شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

سرزدن به کتاب‌خانه ـ 1

 

از فیل در تاریکی [تکّه‌ی اوّل]

 

دید دلش شوریده و تاریک بود. منقلب بود و طاقت نشستن نداشت. در رو به خیابان دفتر را باز کرد و در رفت. روبروش حالا مسجد امام حسن بود که نیمه‌کاره بود. به سیروس پیچید. رو به بالا رفت. از تیمچه‌ی انصاف گذشت. حالا روبروش مسجد ملاابوالحسن بود. حالا کنار یک سقاخانه‌ی متروک بود. یک ساعت‌ساز پیر، تک ذره‌بین به چشم، در دکانکش نشسته بود و رقاصک شکسته‌ی ساعتی را منقاش برمی‌داشت. کج کرد و وارد مسجد آیت‌الله نوری شد. این مسجد را همیشه دوست داشت. نقلی و نجیب و مأنوس بود. مثل خانه‌ی خود آدم. خانه‌ی خدا به این مهربانی و رأفت سراغ نداشت. آن درخت‌ها. آن حوض کوچک پرآب که در جنبش ماهیهای آن وضو می‌گرفتی. آن بالاخانه‌ها. آن کفترهای دستاموز. آن صحن تسلی‌بخش. آن محراب کوچک متواضع که ملکوت در آنجا لانه داشت. دلش از شور لرزید. کنار حوض کفش‌ها را کند. جوراب‌ها را کند. کتش را کند. آستین‌ها را بالا زد. وضو گرفت. بعد، همانطور تر از طهارت، وارد صحن خالی شد و در بوی کیمیایی تربت دلش قرار گرفت. کت را کنارش تا کرد. مهری مقابلش گذاشت، قامت بست و به نماز ایستاد. زانو زد. پیشانی بر مهر گذاشت. سال‌ها بود که دیگر نماز نمی‌خواند. چندبار حاجی عوض‌پور و پدرش برایش پیغام داده بودند که پسرجان اصول دین نماز است، نمازت ترک نشود. اما او نشنیده گرفته بود. بعد از آن‌همه تأخیر و غفلت، حالا غرقه در جلال خداوندش بود. حضور قلبش با خدای خودش هیچوقت اینقدر از سر صدق و شور نبود. این همه با وقوف و وحدت همراه نبود. بدون کلام اما با همدلی. دیری در آن حال ماند. وقتی سر برداشت، چشم‌هایش از سوز دل تر بود و گردی مهر، مثل یک ماه‌گرفتگی محو، روی پیشانیش داغ بلا گذاشته بود.

جلال امین وقتی از حیاط مسجد قدم به خیابان گذاشت، در شعاع کج نوری بود که آفتاب از میان پارگی ابر می‌تابید. حس کرد حالش بهتر است. دلش تازه و سبک بود. صاف.

 

بعدِ تحریر: فیل در تاریکی، نوشته‌ی قاسم هاشمی‌نژاد، کتابِ زمان، 1358

 

بعدِ بعدِ تحریر: یک رُمانِ پُلیسیِ ایرانی، واقعاً ایرانی. با شخصیت‌هایِ معرکه، داستانِ جذّاب و دیالوگ‌های عالی. کارِ آدمی که ادبیاتِ پُلیسی را مثلِ کفِ دستش می‌شناسد. حیف که بیست‌ونُه‌سال از اوّلین و آخرین چاپش می‌گذرد و چه‌خوب که بیست‌ونُه‌سال از اوّلین و آخرین چاپ و سی‌دوسال بعد از نوشتنش، هنوز تَروتازه است؛ یکّه و بی‌رقیب...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱:٢٢ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱٧ آذر ۱۳۸٧