغ، داخلِ اتاق، حتّا در بستر مراقبِ امیر بودم. گویی امیر طفلی باشد، دستش را رها نمی‌کردم. آن‌قدر ما را در این انتظارِ سخت گذاشتند که فراموشی آمد. فراموش کردیم این‌جا قتل‌گاه است. فراموش کردیم این خانه قصّاب‌خانه است. به رفتن میانِ باغ و زندگی‌کردن در یک اتاق کنارِ بچّه‌ها راضی شدیم و دل‌خوش از این‌که مردِ خانه‌ی ما زنده است. و بعد از فراموشی، خوش‌باوری سراغ‌مان آمد. قاصدی از راه رسید. و گفت که سلطان، امیر را بخشیده است و به‌زودی حاملینِ خلعت سر می‌رسند و من خوش‌باور، شوهرم را به حمّام فرستادم. سواران آمدند و من که خوش‌باوری گوشم را کرده بود، صدای پای اسب‌ها را نشنیدم. در اتاق به بچّه‌ها رختِ نو می‌پوشاندم. صندوق‌ها را به‌دنبالِ جامه‌ای بهتر زیرورو می‌کردم. آخر، منِ بیچاره از کجا می‌دانستم مناسب‌ترین لباس برای این بچّه‌های بی‌پدر پیراهنِ سیاه است؟ سوارها پیاده شدند. از پلّه‌ها رفتند پایین ـ به‌جانبِ حمّام. دلّاک‌باشی را از امیر جدا کردند. فرّاش‌باشی فرمانِ قتلِ امیر را خواند. امیر تسلیم شد. امیر کفِ دست‌هایش را گذاشت روی زمین. دلّاک روبه‌رویش نشست و رگِ هردو دستش را بُرید. خونِ امیر فرشِ حمّام شد. امیر نیمه‌جان شده بود. فرّاش‌باشی جرأت پیدا کرد و با چکمه آن‌قدر به پُشتش لگد زد که کمرش شکست. امیر بی‌جان به زمین افتاد. دلّاک که نمی‌خواست قتلِ آقایش را به گردن بگیرد، با همان نیشتر که رگِ آقایش را زده بود، شکمِ خود را درید و پیش از مرگ آن‌چه دیده بود، به خواجه‌باشی گفت تا رازِ این جنایت پوشیده نماند. و من به این شوق زنده مانده‌ام که یادآورِ مرگِ امیر باشم... بدنِ پاره‌پاره‌ی امیر را به گورستانِ پُشتِ مشهدِ کاشان بردم خاک کردم، امّا می‌دانستم آن‌ها از مُرده‌ی امیر هم دست‌بردار نبودند. نعشِ امیر را چندماه بعد به کربلا بُردم تا این شهید هم جُدا از شهدای کربلا نباشد.

 

بعدِ تحریر: دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 1...

دوباره‌خوانیِ علی حاتمی ـ 2...

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱٢:٢٢ ‎ق.ظ روز دوشنبه ٢٠ آبان ۱۳۸٧