شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

به بیداری، «نیم‌روز» هم نبود...

   ... برف که شروع شد، برف که روی زمین نشست، دیدم این صبحِ سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نیست، شبیهِ روزهای همیشه‌ی برفی نیست که بی‌چتر و کُلاه توی برف قدم می‌زدیم و بستنی می‌خوردیم و می‌خندیدیم و امروز برف که شروع شد، برف که روی زمین نشست، دیدم این صبحِ سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نیست. و نبود. این سه‌شنبه شبیهِ روزهایِ خوشِ برفی نبود و هنوز به عصر نرسیده، شد یک روزِ تلخِ بدمزّه‌ی دیگر که تا آخرِ شبش لابُد بی‌حوصلگی‌ست....

   ... حیف نبود که در یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی خبر بدهند که باز هم همه‌چی دود شده است و به هوا رفته؟ به‌خدا که حیف بود. حیفِ یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی بود که همین‌طور تویِ دفتر بنشینیم و کز کنیم و برف را ببینیم که دارد از آسمان می‌بارد و هیچ‌ کاری از ما برنمی‌آید. حیفِ یک همچه روزِ برفیِ پائیزیِ سردی بود که این‌طور غم‌زده بنشینیم و فکر کنیم و فکر کنیم و کاری نکنیم. حیف نبود؟

   ... قرار بود «نیم‌روز» را این شنبه‌ای که می‌آید چاپ کنیم؛ یک مجلّه‌ی رنگیِ خوش‌آب‌ورنگ و جذّاب، به‌خوبی همان مجلّه‌ی قبلی‌مان. ولی نشد. «نیم‌روز» درنیامده، رویِ دکّه نرفته، دود شد و به هوا رفت؛ مثلِ همان روزنامه‌ای که دل‌مان خوش بود قرار است شبیهِ این روزنامه‌های شبیهِ هم نباشد. ولی نشد. حیف نبود؟

   عجب پرونده‌ی خوبی شده بود این پرونده‌ی «کیانوش عیّاری»؛ چه مصاحبه‌ی خوبی بود، چه یادداشت‌هایی، چه آدم‌هایی که نوشته بودند و چه عکس‌هایی... چه‌قدر همه‌چی خوب بود و چه‌قدر همه‌چی آماده بود... حیف نبود؟

   بعدِ تحریر: «به بیداری نیم‌روز بود» سطری از یک شعرِ «آرتور رَمبو»ست؛ سطری به‌ترجمه‌ی «فریدون رهنما» و چه‌حیف در بیداری ما حتّا «نیم‌روز» هم نبود. حیف نبود؟

   بعدِ بعدِ تحریر: ولی کسی خبر را تأییدِ رسمی نکرده است!

 

 

اوّلین و آخرین آگهیِ نیم‌روز

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ٤:۳٠ ‎ب.ظ روز سه‌شنبه ٢٦ آذر ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نیم‌روز ، تعطیلات