فیلمهایِ اوّلین روزِ جشنوارهی فیلم فجر
... دیدم چه عیبی دارد در روزهایِ جشنوارهی فیلم فجر، روزی یکبار، اینجا، تویِ همین وبلاگ، دربارهی فیلمهایی که میبینم، یا قبلاً دیدهام و حالا در جشنواره [درواقع سینمایِ فلسطین که من کارتش را دارم] هم بهنمایش درمیآید، بنویسم. چه جایی بهتر از اینجا؟ ها؟
***
* هرشب تنهایی [رسول صدرعاملی]
«هرشب تنهایی»، در مقایسه با «شب»ی که یک جشنواره قبلتر دیده بودم، فیلمِ بهتریست و دستکم بهاندازهی «شب» کُند و کِشدار و حوصلهسَربَر و بیرمق نیست، هرچند اینیکی هم ایرادهایِ خودش را دارد. «شب» فیلمِ بدی بود واقعاً و «هرشب تنهایی» دستکم در مقایسه با آن فیلم، قابلِ تحمّل است؛ حوصله را سر نمیبَرَد، بیخودی ساکن نیست و بااینکه در میانهی راه نفسش میگیرد، بههرحال، تا آخر قابلِ دیدن است؛ هرچند پایانش زیادی «معناگرا»ست. دروغ چرا؟ «شب» را که میدیدم، نه از بازیِ «امین حیایی» خوشم آمد [که جایزهی بازیگری را هم گرفت] و نصفِ دیالوگهایش را بهخاطرِ آن لهجهی غلیظ نمیفهمیدم، نه از بازیِ خدابیامرز «خسرو شکیبایی»، نه از بازیِ «عزتالله انتظامی» و اصلاً از این هم خوشم نیامده بود که خواستهاند «فرارِ نیمهشب» [مارتین برست] را «ایرانی» کنند. «هرشب تنهایی»، بههرحال، دوتا بازیِ قابلِ قبول دارد [لیلا حاتمی و حامد بهداد] و یک چیزهایِ جزئی و ریزی که نمیدانم چهقدرش به فیلمنامهنویسها و کارگردان برمیگردد و چهقدرش به ایدههای دو بازیگرش و بداههکاریِ سرِ صحنهها. و همینچیزها، ظاهراً، کافیست.
و یک نکتهی دیگر: این اوّلین فیلمی بود که تماشایش کردیم و هنوز پنجدقیقه از شروعِ فیلم نگذشته بود که صدایش قطع شد. تصویر ادامه داشت، ولی صدایی در کار نبود. کف و سوتهایِ مکرّر هم افاقه نکرد. حتّا «آلفردو»گفتنهای دوستان فایدهای نداشت. یک پنجدقیقهای را بیصدا [و درواقع با یک صدایِ غریب] دیدیم و بیآنکه فیلم را قطع کنند و دوباره نشان بدهند، مشکل صدا را حل کردند. این فیلم اوّل بود، خدا باقیِ فیلمها را بهخیر کند!
* کاپیتان ابورائد [امین مطالقه]
ظاهراً این اوّلین فیلمِ درست و کامل و قابلِ اعتنایِ اُردن است که تقریباً همهی دنیا آنرا دیدهاند، یا دستکم این چیزیست که میگویند. حوصله نکردهام که بگردم ببینم اُردنیها، اساساً، صاحبِ سینما هستند یا نه، امّا دستکم در مقایسه با معدود فیلمهای فلسطینی، لبنانی و مصری که دیدهام، «کاپیتان ابورائد» فیلمِ خوبیست و «امین مطالقه» [که بانیانِ جشنواره و بعضی سایتهایِ خبریِ فارسی نامش را متالکا ثبت کردهاند!] در این اوّلین فیلمی که ساخته، گوشهی چشمی به فیلمسازانِ اروپا و البته مستقلهایِ آمریکا داشته است. «کاپیتان ابورائد» یک فیلمِ معقول و درست است دربارهی اُردن و شهرِ اَمّان [بانمک است که در زیرنویسِ فارسیِ فیلم، همهجا اَمّان را نوشته بودند عمّان! یعنی کسی نیست رویِ اینچیزها نظارت کند؟] و البته، ترجیح داده است شیوهی برخوردش با آدمهای این شهر، زیادی «محلّی» نباشد؛ این است که دو آدمِ اصلیِ فیلم [یعنی ابورائدِ پیر و نورِ جوان] آدمهایی هستند که ربطی به محیطِ دوروبرشان ندارند و از بختِ بلندشان، در فرودگاه، یعنی جاییکه صرفاً محلِ عبور و مرور است و قرار نیست آدمها کاری به کارِ هم داشته باشند، به هم برمیخورند. ابورائدِ پیر و تنها، نظافتچیِ فرودگاه است و بهواسطهی یک کُلاهِ خلبانی که با خودش به خانه میآورد، بچّههای محل خیال میکنند [و درواقع، دوست دارند خیال کنند] که او «خلبان» است و داستانهایش را گوش میکنند. نورِ جوان هم دخترِ خانوادهی متموّلیست که نمیخواهد حرفِ بزرگترهایش را گوش کند و بااینکه سیسالش شده، ولی هنوز عروسی نکرده است. و اینوسط، بچّههایی هم هستند که بهواسطهی ایندو، مسیرِ زندگیشان عوض میشود. بله، من از «کاپیتان ابورائد» خوشم آمده و هیچ بدم نمیآید که اگر نسخهای از فیلم در دسترس باشد، یکبارِ دیگر تماشایش کنم.
و یکدو نکتهی دیگر: بعید میدانم همهی آنهایی که در سالنِ شمارهی 2 سینما فلسطین نشسته بودند، بیش از 15 نفر بوده باشند. یعنی آن دیگرانی که «کاپیتان ابورائد» را ندیدند، سرگرم تماشای فیلمهای کوتاه در سالن شمارهی 1 بودند؟ خدا کند. راستی، عنوانبندیِ پایانیِ فیلم هنوز روی پرده نیفتاده بود که چراغها را روشنِ روشن کردند و ما همینجور ایستاده، روی پلهها، عنوانبندیِ پایانی و نماهایی از آسمانِ امّان را تماشا کردیم. این هم بار اوّل نیست. هنوز خاطرهی «بیل رو بکش: جلد 2» را فراموش نکردهایم.
* کاتین [آندری وایدا]
مصائبِ زیستن در جنگ دوم جهانی، پیش از این هم دستمایهی شماری از بهترین و دیدنیترین فیلمها بوده است، امّا تفاوت «کاتین» با آن فیلمها در این است که اینجا مسألهی «بقا» بیشتر به چشم میآید. سعی و تلاش هر آدمی صرف این میشود که بیشتر زندگی کند. «یژی» نمونهی تماموکمال چنین آدمیست؛ مردی که زنده میماند، جامهی ارتش تازهای را به تن میکند و همهی امکاناتِ بهتر زیستن را هم در اختیار دارد، امّا در نهایت، شبی ناگهان گلولهای در سرش خالی میکند و میمیرد. پس مسأله فقط «بقا» و زیستن نیست، چگونه زیستن است؛ اینکه ماندن چهقدر میارزد و رفتن چه ارزشی دارد. با اینهمه، یک نکتهی دیگر «کاتین»، مصیبتِ مردمیست که در فاصلهی دو مسلک، دو دیدگاهِ خودباورانه گرفتار آمدهاند. و چنین است که «کاتین» در فاصلهی دو پرچم سرخ میگذرد؛ پرچمِ سرخ آلمانِ هیتلری و پرچمِ سرخِ شورویِ کمونیستی. سرخ، سرخ است و تفاوتی نمیکند که به «نازی»ها تعلق داشته باشد یا «کمونیست»ها. این «آلمان»های هیتلری هستند که دانشگاه را بهبهانهی مخالفت با «اندیشه»ی نازیسم تعطیل میکنند و استادان دانشگاه را به اردوگاههای کار اجباری میفرستند و بر آنها چنان سخت میگیرند که یکییکی در اثر «سکتهی قلبی» از پای درآیند و این «شوروی» کمونیست است که در خیابانها جار میزند و میگوید تنها راه رهایی لهستان این است که پرچم سرخ آنها را بپذیرد. و البته که رنگ سرخ پرچم آنها چنان شباهتی به هم دارد که نمیشود از آن غافل شد. در شقاوت و تیرهدلی «نازی»ها، احتمالاً، کسی تردیدی ندارد، امّا «کمونیست»های شوروی در این مسابقهی غیرانسانی، گوی سبقت را رقیب خود ربودهاند و کشتارِ «کاتین» نمونهی کاملیست از این برتری، از این تیرهدلی. «کاتین» فیلمیست سخت «تأثیربرانگیز» و نوشتن دربارهی فیلمهایی که همهی قدرتشان را به کار میگیرند تا «تأثیر» بگذارند، اگر کاری محال نباشد، آسان هم نیست. «کاتین» را هم از این به بعد باید گذاشت کنار «استالینِ مخوف»، کنار کتابِ تکاندهندهیِ «مارتین ایمیس» و خوب از آن مراقبت کرد. باید مراقبِ «حقیقت» باشیم.
و یک نکتهی دیگر: نماندم که «کاتین» را رویِ پرده ببینم؛ به هزارویک دلیل و دلیل اوّلش اینکه دلم نمیآمد ببینم ثانیهای از فیلم حتّا حذف شده باشد. چه میشود کرد؟
