شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

فیلم‌های دهمین روزِ جشنواره‌ی فیلمِ فجر

 

... نه، به‌حسابِ تنبلی و بی‌حوصلگی نگذارید این تأخیرها را؛ بگذارید به‌حسابِ کمبودِ وقت و بی‌خوابی. وقتی آدم فقط سه‌چاهار ساعت بخوابد و تا بیدار شود ببیند که وقتِ دیدنِ یک فیلمِ دیگر است، قطعاً، فرصتی برای نوشتن پیدا نمی‌کند. یک فیلم هم هست که امروز دیده‌ام، ولی دلم نمی‌خواهد درباره‌اش بنویسم...

 

***

 

* تردید [واروژ کریم‌مسیحی]

... این‌که آدم بردارد مشهورترین نمایش‌نامه‌ی «ویلیام شکسپیر» را دست‌مایه‌ی فیلمش کند، کار آسانی نیست. حتّا آن‌ها که «هملت» را یک‌بار از رو نخوانده‌اند، داستانش را می‌دانند و لابُد یکی‌دو نسخه‌ی سینمایی‌اش را هم دیده‌اند؛ هرچند ممکن است تماشایش را تا آخر تاب نیاورده باشند. «واروژ کریم‌مسیحی» وقتی فیلم‌نامه‌ی «تردید» را نوشته، لابُد به همه‌ی این‌چیزها فکر کرده و دست‌آخر به این نتیجه رسیده که بهتر است داستان آدمی [سیاوش با بازی بهرام رادان] را بسازد که زندگی‌اش، بی‌آن‌که خودش بخواهد، دارد براساس نمایش «شکسپیر» پیش می‌رود و باز بی‌آن‌که خودش بخواهد، یا بداند، مثل شاه‌زاده‌ی دانمارکی چندروزی خودش را به دیوانگی می‌زند و نامزد و دوستِ این آدم که دل‌شان نمی‌خواهد او هم عاقبتِ شاه‌زاده‌ی نگون‌بخت را پیدا کند، دست‌به‌کار می‌شوند. این است که «تردید»، دست‌آخر، به «هملت» وفادار نمی‌ماند و جور دیگری تمام می‌شود. فیلم، البته، کمی طولانی‌ست و همین طولانی‌بودن می‌تواند بعداً مایه‌ی دردسر شود، امّا به‌هرحال یک فیلم معمّایی/ جنایی‌ست که هم از «بهرام بیضائی» تأثیر گرفته [نمونه‌ی مشخصش جایی‌که ترانه علیدوستی دارد لباس‌ها و وسایلش را برمی‌دارد] هم از «آلفرد هیچکاک». و اصلاً به‌خاطر همین است که موسیقی متن «علی صمدپور» یک‌جاهایی رنگ‌وبوی کارهای «برنارد هرمن» را دارد. این‌را بگذارید به‌حسابِ یک‌جور تعریف. یکی از سخت‌ترین صحنه‌های «هملت» برای فیلمی که می‌خواهد معاصر باشد، قاعدتاً، صحنه‌ای‌ست که روح پدر ازدست‌رفته‌اش ماجرا را تعریف می‌کند و می‌گوید برادر خیانت‌کارش او را کُشته است. می‌شود حدس زد که «کریم‌مسیحی» مدّت‌ها به ایرانی‌کردن و باورپذیرکردنِ این صحنه فکر کرده و دست‌آخر به این نتیجه رسیده که با مراسم «زار» این کار را بکند؛ بعد از رقص‌های مخصوص و دودکردن اسفندِ فراوان و نواختن سازهای محلّی، روح پدر ازدست‌رفته‌ی او در بدنِ خلیفه حلول می‌کند و همه‌ی چیزهایی را که لازم است می‌گوید. ایرادی اگر بشود از فیلم گرفت، طولانی‌بودنش است؛ هرچند طبیعی‌ست که نشود «هملت» را در یک فیلم متعارفِ نوددقیقه‌ای جای داد. شاید اگر کوتاه‌ترش کنند، دیدنی‌تر و مقبول‌تر شود.

 

٠۵/٧ [محمدمهدی عسگرپور]

... عجیب است، ولی فیلم‌های «محمدمهدی عسگرپور» خیلی هم به‌هم ربط ندارند؛ نه «قدم‌گاه» ربطی به «اقلیما» دارد و نه «اقلیما» به «٠۵/٧» [هفت و پنج‌دقیقه] شبیه است. «٠۵/٧» [براساس فیلم‌نامه‌ای از فرهاد توحیدی] اصلاً شبیه هیچ‌کدام از فیلم‌های این دوره‌ی جشنواره نیست؛ طبیعی‌ست که نباشد، چون داستانش در فرانسه اتّفاق می‌افتد و تقریباً همه‌ی شخصیت‌هایش [جُز رضا کیانیان و رضا عطاران] فرانسوی هستند و به زبان خودشان حرف می‌زنند. بیش‌تر هم شبیه فیلم‌های کوچک فرانسوی‌ست که در این سال‌ها ساخته می‌شوند و به مسأله‌ی مهاجران و سختی زندگی در یک کشور اروپایی می‌پردازند. «عسگرپور» هم ظاهراً سعی کرده به قواعد زندگی در یک کشور اروپایی وفادار بماند؛ این است که در فیلمش هم گیلاس‌های شراب را می‌شود دید و هم رقص و پای‌کوبی را؛ هرچند دوربین از زنی که بین جمعیتِ رقصندگانِ شاد و سرخوش است رد می‌شود و به مردها می‌رسد! یادم رفت بنویسم که «٠۵/٧» را خوش‌بختانه به فارسی دوبله نکرده‌اند و به‌جایش با فیلمی زیرنویس‌شده طرفیم. من البته از فیلم بدم نیامده و چون ظرف روزهای قبل حوصله‌ام از دست فیلم‌هایی که داستان‌شان در تهران می‌گذشت سر رفته بود، از دیدن یک همچه فیلمی لذّت بردم. امّا دارم از خودم سئوال می‌کنم چرا باید فیلمی در فرانسه ساخت؟ ظاهراً که نسخه‌ی اولیه‌ی فیلم‌نامه داستانش در ایران می‌گذشته و چون گفته‌اند نمی‌شود همچه داستانی را در ایران ساخت، همه‌چیزش به  لیونِ فرانسه منتقل شده است. این هم داستان آدم‌هایی‌ست که زندگی‌شان به هم ربط دارد؛ از نویسنده‌ی زنی که رمانش را به ناشر می‌دهد و ناشر آن‌را رد می‌کند و بعد هم می‌فهمد که سرطان دارد، تا دختری شرقی [عرب] که در خیابان‌ اراذل و اوباش به او تجاوز می‌کنند و خانواده‌اش به‌جای‌ آن‌که حامی و پشتیبانش باشند، او را از خانه بیرون می‌کنند، تا زنی‌ که از دست شوهرش خسته شده و البته پیرزنی که حافظه‌اش را از دست داده و ذهنش مغشوش است. درون‌مایه‌ی اصلی فیلم مرگ و خودکشی و اصلاً فکر به این‌چیزهاست. راستش، نمی‌دانم اگر فیلم روی پرده‌ی سینماهای ایران برود، چه‌قدر فروش می‌کند. نمی‌دانم که برای نمایش عمومی هم می‌خواهند همین نسخه‌ی زیرنویس فارسی را نشان بدهند، یا نسخه‌ای دوبله را. هیچ بدم نمی‌آید که یک‌بار دیگر فیلم را ببینم؛ تدوین فیلم واقعاً خوب بود، یا دست‌کم من این‌طور خیال کردم.

 

* یازده‌دقیقه و سی‌ثانیه [بهروز افخمی]

... یک فیلم تلویزیونی درباره‌ی سی‌ویکم شهریور هزاروسیصدوپنجاه‌ونُه؛ روزی که هواپیماهای عراقی تهران و چندجای دیگر را بُمباران کردند. «محمّد داوودی» [فیلم‌بردار مشهور سینما] آن‌روزها فیلم‌بردار تلویزیون بوده و به‌دستور مدیر پخش [یا سمَتی در همین مایه‌ها]، با گروهش راهی جماران می‌شوند تا حرف‌های رهبر انقلاب را ضبط کنند و به اخبار شب برسانند. دو دوربین برده‌اند که هرکدام یازده‌دقیقه و سی‌ثانیه ضبط می‌کند.، وقتی می‌رسند و اسباب و وسایل را باز می‌کنند، «داوودی» می‌بیند باتری یکی از دوربین‌ها شارژ ندارد. چاره‌ای نیست جز برگشتن به جام‌جم و آوردن یک باتری دیگر. قاعدتاً یازده‌دقیقه و سی‌ثانیه بیش‌تر وقت ندارد و به‌‌ هر زحمتی هست، خودش را می‌رساند و برمی‌گردد تا برنامه‌ی خبری همان‌طور که از خواسته‌اند، کامل و بی‌نقص باشد. قاعدتاً باید این فیلم را در تلویزیون دید؛ نه روی پرده‌ی سینما. ولی به‌هرحال، در مقایسه با فیلم‌هایِ تلویزیونی، فیلم خوبی‌ست. و البته پُر است از چیزهایی که شاید همه‌ی تماشاگرانش از آن سر در نیاورند و نفهمند که «بهروزِ» جوان، خودِ «افخمی»‌ست، یا «مهرزاد» که همه‌ی وقتش را گذاشته روی تدوین یک برنامه‌ی تلویزیونی، «مهرزاد مینوییِ» مرحوم است که «افخمی» همیشه می‌گوید بخش عمده‌ای از دانسته‌هایش را در سینما مدیون اوست. یا شروع فیلم که با «هریِ کثیف» است و  جوان‌ها نشسته‌اند تا فیلمی را برای آخرهفته‌ی مردم انتخاب کنند که نیازی به سانسور شدید نداشته باشد و اسم فیلم‌هایی را به‌زبان می‌آورند که جزء فیلم‌های محبوب «افخمی» هستند. خب، بس است دیگر؛ فیلم اگر از تلویزیون پخش شد، آن‌وقت می‌شود درباره‌اش بیش‌تر و جدی‌تر نوشت.

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:٠٠ ‎ب.ظ روز یکشنبه ٢٠ بهمن ۱۳۸٧