شُمال از شُمالِ غربی

سینما و ادبیات ـ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

تصویرهایی در موزه‌‌ی شمع

 

«نِزار قبّانی»، به‌سالِ ١٩٢٣ در دمشق متولّد شد. در دانشگاه رشته‌ی حقوق خواند و کارمندِ وزارتِ خارجه‌ی سوریه شد. بیست‌ویک‌سال در لندن، مادرید، پکن، بیروت، قاهره و آنکارا دیپلمات بود و در چهل‌ویک‌سالگی قیدِ کارِ سیاسی را زد و در بیروت ساکن شد. سالِ ١٩٨٢، در جنگ‌های داخلی لُبنان، زنش کُشته شد و «نِزار قبّانی» راهی ژنو شد و کمی بعد به لندن رفت تا ١٩٩٨، زمانِ مرگش، در این شهر زندگی کرد. او را در آرام‌گاهِ خانوادگی‌اش در دمشق به‌خاک سپردند.

عُمده‌ی شهرتِ «نِزار قبّانی» به شعرهای عاشقانه‌اش برمی‌گردد؛ هرچند او هم مثلِ باقی شاعرانِ عرب، از سیاست غافل نبود. [این شعر، پیش‌تر، یک‌بار در شهروندِ امروز منتشر شده است.]

 

١

کلامِ دستانِ مُتمدّنت

کلامِ بسیار بلندی‌ست

اجازه می‌دهی چشمم

این کلامِ زیبا را ضبط کند؟

 

٢

دستانت

اسب‌هایی هستند که با اشکِ من غُسل می‌کنند

اجازه می‌دهی به گوشم

که از اشک‌هایِ شیهه بنوشد؟

 

٣

دستانت

پیشینه‌‌ی شعرند

که بیست‌قرن امتداد یافته است

اجازه می‌دهی این پیشینه‌ی‌ اصیل را گرد آورند؟

 

۴ 

دستانت

دو کتابِ دعایند پیشِ رویِ من

شمعی و

روغنی و

سقفی و

خانه‌ای و

سایه‌ای گسترده.

 

۵

دستانت اکتشافند

و از ابتدایِ ورودم

به موزه‌‌ی شمع،

بی‌ هیچ راهنمایی

به‌سویِ منبعِ نور قدم‌زنان رفتم.

 

۶ 

و از ابتدایی که دستانِ مُلوکانه‌ات را دیدم

که قهوه‌ی‌ صُبح‌گاهی‌ام را آماده می‌کنند

فهمیدم

که چگونه می‌توان به نخل‌ها احترام گذاشت.

 

٧ 

و از ابتدایی که بگومگویِ دستبندها را

در دستانت شنیدم

حیرت کردم

از پیوندِ کبوتران و بَغ‌بَغوشان.

 

٨

دستانت

جاده‌ای‌ست از موز

از تنباکو

از زَنجبیل

و من سراپا تشنه‌ام بینِ رودخانه‌هایِ دمشق

و درختانِ انگورِ جلیل.

 

٩ 

آی ای زنی

که دستانت بافرهنگم کرد

سلام بر درختِ پنبه

به‌وقتِ غروب.

 

١٠

اجازه بده

آینه‌هایِ دستانت را ببوسم

و پیش از رفتن

توشه‌ای آماده کنم.

 

١١

اجازه بده

بر کلیدهایِ پیانو بخوابم

که جُز اندکی

از فرصتِ عُمر

چیزی نمانده است

جُز اندکی.

 

١٢ 

می‌خواهم عکسی بگیرم

از شکلِ دستانت

از صدایِ دستانت

از سکوتِ دستانت

کمی پیشِ رویم می‌نشینی

تا عکسی محال بگیرم؟

 

  
نویسنده : مُحسنِ آزرم ; ساعت ۱۱:۳٥ ‎ق.ظ روز پنجشنبه ۱٥ اسفند ۱۳۸٧
برچسب‌ها : نزار قبانی ، شعر ، ترجمه