شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های هفتمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... مقدمّه بی مقدّمه. خبری نیست که نیازی به مقدّمه داشته باشد. روزها، قاعدتاً، فرقی با هم ندارند و فیلم‌ها، از بختِ نامُراد و اقبالِ بدِ ما، یکی از یکی بی‌رمق‌ترند. نه، واقعاً نیازی به مقدّمه نیست...

 

***

* چهره به چهره [علی ژکان]

«مادیان» را سال‌هاست که ندیده‌ام؛ نمی‌دانم بعد از این‌همه سال هنوز فیلم خوبی‌ست یا نه، و دیدنش هنوز رغبتی را برمی‌انگیزد یا نه، ولی خوب‌بودنش، قاعدتاً، ربطی به آقایِ کارگردان ندارد. همیشه پیشِ خودم خیال می‌کردم که یک‌روز «علی ژکان» فیلمِ خوبی می‌سازد و ثابت می‌کند که «مادیان» یک اتّفاق، یا یک تصادف نبوده است، امّا تماشای هر فیلمی از «ژکان» همه‌ی این آرزوها را بر باد می‌دهد. نه، بعید است «ژکان» فیلم خوبی بسازد. خیلی سال پیش بود که «سایه به سایه» را از روی «آوازهای ننه آرسو»ی «بهرام بیضائی» ساخت و نامِ فیلم‌نامه‌نویس را در عنوان‌بندی فیلمش نیاورد. حق داشت؛ چون «سایه به سایه» فیلم خوبی نیست و فیلم‌نامه‌ی خوبی هم ندارد و یک نگاهِ سرسَری نشان می‌دهد که، حقیقتاً، ربطی به «آوازهای ننه آرسو» ندارد. چرا خیال کردم که «چهره به چهره» ممکن است فیلم خوبی شده باشد؟ اشتباه ‌کردم و به‌جای ماندن در خانه، رفتم و نشستم به‌تماشای «چهره به چهره» که اصلاً فیلم خوبی نیست؛ چه رسد به این‌که یک فیلم پُلیسی/ معمّایی/ کارآگاهیِ خوب باشد. داستان یک مهندس [علی عمرانی] که گُم می‌شود و کمی بعد از آن‌که خانواده‌اش خبردار می‌شوند به شرکتش سر زده است، خبر می‌رسد که جنازه‌ی سوخته‌اش در یک سواری سوخته پیدا شده است. در شبِ هفتِ آقای مهندس، خانم به‌نسبت جوانی ادّعا می‌کند که همسر همین مردی‌ست که مرده و شوهرِ او، البته، اسمش «مهران» نبوده، «قدیر» بوده و پول‌دار هم نبوده است. خلاصه، یک سرهنگِ در آستانه‌ی بازنشستگی [جمشید هاشم‌پور که نمی‌دانم چرا موهایش را تراشیده و دوباره شبیهِ زینال بندریِ فیلمِ تاراج شده] با هم‌کاری افسری که در چهل‌سالگی هنوز ازدواج نکرده [کاوه کاویان]، سرگرمِ حلّ این پرونده می‌شوند. تا میانه‌های داستان خیال می‌کردم که «چهره به چهره» را براساس «پیوترِ لتونیایی/ مسافری که با ستاره‌ی شمال آمد» [ژرژ سیمنون] ساخته‌اند، امّا هرچه به پایان فیلم نزدیک شدیم، دیدم که «ژکان» سازِ خودش را زده و این فیلم تازه‌اش هم کار به‌دردبخوری نشده است. فیلم پُلیسی ساختن آسان نیست، همان‌طور که نوشتن داستانِ پُلیسی آسان نیست. نمی‌دانم چرا کارگردان‌ِ ما خیال می‌کند که نوشتن داستانِ پُلیسی مثلِ آبِ خوردن است. نه واقعاً، این‌جور هم نیست. به‌خاطر همین بی‌دقّتی‌ها فیلم زیادی «بانمک» شده است و گاهی آدم را به خنده می‌اندازد. یک‌جای فیلم که حسابی خندیدیم، صحنه‌ای بود که افسر چهل‌ساله‌ی هنوز ازدواج‌ نکرده، رفته بود خانه‌ی یک آدم معقول هنرمندِ آلمانی‌دانِ فرویدشناس [محسن حسینی] و حرف‌شان داشت تمام می‌شد که به آقای هنرمند خبر دادند «مهران» تماس گرفته و گفته در هُتل فلان است. پلیس و هنرمند به هم نگاه کردند و صحنه تمام شد. طبیعی‌ست که فکر کردیم لابُد صحنه‌ای کلیدی‌ست، امّا چند دقیقه‌ی بعد بود که «کریم» توی گوشم گفت پس چی شد پی‌گیریِ پُلیس؟ چرا تلفن را ردیابی نکردند؟ چرا نرفتند هُتل فلان؟ حق با «کریم» بود، ولی همچه فیلمی مگر همه‌چیزش درست است که حالا این‌جور چیزهایش درست باشد؟ راستی، این قضیه‌ی بومی‌کردن و محلی‌کردن یک داستانِ پُلیسی، واقعاً، چیز عجیبی‌ست. دلیل می‌خواهید؟ «چهره به چهره» را تماشا کنید!

 

* صندلیِ خالی [سامان استرکی]

یادم نیست قبل از این اسم «سامان استرکی» را جایی شنیده‌ بودم یا نه، ولی قبل از تماشای «صندلیِ خالی» می‌دانستم که یک فیلمِ معمولی و متداول نیست و اصلاً به‌نیّتِ دیگری ساخته شده است. فیلم داستانِ سرراستی ندارد که تعریفش کنم و اصلاً یک فیلم «تجربی»‌ست و مثل هر فیلم «تجربی» دیگری، فقط به قواعدی که خودش بنا کرده وفادار است. یکی از چند خاصیتِ ژانر، قاعدتاً، این است که الگویی را پیش رویِ آدم می‌گذارد؛ مسیری که دیگران قبلاً از آن عبور کرده‌اند و با توجّه به نشانه‌هایی که آن‌ها به‌جا گذاشته‌اند، می‌شود مسیرِ درست را رفت و به نتیجه رسید. ولی فیلم «تجربی» که قاعده و قانون ندارد. همه‌چیز بستگی دارد به کارگردان؛ به ایده‌هایش و البته اجرای این ایده‌ها. تماشای «صندلیِ خالی» قبل و بعد از دو فیلم کاملاً معمولی، تجربه‌‌ی خوبی بود. خب، البته بعضی از ایده‌ها «خوب» اجرا شده‌اند و خوب از آب درآمده‌اند و بعضی از ایده‌ها نه. شروع فیلم و یک‌سوم ابتدایی‌اش که «رضا عطاران» با قیافه‌ای متفاوت در آن بازی می‌کند، خوب است و باقی فیلم به‌قوّتِ این یک‌سوم ابتدایی نیست؛ هرچند پُر است از ایده‌های خوب و بانمکی که هم مفرّح هستند و هم این جنبه‌ی تجربی را تقویت می‌کنند. و البته که دست‌آخر به انیمیشن تبدیل می‌شود تا همه‌چیز را واقعاً امتحان کرده باشد. در یک‌سوم میانی فیلم که «پانته‌آ بهرام» بازی می‌کند، یک تکّه‌ی فوقِ بامزّه هست که دلم نمی‌آید ننویسمش؛ جایی‌که او با یک آدم بخت‌برگشته تصادف می‌کند و همین‌که نزدیک جنازه‌اش می‌شود، سگی مدام پارس می‌کند و اجازه‌ی نزدیک‌شدن نمی‌دهد. یکی‌دو روز بعد است که صدایی می‌گوید من کاظمم؛ همان آدم بخت‌برگشته‌ای که مُرد. حالا «پانته‌آ بهرام» در پارکی نشسته و سرگرم خوردن ساندویچ است که سگ وارد می‌شود و به زبان آدمی‌زاد می‌گوید من سگِ کاظمم؛ اگه می‌خوای خونه‌ی کاظم رو نشونت بدم، دنبالم بیا! و راننده‌ی قاتل سوار می‌شود و دنبالِ سگِ کاظم راه می‌افتد. سگ، البته، در طول راه شیطنت‌های سگی‌اش را کنار نمی‌گذارد و یک‌بار دنبالِ گربه‌ی بخت‌برگشته‌ای می‌کند و دست‌آخر او را به خانه‌ی کاظم می‌برد. اصلاً یکی از خوبی‌های «صندلیِ خالی» همین است که چند بازیگر حرفه‌ای در آن بازی می‌کنند؛ «رضا عطاران»، «پانته‌آ بهرام»، «محمدرضا شریفی‌نیا» و «فرامرز عرب‌نیا». و البته با صدای «محسن نامجو» و موسیقی «دنگ شو». امّا خیلی دلم می‌خواهد بدانم این فیلم را در بخش مسابقه‌ی فیلم‌های اوّل و دوم، چه‌جوری می‌خواهند قضاوت کنند؛ بخصوص که رقیبانِ جدی‌اش فیلم‌هایی هستند که در مقایسه با این ساخته‌ی «استرکی» محافظه‌کار به‌نظر می‌رسند! موقعیت عجیبی‌ست؛ یک استادی دارم، یک بزرگ‌تری که وقتی چشمش به همچه فیلم‌هایی می‌افتد، یا همچه آهنگ‌هایی را می‌شنود، می‌گوید شهر عجیبی‌ست و آدم‌ها دارند چه کارهای عجیبی می‌کنند. در مقایسه با «صندلیِ خالی» خیلی از آن کارها معمولی به‌نظر می‌رسند!

 

* امشب شبِ مهتابه [محمدهادی کریمی]

دیدنِ این فیلم هم اشتباه بود؛ هرچند «امشب شبِ مهتابه» هم مثل خیلی از فیلم‌های دیگر، از فرطِ جدّی‌گرفتنِ خودش، «بانمک» و فرح‌بخش از آب درآمده است. [تهیه‌کننده‌ی فیلم، البته، هدایت فیلم است] سالن شماره‌ی یکِ سینما تقریباً پُر بود و اگر چند دقیقه دیرتر می‌رسیدیم، شاید صندلی‌های اوّلین ردیف نصیب‌مان می‌شد. واقعاً کنج‌کاوم که بدانم جمعیتِ حاضر در سالن شماره‌ی یک، واقعاً چرا این فیلم را دیدند. اعتراف می‌کنم که یادداشتِ کارگردانش در مجله‌ی فیلم گولم زد؛ این‌که تکّه‌ای از شعر «نام تمامِ مُردگان یحیاست» را نقل کرده بود که این شعر «محمّدعلی سپانلو» یادآور سال‌های هفتاد‌ودو و هفتادوسه است که این شعر را خواندم و کُلّی کیف کردم از خواندنش. خیال کردم آقای «کریمی» هم که این شعر را نقل کرده و گفته فیلمی درباره‌ی میل به جاودانگی ساخته، لابُد از نتیجه‌ی کارش حسابی مطمئن است. امّا فیلمی که دیدم، واقعاً درباره‌ی این‌چیزها نبود؛ یک فیلم سردستی معمولی بود درباره‌ی خواننده‌ی جوانی به‌نام «پیام» [که بعداً کشف به‌عمل می‌آید نام اصلی‌اش یحیاست] در کنار زنش [مهناز افشار] زندگی می‌کند و حالا که دارد از سرطان می‌میرد، شروع می‌کند برای برای پسرش که چندماهی به تولدش مانده، ضبطِ تصویر و حرف‌زدن درباره‌ی همه‌چیز و طبق معمولِ این‌جور داستان‌ها، در مواجهه با پدر و مادر و برادرش، ناگهان متحوّل می‌شود و طوری از دنیا می‌رود که عشق همه‌ی قلبش را پُر می‌کند. تعجب می‌کنم که اصلاً چرا در انتهای فیلم «پیام» را می‌کُشد، شاید اگر «پیام» و «سحر» از آن پیرمردی که در شوشتر آدم‌ها را شفا می‌دهد، دست‌خطی چیزی برای درمان می‌گرفتند، به فیلم بیش‌تر می‌آمد. حالا یک‌چیزی گفته‌اند که بد نیست اگر پایان‌ها «خوش» نباشند، امّا دلیلی هم ندارد که در همچه فیلم‌هایی که اساساً برای فروش ساخته می‌شوند، از این ضدّکلیشه استفاده شود!

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز پنجشنبه ۱٧ بهمن ۱۳۸٧