شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های سومین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... نمی‌دانم بنویسم جالب است، یا بنویسم عجیب است، یا اصلاً بنویسم شرم‌آور است که در روزِ روشن، جلو چشمِ همه، در جشنواره‌ی فیلم فجر، آدم‌هایی که ظاهراً سینما را می‌شناسند [یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کنند] و ظاهراً آدابِ نقدِ فیلم را آموخته‌اند [یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کنند] طوری درباره‌ی «وقتی همه خوابیم» و «بهرام بیضائی» حرف می‌زنند که انگار با جوانِ تازه‌‌ از گردِ راه رسیده‌ای طرفند که می‌خواهد اصولِ سینمایش را از رویِ دی‌وی‌دی‌هایِ زیرنویس‌شده کُپی کند و در این «جدالِ شرم‌آور»، ظاهراً همه حق دارند جُز «بهرام بیضائیِ» کارگردان و فیلم‌نامه‌نویس و تهیه‌کننده که بعد از این‌همه سال، تازه «دهمین» فیلم سینمایی‌اش را ساخته است. نه، جالب نیست اصلاً، عجیب هم نیست؛ شرم‌آور است که در روزِ روشن، سوپراستارِ بی‌بُخارِ سینمایِ ایران را به او ترجیح می‌دهند، یا تهیه‌کننده‌ا‌ی [واقعاً؟ معنایِ کلمات ظاهراً عوض شده است!] را که به‌خاطر پسرخاله‌ی محترمش واردِ سینما شده، به او ترجیح می‌دهند. شرم‌آور است که به‌خاطرِ هم‌نشینی با سوپراستار و ای‌بسا ابرازِ صمیمیت و روبوسی و نوشیدنِ فنجانی قهوه با او و دست‌آخر گرفتنِ عکسی یادگاری با دوربینِ موبایل، حواس‌مان به این نباشد که مردم هم «چشم» دارند و بااین‌که به حرفِ دیگران «گوش» می‌دهند، ولی حواس‌شان هست که خیلی از حرف‌ها حرفِ مُفت است، بادِ هواست. امّا شاید این آدم‌هایی که ظاهراً سینما را می‌شناسند [یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کنند] و ظاهراً آدابِ نقدِ فیلم را آموخته‌اند [یا دست‌کم این‌طور ادّعا می‌کنند] «حق» دارند؛ شاید «وقتی همه خوابیم» درست به هدف زده است و آب را [به‌تعبیرِ نیما یوشیج در یک رُباعی] درست «در خوابگهِ مورچگان ریخته» است.

 

***

 

* بیست [عبدالرضا کاهانی]

... دو جشنواره قبل‌تر بود که «آدم» را دیدم؛ در همین سینمای «فلسطین» و روی یکی از همین صندلی‌ها. حالم خوب بود. زندگی خوب بود و آمده بودم برای دیدن یک فیلمِ خوب، برای این‌که از دیدن یک فیلم لذّت ببرم و امید ببندم به کارگردانِ جوانی که می‌خواهد فیلمِ خوب بسازد. ولی از «آدم» خوشم نیامد؛ حوصله‌ام سررفت و فیلم که تمام شد، بی‌حوصله‌ی بی‌حوصله بودم. به بغل‌دستی‌ام، دوستِ سال‌های دبیرستان و هم‌کارِ سال‌هایِ بعد، گفتم که پشتِ دستم را داغ می‌کنم که دیگر فیلمی از «کاهانی» نبینم و اسمش، از همان‌روز، رفت در فهرستِ سیاهِ من. دو جشنواره بعدتر، توی همان سینما، روی همان صندلی‌ها، با بغل‌دستی‌ام، دوستِ سال‌های دبیرستان و هم‌کارِ سال‌هایِ بعد، نشسته بودیم و «بیست» را تماشا می‌کردیم که هیچ ربطی به «آدم» نداشت و فیلمِ خوبی از آب درآمده بود. این هم از عجایبِ روزگار است که کارگردانی از «آدم» به «بیست» برسد؛ از یک فیلمِ زیادی تجربی و ای‌بسا حوصله‌سربَر به فیلمی جذّاب [واقعاً جذّاب] برسد که هم داستانِ خوبی دارد، هم بازیگرهایش واقعاً از دل‌وجان مایه گذاشته‌اند و هم فضایِ فیلم واقعی از آب درآمده است. «بیست» داستانِ آدمی‌ست به‌اسم «سلیمانی» [پرویز پرستویی] که به‌خاطر بیماری‌ و افسردگی، به‌توصیه‌ی پزشکش، می‌خواهد تالارِ پذیرایی‌اش را تعطیل کند و ساختمانش را بفروشد و کارکنانِ تالار که نمی‌خواهند بیکار شوند، به هزار حیله و ترفند متوسّل می‌شوند تا جلو این تعطیلیِ خودخواسته را بگیرند. «پرویز پرستویی» در نقشِ آدمِ به‌ ته‌خط‌ رسیده‌ای که عصبی و وسواسی‌ست، خوب بازی کرده، «حبیب رضایی» هم در نقش آدمی که حاضر شده از دخترِ موردِ علاقه‌اش بگذرد تا دوستش با او عروسی کند، دست‌کمی از «پرستویی» ندارد. «علیرضا خمسه» و «فرشته صدرِ عُرفایی» هم خوب هستند و گُلی به جمالِ «مهتاب کرامتی» که اجازه داده جذّابیتش را بگیرند و تا جایی‌که می‌شود، صورتش را از ریخت بیندازند! «بیست»، قاعدتاً، به‌دردِ جشنواره‌های خارجی هم می‌خورد؛ یک فیلمِ داستانی درباره‌ی آدم‌های پایینِ شهر که بازیگرهایش اصلاً سعی نکرده‌اند حرفه‌ای‌بودن‌شان به چشم بیاید. نتیجه‌ی کار، حقیقتاً، بهتر از آن‌چیزی‌ست که خیال می‌کردم. شاید اگر «کاهانی» پلّه‌های پیشرفت را همین‌طور بالا برود، یکی دو جشنواره‌ی بعد، بهترین فیلمِ سال را بسازد. کسی که از آینده خبر ندارد؛ دارد؟

 

* شائوریا [ثمَرخان/ سمرخان؟]

... هیچ‌وقت تماشاگرِ فیلم‌های هندی نبودم؛ چه در کودکی و چه در سال‌هایی که عشقِ فیلم و سینما شدم. یک‌بار هم نوشته بودم که هیچ‌وقت از دیدنِ تصویرِ هندی‌ها در سینما خوشم نیامده است و فیلم‌های هندی، هیچ‌وقت، مُطابقِ سلیقه‌ی من نبوده‌اند. هرچند این‌را هم، احتمالاً، گفته‌ام که از خواندنِ داستان‌هایی درباره‌ی هندی‌ها، همیشه، لذّت بُرده‌ام؛ چه داستانی باشد که «آنتونیو تابوکی» [شب‌هایِ هند] نوشته است، چه داستانِ «آنیتا دِسای» [رانده و مانده]، یا دخترش «کِران دِسای» [جار و جنجال در باغِ گوآ]، یا «جومپا لاهیری» [مُترجمِ دردها و هم‌نام] و البته حکایتِ غریبِ شوریده‌حالی‌هایِ «میرچا اِلیاده» [شب‌های بنگال]. و از سرِ اجبار بود که امروز «شائوریا» [در عنوان‌بندی‌اش، البته، نوشته بود شوریه و معنایش، ظاهراً شجاعت است] را دیدم؛ یک فیلمِ هندی که داستانِ یک‌خطّی‌اش شباهتِ بی‌حدّی به «چند مردِ خوب» داشت و البته کارگردانِ مُحترم مُنکرِ تأثیرپذیری‌اش شد! داستانِ افسری در کشمیر که مافوقش را به‌ضربِ گلوله‌ای از پای درمی‌آورد و سکوت می‌کند و در دفاع از خود چیزی نمی‌گوید تا آبرویِ ارتش در خطر نیفتد و کسی نفهمد در ارتش هند افسرانی هستند که مردمِ بی‌دفاع را می‌کُشند. کارِ دفاع از این افسر را به افسری دیگری می‌سپارند که علاقه‌ی بی‌حدّی به ورزش و بدن‌سازی دارد. این‌وسط، البته، سروکلّه‌ی یک دخترِ جذّاب هم پیدا می‌شود که خبرنگار است و می‌خواهد از ماجرا سر درآورد! خلاصه، دیدنِ فیلمی هندی که می‌خواست هم سیاسی باشد، هم عشقی، هم دادگاهی، هم افشاگر، حقیقتاً کارِ سختی بود و همین‌که فیلم تمام شد، در سالنِ بغلی، نشستم کنار دستِ «ثمَرخان» و بازیگرش «جاوید جعفری» که آمده بودند برای پاسخ‌گویی به سئوالاتِ حاضران. جلسه‌ی بانمکی بود؛ «ثمَرخان» می‌گفت بعد از 11 سپتامبر به‌صرافتِ ساختِ این فیلم افتاده و ساختش تا 2008 طول کشیده است. «جاوید جعفری» هم که بازیگر این فیلم بود و یکی از داورانِ مسابقه‌ی سینمای معناگراست، ظاهراً، مُجری یکی از برنامه‌های مشهور و محبوبِ تلویزیون هند است و این‌طور که «ثَمَرخان» می‌گفت، سوپراستار هم هست؛ چون اسمش را هم‌ردیفِ «شاهرخ‌خان» و «امیرخان» و چند خانِ دیگر آورد! راست و دروغش با خودِ «ثمَرخان»؛ من از سینمایِ هند سر درنمی‌آورم و تا اطلاعِ ثانوی هم بعید است که دوباره محصولاتِ این سینما را تماشا کنم. راستی، از «ثمَرخان» پرسیدم نظرش درباره‌ی «میلیونرِ آس‌وپاس» [دنی بویل] چیست و «ثَمَرخان» گفت که این نوع نگاه به هند را قبول ندارد و هندی‌ها آدم‌های گرسنه و بیچاره‌ای نیستند. «جاوید جعفری» هم گفت که فیلم را ندیده است. جلسه‌ی بانمک و مفرّحی بود؛ جایِ همه‌ی شما خالی!

 

* خداحافظ سولو [رامین بَحرانی]

... خوب بود؛ واقعاً فیلمِ خوبی بود. یک فیلمِ مستقلِ آمریکایی درباره‌ی آدم‌های درب‌وداغان که زنده‌اند چون کارِ دیگری از دست‌شان برنمی‌آید. من از «رامین بَحرانی» قبلاً فقط «بیگانگان»ش را دیده بودم که البته فیلم بدی نبود، امّا به گردِ پایِ «خداحافظ سولو» نمی‌رسید. «خداحافظ سولو» چیزی کم از فیلم‌های مستقل و کوچکِ آمریکایی ندارد؛ همان‌قدر انسانی‌ست و همان‌قدر در زندگی آدم‌ها دقیق می‌شود و زندگی آن‌ها را طوری به هم گره می‌زند که فکر می‌کنیم آن‌ها قبل از این چه‌طوری زندگی می‌کرده‌اند. «سولو»ی سیاه‌پوست و اهلِ سِنِگال، در نیویورک راننده‌ی تاکسی‌ست و راننده‌ی خوبی هم هست، امّا دلش می‌خواهد مهمان‌دارِ هواپیما شود و زنش با این تغییرِ کار، کاملاً مخالف است. این‌که چه‌طور زندگی او با «ویلیامِ» درب‌وداغان گره می‌خورد، خودش ماجرایی‌ست، امّا این دو آدم طوری به هم برمی‌خورند که بخشی از زندگی همدیگر می‌شوند. «سولو» خوب می‌داند که «ویلیام» به ته‌خط فکر می‌کند، به تمام‌کردنِ زندگی و رهاشدن از دستِ همه‌چیز، امّا دوست ندارد که دوستِ تازه‌اش چنین سرنوشتی را برای خودش رقم بزند. این است که سعی می‌کند دخالت کند و مسیر بازی را تغییر بدهد، ولی «ویلیام» تا جایی‌که ممکن است، اجازه‌ی این کار را نمی‌دهد. «خداحافظ سولو» فیلمِ آرام و خیلی‌خوبی‌ست درباره‌ی دو آدم با دو عقیده‌ی مختلف؛ یکی به زندگی و زنده‌ماندن و تغییرِ شغل فکر می‌کند و یکی همه‌ی زندگی‌اش را می‌فروشد و منزوی می‌شود تا خودش را از بین ببرد. خب، شباهت‌های اندکی هم بینِ «خداحافظ سولو» و «طعمِ گیلاس» [عباس کیارستمی] می‌شود پیدا کرد، ولی آن‌قدر نیستند که خیال کنیم اساساً «بَحرانی» فیلمش را به‌نیّت ادایِ دین به مشهورترین فیلمِ «کیارستمی» ساخته است. خیلی دلم می‌خواهد فرصتی برای دیدارِ دوباره‌ی فیلم فراهم شود...

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ۱۳ بهمن ۱۳۸٧