شمال از شمالِ غربی

سینما و ادبیات ــ نوشته‌ها و ترجمه‌های نویسنده‌ی این وبلاگ را بی‌اجازه در هیچ سایت، وبلاگ و نشریه‌ای منتشر نکنید.

دیکنز به‌لهجه‌ی هندی

 

«میلیونر زاغه‌نشین» [میلیونرِ آس‌وپاس، البته، معادلِ معقول‌تری‌ست؛ هرچند کم‌تر آن‌را به‌کار بُرده‌اند] برنده‌ی نهایی «مسابقه‌ی بزرگ»ی [اُسکار] شد که برنده‌اش از پیش معلوم بود. (دعوت از بچّه‌های زاغه‌نشین هندی برای حضور در مراسمِ اُسکار و قدم‌زدن روی فرشِ قرمز را فراموش نکنیم.) فهرست افتخارات فیلم «دنی بویل» با مجسّمه‌های طلایی اُسکار کامل می‌شد و «بویلِ» بریتانیایی که برای تبلیغِ فیلمش همه‌ی دنیا را زیرِ پا گذاشت، بالأخره، در سرزمینِ آرزوهای بزرگ، برنده‌ی جایزه‌ای شد که هنوز مهم‌ترین جایزه‌ی‌ سینمایی دنیاست. وفورِ «شادیِ زندگی و غمِ انسانی» [تعبیری از م. مخملباف] در «میلیونر زاغه‌نشین» آن‌قدر بود که هم منتقدان سینما را سرِ ذوق بیاورد (نقدهای ستایش‌آمیز درباره‌اش اصلاً کم نیستند) و هم داوران آکادمی را کاملاً راضی کند (هشت اُسکار اصلاً کم نیست). شاید هم از بختِ بلندِ «دنی بویل» بود که «میلیونر زاغه‌نشین» در همان سالی ساخته شد که آمریکا بیش از هر زمانِ دیگری به «رؤیای آمریکایی» نیاز داشت و در اوج نابسامانی‌‌های اقتصادی و ورشکستگیِ کارخانه‌ها و ناامیدی مطلق (آخرین ماه‌های ریاست‌جمهوری جرج بوش) فیلمی روی پرده‌ی سینماها رفت که «امید» و «چشم‌داشتن به آینده‌ای روشن‌تر» درون‌مایه‌ی اساسی داستانش بود. (پیروزی باراک اوباما در ماه‌های بعد از آن بود.)

«جمال مالکِ» هندی، مثلِ شماری از مشهورترین شخصیت‌های داستان‌های «چارلز دیکنزِ» انگلیسی، با تحمّل هزار سختی (نبودِ خانه و در وهله‌ی اوّل مادر) و سال‌ها چشیدن طعمِ تلخِ فقر و نداری (گدایی در خیابان) یک‌شبه به میلیونری مشهور بدل شد که همه‌ی هندی‌ها او را می‌شناختند و از پیروزی‌اش شاد شدند. نکته این است که فاتحِ هشتادویکمین دوره‌ی اُسکار هرچند «ظاهر»ی هندی دارد (داستان در بمبئی و حاشیه‌اش اتّفاق می‌افتد و آدم‌های فیلم همه هندی هستند) امّا فیلمی‌ست کاملاً «آمریکایی».

هشتادوهشت‌سال پیش «دیوید وارک گریفیثِ» آمریکایی در «خیابانِ رؤیا»یش، از قول یکی از شخصیت‌هایش نوشت (فیلم صامت بود و میان‌نویس داشت): «زندگی آن‌ چیزی نیست در ظاهر می‌بینید. زندگی از جنسِ رؤیاست؛ پس رؤیاهای خوب و شیرین ببینید.» [نگاه کنید به کتابِ رؤیای آمریکایی، نوشته‌ی میشل سیوتا، ترجمه‌ی نادر تکمیل‌همایون، نشر چشمه] و «میلیونر زاغه‌نشین» درواقع، تحقّقِ همان «رؤیای خوب و شیرین»ی بود که در همه‌ی این سال‌ها به یکی از اساسی‌ترین درون‌مایه‌های سینمای آمریکا بدل شده است.

این‌را هم فراموش نکنیم که هندی‌ها در ساختن «بالیوود»شان و پایه‌ریزی سینمایی متعلّق به آن سرزمین و راه‌اندازی صنعتِ سینما، قاعدتاً، به «هالیوودِ» آمریکایی‌ها نظر داشته‌اند و اصلاً عجیب نیست که آن «رؤیای خوب و شیرین» که در فیلم‌های آمریکایی هست (بعضی فیلم‌ها، اساساً، به‌نیّتِ یادآوری این رؤیا ساخته می‌شوند) به یکی از اساسی‌ترین درون‌مایه‌های سینمای هند بدل شده باشد. بخشِ اعظمِ فیلم‌های هندی، صورتِ تغییریافته و به‌تعبیری «هندی‌شده»‌ی مشهورترین فیلم‌های آمریکایی‌ست (مشهورترین فیلم‌های آمریکایی دست‌کم یک‌بار در هند بازسازی می‌شوند) و این «هندی‌شده» را بگیریم به‌معنای این‌که آن‌ها خوب بلدند فیلمی برای مخاطبِ خودشان بسازند و لابُد برای همین است که پُرمخاطب‌ترین فیلم‌ها در هند همان فیلم‌های هندی‌ست. (مجلّه‌ی ورایتی، ظاهراً، یک‌بار نوشته بود که تایتانیک فقط در سه کشور پرفروش‌ترین فیلمِ سال نشد و یکی از آن کشورها هند بود. دو کشور دیگر افغانستان بود و ایران!) حالا با «میلیونر زاغه‌نشین»ی طرفیم که سازنده‌اش هندی نیست [یک بریتانیایی با قریحه‌ای عالی] و آن «رؤیای خوب و شیرین» را به‌شیوه‌ای آمریکایی [غیرِهندی؟] در هند به تماشا می‌گذارد. (تنها جایی‌که فیلم واقعاً هندی می‌شود، به‌نظرم، عنوان‌بندیِ پایانی‌ست که شخصیت‌های فیلم به‌شیوه‌ی هندی دست‌افشانی و پایکوبی می‌کنند.) درواقع، آن روحیه‌ی «امیدبخش»ی که معمولاً به‌مذاقِ آکادمی خوش می‌آید (قاعدتاً همیشه استثناهایی هم هست) در این ساخته‌ی «دنی بویل»، آشکارا دیده می‌شود. «خوشبختی» و «پیروزی»، دو عنصرِ مُهم سینمای کلاسیک آمریکا (و بخش اعظم فیلم‌های برنده اُسکار) این‌جا هم حضوری پُررنگ دارد. همین‌طور است درون‌مایه‌ی «پلید نبودنِ انسان» که می‌شود آن‌را در شماری از مشهورترین کلاسیک‌های آمریکایی دید (مثلاً؛ تابستانِ گرمِ طولانی، ساخته‌ی مارتین ریت) و این‌جا هم «سلیم»، برادر بزرگ‌ترِ «جمال»، با این‌که بهترین سال‌های زندگی‌اش را صرف هم‌نشینی با خلاف‌کاران کرده و برادرش را به درسر انداخته است، کاری می‌کند که «پلید» از دنیا نرود و «پاک» باشد. طلبِ مغفرت می‌کند و بعد به‌استقبالِ مرگ می‌رود. (و حواس‌مان باشد که نهایتِ «پلید»یِ ظاهری را خودِ جمال در کودکی تجربه می‌کند؛ وقتی‌که برای رسیدن به هنرپیشه‌ی محبوبش و گرفتن امضای او، چاره‌ای جُز پریدن در فاضلاب و سر برآوردن از نجاستِ محض ندارد.)

«جمال مالک»، پسرکِ زاغه‌نشین، وقتی روی صندلی دیدنی‌ترین مسابقه‌ی تلویزیونی هند می‌نشیند، جوابِ همه‌ی سئوال‌ها را بلد است؛ بی‌آن‌که عُمرش را در مدرسه‌های بمبئی سپری کرده باشد. مدرسه‌ی «جمال»، همان زاغه‌هایی‌ست که در آن‌ها رشد کرده. به‌واسطه‌ی زندگی در آن زاغه‌ها، همه‌ی چیزهایی را که باید در «کتاب‌‌«‌ها خواند، از نزدیک «لمس» کرده است؛ هم مشهورترین بازیگر سینمای هند (آمیتا بچن) را از نزدیک دیده، هم نامِ رئیس‌جمهوری را می‌داند که تصویرش روی صد دلاری چاپ شده (و جالب است که می‌گوید مهاتما گاندی را نمی‌شناسد و گمان می‌کند اسمش را شنیده باشد) هم سازنده‌ی هفت‌تیر را می‌شناسد و همه‌ی این‌ها مدیون همان «زندگی»‌ست و اصلاً فیلم ماجرای آشنایی او با این‌چیزهاست و دست‌آخر، شاید، به این فکر کنیم که نشستن روی آن صندلی و پاسخ‌دادن به سئوال‌هایی که جایزه‌اش چندمیلیون روپیه است، تقدیرِ پسرک زاغه‌نشین بوده است. به‌چشم داوران آکادمیِ اُسکار هم، لابُد، این برخورد و لمسِ حقایقِ زندگی، مهم‌تر از باقی چیزها بوده است که هشت مجمسّه‌ی طلایی را به «میلیونر زاغه‌نشین» بخشیده است.

در فهرست پنج‌تایی نامزدهای بهترین فیلم، قاعدتاً، هیچ‌کدام به‌اندازه‌ی «میلیونر زاغه‌نشین» از «امید» و «آینده‌ای روشن» حرف نمی‌زدند و به‌تعبیری، انتخابِ «میلیونر زاغه‌نشین» به‌عنوانِ بهترین فیلمِ سال، درواقع، برای خودِ آمریکایی‌ها هم نشانه «امید» به آینده‌ای روشن‌تر است. راست می‌گویند؟

 

  
نویسنده : محسن آزرم ; ساعت ۱٠:۱۳ ‎ق.ظ روز سه‌شنبه ٢٠ اسفند ۱۳۸٧