چهکسی نامِ شاملو را پاک کرده است؟
«لنگستن هیوز» تا همین یکماهِ پیش شاعرِ محبوبم نبود؛ حتّا یکی از چند شاعری هم نبود که سالی یکبار، دستکم، دلم برایشان تنگ میشُد. هیچوقت خواندنِ شعرهایش را به شعرهایِ دیگران ترجیح ندادم و حالا، البته، میدانم بخشی از این عدمِ محبوبیت، قاعدتاً، برمیگردد به اینکه «لنگستن هیوز» هم، یکدورهای، «مُد» بود و خیلیها «سیاه همچون اعماقِ آفریقایِ خودم»ش را از بَر بودند و بامُناسبت و بیمُناسبت آنرا با صدایی که قرار بود [و فقط قرار بود] شبیهِ صدایِ شاعرِ مشهورِ این روزگار باشد، میخواندند و البته که بخشی از محبوبیتِ او، برمیگردد به ترجمههایِ همین شاعرِ مشهورِ این روزگار [و ایبسا مهمترین شاعرِ این روزگار]، «احمد شاملو»، که شُماری از مشهورترین شعرهایِ فرنگی را به فارسیِ خودش نوشت. فارسیِ «لنگستن هیوز»هایش را هیچوقت دوست نداشتم و آن فارسیِ شکستهی کوچه، آن شکلِ تغییریافتهی کلمات و فارسیسازیهایِ مکرّرش، هیچوقت به دلم ننشست...
«لنگستن هیوز» تا همین یکماهِ پیش شاعرِ محبوبم نبود، امّا همینکه یکماهِ پیش، در آن کتابفروشیِ تازهیافته و محبوبم، محضِ کُنجکاوی «Selected Poem»ش [چاپِ Vintage] را ورق زدم، دیدم که چارهای جُز خریدنِ کتاب نیست. تویِ این یکماه، سرم به «Selected Poem»ش گرم بوده است و البته، توضیحِ اینکه در کتاب چه چیزهایی پیدا کردهام و چه شعرهایِ خوبی خواندهام بماند برایِ بعد. عجالتاً، اگر چیزی از کارهایش نخواندهاید، فقط اینرا بدانید که شاعرِ معرکهایست...
ظاهراً که «لنگستن هیوز» نُه مجموعهی شعر چاپ کرده، بهعلاوهی شش رمان و داستانِ کوتاه و چهار کتابِ طنز و چند کتاب برای جوان [از جمله «کتابِ ریتمها» که بهترجمهی «مهدی غبرایی» منتشر شده و یکجور آموزش موسیقیست] و چند کتابِ دیگر که در ردهی زندگینامه و تاریخ جای گرفتهاند...
سالِ 1374 که «همچون کوچهای بیانتها» [مجموعهی شعرهایی که احمد شاملو به فارسی ترجمه کرده است] بعد از 22 سال تجدیدِ چاپ شد، دبیرستان میرفتم و یادم هست که این کتابِ نسبتاً قطورِ 480 صفحهای را گذاشته بودم تویِ کیفِ مدرسه و زنگهای تفریح، یا وقتیکه معلمهای مدرسهی «فرهنگ» کاری به کارمان نداشتند، ورقش میزدم. یادم هست که همانوقت هم «لنگستن هیوز»ش را دوست نداشتم و ترجیح میدادم که «یانیس ریتسوس» را بخوانم، یا «پُل اِلوآر» را، و آن فارسیِ شکستهی کوچه، آن شکلِ تغییریافتهی کلمات و فارسیسازیهایِ مکرّر در ترجمهی فارسیِ شعرهای «لنگستن هیوز»، اصلاً به دلم نمینشست...
یکماهِ پیش که «Selected Poem»ش را خریدم، دوباره رفتم سراغِ «همچون کوچهای بیانتها». در انتهایِ مقّدمهی کتاب، «شاملو» نوشته است که «اشعارِ لنگستن هیوز [را] با حسن فیّاد به فارسی برگرداندهایم...» [صفحهی 20] و در توضیحی که به چاپِ سوم [1374] اضافه شده، باز هم آمده که «اشعار افزوده لنگستن هیوز از «آواز» به بعد با همکاری حسن فیّاد [است].» [صفحهی 21] ترجمهی پنجاهوچند شعرِ «لنگستن هیوز»، نتیجهی این «همکاری»ست و قاعدتاً همکاریِ پُرباری محسوب میشود. میشود حدس زد که «شاملو»، ترجمههای «فیّاد» را به فارسیای که خودش دوست داشته تبدیل کرده است. دستکاری در شعر و تبدیلکردنش به شعری تازه، یکی از کارهایی بود که «شاملو» همیشه دوست داشت. نمونهاش، «سکوت سرشار از ناگفتههاست» و باقیِ شعرهایِ «مارگوت بیکل» که بهگفتهی خودِ «شاملو»، در ترجمه حقیقتاً تغییر کردهاند و شماری از شعرها سرودهی خودِ «شاملو» هستند و «بیکل» روحش از آنها خبر ندارد. این شیوهی «شاملو» بود و چه این شیوه را دوست داشته باشیم و چه دوست نداشته باشیم، این ترجمهها، «الگو»ی شماری از کسانی هستند که شعر ترجمه میکنند و از آنجا که باور دارند هر ترجمهای، عملاً، «خیانت» است و ترجمهی شعر، کارِ «ناممکن»یست، اساسِ کار را بر «بازآفرینی» و «بازسراییِ» شعر میگذارند؛ هرچند «بازآفرینی» و «بازسرایی» هم بستگی به شخصِ «مترجم» و «دانش» و «ذوقِ» او دارد و چُنین است که ترجمههایِ «بیژن الهی» از «هانری میشو» [ساحتِ جوّانی] و «آرتور رَمبو» [اشراقها]، یا نگارشِ فارسیاش از شعرهایِ «فدریکو گارسیا لورکا» چُنان معرکه از کار درمیآیند...
امّا همهی اینها را نوشتم که برسم به یک کتابِ ظاهراً تازهمنتشرشده که ندیدهام کسی دربارهاش چیزی بنویسد، یا اگر کسی چیزی نوشته، دستکم به چشمِ من نیامده است. «آوازهای غمناک»، گزیدهی شعرهای «لنگستن هیوز» است بهترجمه و قاعدتاً انتخابِ «حسن فیّاد»، که «نشرِ ثالث» آنرا منتشر کرده؛ نودوچند شعرِ «لنگستن هیوز» که البته دوسومِ آنها همان شعرهایی هستند که در «همچون کوچهای بیانتها» [این کتاب را در اینسالها، بارها انتشاراتِ «نگاه» تجدیدِ چاپ کرده.] آمدهاند. «ادبیاتِ» ترجمه، عملاً، همان است؛ با همان فارسیِ شکستهی کوچه، آن شکلِ تغییریافتهی کلمات و فارسیسازیهایِ مکرّر. مترجم، مقدّمهای بر کتاب نوشته که «دربارهی لنگستن هیوز» است؛ مروری بر زندگیِ پُرنشیبوفرازش. در انتهایِ کتاب هم «سالشمارِ زندگیِ لنگستن هیوز» آمده که کمی مفصّلتر از مقدّمهی مترجم است. اطلاعاتی دربارهی «فیّاد» هم ضمیمهی کتاب است و میفهمیم که مترجمِ هفتادودوسالهی کتاب، از دانشگاهِ کالیفرنیا در رشتهی سینما و تلویزیون فارغالتحصیل شده و در تلویزیون ملّیِ ایران کار کرده و استادِ دانشکدهی هنرهای دراماتیک بوده و در دانشگاهِ کالیفرنیا، سینما و تئاتر درس میداده است. از کتابهای چاپشدهشان [تبلیغات و مردم، دو نمایشنامه و شعرهای تاگور و گزیدهی شعرهای پاز] هیچکدام را نخواندهایم، یا دستکم من نخواندهام، که مهم نیست و هفت فیلم را نوشته و کارگردانی کردهاند [فیلمی آبستره براساس موسیقیِ باخ، فیلمی براساس کتابی از مارشال مکلوهان و هنرهای دستی در کشمیر] که قاعدتاً اینها را ندیدهایم، یا دستکم من ندیدهام و این هم مهم نیست. مهم این است که در این دویستوچهلوچند صفحهی کتاب، حتّا اشارهای هم به «احمد شاملو» نشده است. درست است که این ترجمهها همه «بازبینی» شدهاند، امّا «اسکلتِ» آن دوسومِ ترجمههایی که با «همچون کوچهای بیانتها» مشترکند، یکیست...
مثال بزنم: در صفحهی 51 «همچون کوچهای بیانتها» شعری هست بهنامِ «آهای، اُرکسِ جاز» که اینطوری شروع میشود «آهای، اُرکسِ جاز،/ اون رِنگو بزنین!/ واسه اربابا و خانوماشون/ واسه دوکها و کنتها/ واسه قِرتیا و اونکارهها/ واسه میلیونرای ینگهدنیائی...» و همین «آهای، اُرکسِ جاز» در صفحهی 118 «آوازهای غمناک» بدونِ هیچ تغییری آمده است. شعرِ «آوازهای غمناک»، در صفحهی 61 «همچون کوچهای بیانتها» اینطوری شروع میشود که «پل راآهن/ یه آواز غمناکه تو هوا./ پل راآهن/ یه آواز غمناکه تو هوا./ هروخ یه قطار از روش رد میشه/ دلم میگه سر بذارم به یه جائی.» و همین شعر، بدونِ هیچ تغییری، در صفحهی 132 «آوازهای غمناک» آمده است. و البته در مواردی، ترجمهها دستخوشِ تغییری جزئی شده است؛ مثلاً شعرِ «یه سیام من» در صفحهی 71 «همچون کوچهای بیانتها» که بندِ دومش اینطوری شروع میشود «بَرده شدم:/ سزار بم گفت پلهها رو براش تمیز کنم/ چکمههای واشنگتن رو من واکس زدم.» از این شعر، دو ترجمه در «آوازهای غمناک» هست؛ یکی به همین اسم در صفحهی 149 که هیچ فرقی با ترجمهی قبلی ندارد و یکی بهاسم «کاکاسیاه» در صفحهی 73 که تاحدودی تغییر کرده است. «من غلام بودهم:/ قیصر میگفت پلههای قصرشو جارو کنم/ واشینگتن، چکمههاشو میداد من واکس بزنم.» و البته همینجا میشود نوشت که چرا در یک کتابِ مُنتخبِ شعر، باید روایتهایِ مختلف یک شعر را بخوانیم؛ چون این تنها شعری نیست که مترجم آنرا به دو لحن و دو شیوهی بهنسبت متفاوت ترجمه کرده است. ذوقورزی در ترجمه، قاعدتاً، هیچ ایرادی ندارد، امّا خوانندهی کتاب چه گناهی کرده است که باید یک شعر را با چند روایت و لحن بخواند؟ و تازه، فعلاً، کاری نداریم به اینکه آنچه پیشِ رویِ ماست، حقیقتاً، «ترجمه»ی شعرهای «لنگستن هیوز» است و اصلاً ترجمهی «خوب»یست یا نه. اینچیزها بماند برای وقتی دیگر...
برگردم سرِ سئوالی که در بندِ قبل پرسیدم: در این دویستوچهلوچند صفحهی کتابِ «آوازهای غمناک»، حتّا اشارهای هم به «احمد شاملو» نشده است. خب، قضیه چیست؟ یعنی مترجمِ کتاب با اینکار، آشنایی، دوستی و همکاری با «شاملو» را رد کرده است؟ یعنی آن همکاری که «شاملو» دوبار در مقدّمههای کتابش به آن اشاره کرده، حقیقت نداشته است؟ یعنی «شاملو» هیچ سهمی در «آفرینش» و «بازسراییِ» این شعرها نداشته است؟ کمی قبلتر نوشتم که میشود حدس زد «شاملو»، ترجمههای «فیّاد» را به فارسیای که خودش دوست داشته تبدیل کرده است. ردِ پایِ «شاملو» را، بههرحال، میشود در این ترجمهها دید؛ اصلاً همینکه «شاملو» آن پنجاهوچند شعرِ «لنگستن هیوز» را در کتابش آورده، نشانهی این است که این ترجمهها، یا بازسراییها را قبول داشته و «امضا»ی خودش را در آنها تشخیص میداده است. بعید است «حسن فیّاد» بهعنوانِ مترجمِ همکارِ «شاملو»، از روشِ کارِ او باخبر نبوده باشد. دراینصورت، حذفِ نامِ «شاملو» از این کتاب چه معنایی دارد؟ البته که حقوقِ چاپِ آثارِ «شاملو»، ظاهراً، به ناشری دیگر تعلق دارد و خانوادهی او هم رویِ چاپ هر کتابی که بهنامِ او باشد، نظارت میکنند و سهمِ خود را میبرند. پس ممکن است نامنبردن از او و ایبسا حذفِ نامش، بیشتر به این دلیل بوده باشد، امّا حتّا دراینصورت هم بد نبود [یا درواقع شایسته بود] که در مقدّمهی کتاب، اشارهای به این «همکاریِ» دیرینه میشد. نمیشد؟
و تازه بعد از همهی اینها میشود نقطهای گذاشت و برگشت سرِ خط و نوشت «لنگستن هیوز»ی که با این ترجمه میشناسیم، هیچ شباهتی به آن «مَلِکُالشُعرایِ آمریکا» ندارد که کلمات را طوری کنارِ هم میچید که مایهی شگفتیِ دیگران بود و زبانش در عینِ سادگی، پاکیزه و پالوده بود؛ بیآنکه ادبیاتش زیاد از حد به «کوچه» وابسته باشد. و این، خودش یک داستانِ دیگر است...
